مهدی جامی: در اینکه حوزه ژورنالیسم باید متمایز از اکتیویسم سیاسی و اجتماعی باشد، من تردیدی ندارم. اما اینکه این دو حوزه به هم آمیخته شده و میشود یکی به این دلیل ژرفساختی است که بنا به آن عادت ذهنی داوری و رفتار میکنیم که بدان آلوده شدهایم، یعنی گم کردن تعریفها و تبیین نقشها؛ پیامد زندگی در جامعهای که در این سی ساله بسیاری از مفاهیم در آن شناور شده و از تعریف خود بیرون شدهاند. دلیل روساختیاش هم به نقشی که روزنامهنگاری در جامعه ما پیدا کرده برمیگردد. نقشی که در بیشتر جاها با روزنامهنگاری به معنای یک حرفه مستقل همخوانی ندارد. بنابرین بهتر است اول از خود بپرسیم اکتیویسم چیست؟ بعد از آنکه تصوری از اکتیویسم به دست آوردیم راحتتر تصدیق خواهیم کرد که از ژورنالیسم فاصله دارد.
روزنامهنگار و مهاجرت
20 آذر 1388نوشابه امیری
nooshabehamiri@yahoo.com
“ توضیح: با فزونی گرفتن مهاجرت روزنامهنگاران ایرانی از کشور در پی حوادث و سرکوب گسترده روزنامهنگاران در روزها و ماههای پس از انتخابات، پاسخ به این سوال ضروریتر از همیشه به نظر میرسد که آن دسته از همکارانی که پیش از اینها گزینه ترک اجباری یا خودخواسته کشور را برگزیدهاند، چه روایتی از تجربه خود دارند و چگونه به این تجربه نگاه میکنند. ما در «خبرنگاران ایران» در تلاش هستیم تا به مرور به نشر این روایات بپردازیم.”
من از سربرنامه ریزی، تن به مهاجرت ندادم. درگیریها با اطلاعات موازی و بازجوییهای مکرر در اداره اماکن، عاقبت در یک روز نتیجه داد: آقایان ریختند به خانه و تفتیش وسایل شخصی و همان داستان که همه میدانیم. به اتفاق همسرم، همان شب از کشور خارج شدم و تازه در فرودگاه اورلی پاریس بود که از خود پرسیدیم: حالا چه کنیم؟
دوستی میگفت برخیها مانند ارز و طلا هستند؛ در هر بانکی میتوان آنها را گذاشت. برخی دیگر اما به گیاه میمانند، در هر خاکشان نمیتوان کاشت. به باور من روزنامهنگار از جنس دوم است. در خاکی دیگر، از پژمردن تا مردن در انتظارش است مگر آنکه، خود خاک نسبتا مناسب را فراهم آورد. چگونه؟ یا از راه آموختن زبان سرزمین میزبان به گونهای که با آن زبان بخواند و بگوید و بنویسد یا حفظ ارتباط با سرزمین مادر. و البته که میتوان به پیوندی از این دو نیز رسید که این یکی به عواملی گوناگون وابسته است. و من سومی را برگزیدم.
روزی که قرار شد در دیار فرنگ بمانیم، دوستی که در کارها راهنمایمان بود گفت: اینجا بمانید تبدیل به«هیچ» میشوید. وقتی کلمه هیچ را گفت تنم دوبار لرزید. یک بار از اینکه خود هیچ شوم و یک بار از دیدن هیچی که او شده بود. همان جا بود که تصمیم گرفتم با این سرنوشت مقابله کنم. چطور؟ اول در 50 سالگی شروع به یادگیری زبان فرانسه کردم. هر روز از یک طرف شهر میرفتم به مرکز پمپیدو که در آن سوی شهر بود و در آن میشد «مجانی» زبان آموخت. در طول راه ـ در مترو ـ مشق مینوشتم.
دستور زبان میخواندم و چشمام میگشت تا روزنامه خوانده شدهای بیابم و زیر کلمات را خط بکشم. در ساختمانی که ما زندگی میکردیم شاید من تنها کسی بودم که تمام بروشورهای تبلیغاتی را میخواندم. اینطوری بود که از مژه تا لب، از گوشت تا مرغ، از نام بخشهای مختلف ساختمان تا انواع صندلی،انواع دمپایی ... را یاد گرفتم. یک روز دوستی که میدید چگونه میخوانم، گفت: برای زندگی روزمره تنها دانستن 500 کلمه کافیست، فکر شماره چشمت را بکن. و من رسیده بودم به عدد 5500. من نمیخواستم در زندگی روزمره باقی بمانم؛ که اگر چنین میشد، میمردم. نمیخواستم بمیرم؛ یا از لج قاضی مرتضوی که به «هیچستانم» فرستاده بود یا از سر اینکه میدانستم آدمی در تسلیم، تباه میشود.
پس از آن، در جست و جوی کشف زندگی کشور میزبان برآمدم. در کشوری که من هستم ـ فرانسه ـ پیوند با سازمانهای مدنی، یکی از «پرنسیپ» های اصلی جامعه است. مشارکت در زندگی اجتماعی؛ حتی اگر صاحب حق رای نباشی. و من که از ایران،عادت عضویت در چندین سازمان و کانون را داشتم، در اولین قدم به یک انجمن محلی پیوستم که کارش آموزش زبان انگلیسی به کودکان بود. کاری داوطلبانه که مهمترین نتیجهاش برقراری رابطه با جامعه میزبان و درک معیارهای آن بود.
کار داوطلبانه برای یونیسف، نوشتن برای روزنامههای محلی، فعالیت در سازمانهایی چون مبارزه با ایدز... از دیگر فضاهایی بود که جا افتادن در جامعه میزبان را برایم آسانتر کرد. و البته که مشارکت در راهاندازی سایت «روز» و از سرگیری کار روزنامهنگاری.
اینها را گفتم تا نتیجه بگیرم ما به عنوان روزنامهنگار ایرانی، راهی نداریم جز ادامه مبارزه؛ در داخل با مرتضویها، در خارج با فضایی که نه با آن آشناییم و نه باآن پیوندیست ما را. اما هیچ دلیلی ندارد که اگر در کشورمان روزنامهنگار بوده ایم در اینجا نتوانیم به کار خویش ادامه دهیم؛ تنها صبوری میخواهد و پشتکار و البته که تحمل سختیها. دل بستن به نشریات و رسانههای فارسی زبان، کافی نیست؛ چه بسا که در آنها با فضاهایی روبهرو شویم به مراتب سختتر و آزار دهندهتر از ایران.
پس چرا بالاتر نپریم؟ چه کسی حق دارد اندازه پرواز ما را تعیین کند جز خودمان و توانمندی هایمان؟ اکتفا به تحصیلی که در ایران داشتهایم یا نداشتهایم، در سرزمینهایی که درهای علم و دانش در آن به اندازه توان همه ما بازست، حاصلش میشود محدود کردن اندازه پرواز. محدود ماندن در دایره خودمان و خودمان، حاصلش میشود زندان در زندان. جهان پر از مردمانیست که دست ما را به یاری می گیرند. نترسیم از دراز کردن دست. از رفتن در دل تجربههای تازه و قدم گذاشتن در سرزمینهای ناشناخته.
و آخر اینکه: عزممان را جزم کنیم برای آموختن از جامعه میزبان. «غر» نزنیم، «کار» کنیم.
سخن اول
-
ژورنالیسم ایرانی و اکتیویسم انقلابی
1 دی 1388 -
جنبش برای دانستن و وظیفه خبرنگاران
18 آذر 1388رضا معینی: در همه کودتاها به هر شکلی که باشند محدود کردن دسترسی به «دانستن» امری «طبیعی» است. در همه کودتاها مراکز اطلاعرسانی و به اصطلاح «وسایل ارتباط جمعی» همچون رادیو، تلویزیون و روزنامهها تسخیر میشوند و تحت کنترل نظامیان قرار میگیرند، روزنامهنگاران بازداشت و از حق انجام وظایف خود محروم میشوند. در ایران نیز همین امر پیش رفته است. با این مشخصه میتوان جنبش امروز مردم ایران را، جنبشی برای دستیابی به «حق دانستن» تعریف کرد. مسئله اصلی این جنبش هم همین است: دستیابی به حق دانستن. اینگونه است که از یک سو تلاش برای مطلع کردن و مطلع شدن و از سوی دیگر جنون به بند کشیدن خبر و خبرنگار و بیخبری برای همگان - به هر قیمتی- در برابر هم صف کشیدهاند.





