3 بهمن 1390

توفیق به روایت عمران صلاحی

3 بهمن 1390

خبرنگاران ایران -سعید رازی دوست :عمران صلاحی(1385ـ 1325) در جرگه شناخته شده ترین طنزنویسان مطبوعات ایران قرار دارد. اگرچه نزدیک به پنج سال از درگذشت او می گذرد، نامش هنوز همچون ستاره ای درخشان در آسمان طنز ایران رصد می شود و کارهای پژوهشی اش در زمینه طنز فارسی، جزء انگشت شمار منابع تحقیقی در این زمینه است. طنز صلاحی از مطبوعات و روزنامه نگاری جدا نیست. او کارش را از «توفیق»، معروف ترین مجله طنز فارسی در سال های قبل از انقلاب، آغاز کرد و بعد از انقلاب با مجله های «دنیای سخن» و «گل آقا» به همکاری پرداخت. «ع.شکرچیان» ـ نام مستعار صلاحی در صفحه های طنز دنیای سخن ـ و ماجراهایی که برایش پیش آمد، به آسانی از تاریخ «مجله نگاری» فرهنگی ایران زدوده نخواهد شد.

«توفیق» مجله طنزی است که اگر بخواهیم دو نام را در تاریخ مطبوعات ایران به عنوان محبوب ترین مجلات طنز انتخاب کنیم، ناگزیر، انگشت اشاره را به سمت آن خواهیم گرفت. امروز نیز افراد پا به سن گذاشته ای را در اقصی نقاط ایران می توان یافت که موقع سخن گفتن، به توفیق و برخی طنزهای آن اشاره می کنند. این مجله با محبوبیت فراگیرش، چه در میان مردم و چه در بین اهل مطالعه، خاطره ای است که فقط مجله «گل آقا» توانست یادآور آن باشد. کیومرث صابری، بنیان گذار و سردبیر گل آقا هم کار مطبوعاتی خود را از توفیق آغاز کرد و تا پیش از انقلاب در زمینه طنزنویسی با مجله دیگری به همکاری نپرداخت. عمران صلاحی، کیومرث صابری و منوچهر احترامی، سه طنزنویسی هستند که از حلقه «توفیقی ها » برخاستند و طنز فارسی را بعد از انقلاب محافظت کردند.

عمران صلاحی در کتابی* ذیل مجموعه «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»، در گفت و گو با «کیوان باژن» به مرور زندگی و فعالیت هایش پرداخته است. گفت و گوها در فاصله سال های 1381 تا 1384 انجام شده، اما کتاب آنچنانکه باید، اثری جامع نیست. طبق نوشته دبیر مجوعه در مقدمه، مرگ عمران مانع تکمیل پروژه شده و بعد از فوت او، نسخه ویراسته شده گفت و گوها را پسر عمران، یاشار صلاحی، در اختیار سرپرست مجموعه قرار داده است. سی صفحه آخر کتاب را هم که اجل مهلت ویرایشش را از عمران سلب کرده بوده، پسرش ویرایش کرده است. اگرچه کم و کاستی های کتاب اندک نیست، ویرایش شدن گفت و گوها توسط مصاحبه شونده، محتوای اثر را از نظر تاریخی و فرهنگی دارای ارزش استناد کرده است.

عمران صلاحی بچه جوادیه تهران بود. پانزده سال داشت که پدرش چشم بر جهان بست و خانواده از نظر معیشتی به سختی افتاد. پدرش کارمند اداره راه آهن بود. بعد از مرگ پدر، خانواده با مستمری راه آهن ناچار به زندگی است، تا اینکه از سر تصادف، عمران در مجله توفیق مشغول به کار می شود. «به توفیق که رفتم درآمدی داشتم و می شد کمکی به خانواده کرد. آن موقع سیصد تومان حقوقم بود که بعد شد چهارصد تومان و بعد حتی به پانصد تومان هم رسید و خب، پول قابل توجهی بود.»(ص:27)

در این یادداشت کوشیده ام روایت عمران صلاحی را از مجله توفیق از کتاب یاد شده استخراج کنم تا شاید بتوانیم توفیق را به بازگفت صلاحی بازشناسی کنیم. صلاحی که پیشتر، جز نوشتن چند شعر، سابقه فعالیت فرهنگی نداشته، خیلی تصادفی سر از توفیق در می آورد. نحوه ورود او به دفتر توفیق، نشانگر توجه مدیریت این مجله به استعدادهای گمنام است. کیومرث صابری هم با رفتار مناسب مدیران توفیق گام به وادی طنز گذاشته است.

صلاحی درباره نحوه آشنایی اش با توفیق می گوید: «کلاس نهم یا دهم بودم. خانه مان در جوادیه بود. آنقدر به مطالعه علاقه داشتم که هر نوشته چاپ شده ای را از روی زمین یا جوی آب یا جاهای دیگر برمی داشتم، خاکش را پاک می کردم و می خواندم. یک روز از توی جوی کنار خیابان «توفیق» را پیدا کردم. البته دو سه ورقش را. آوردم خانه. بعضی صفحات آن پاره شده و مطلبش ناتمام مانده بود. خواندم و خیلی خوشم آمد. توی آن تکه پاره ها، آدرس مجله هم بود. شعری گفته بودم در هجو بچه های جوادیه، از زبان خودشان. اولش اینطور بود: «من بچه جوادیه هستم آی کاکا/ ناراضی اند خلق ز دستم آی کاکا»... کاریکاتوری هم کشیده بودم: درشکه ای در حال رفتن بود و بچه جوادیه پشت آن سوار شده بود و درشکه چی با شلاقش به پشت درشکه می زد تا آن بچه پیاده بشود و او هم بیلاخ نشانش می داد. اینها را به توفیق، به همان آدرسش فرستادم. خب. من که نمی توانستم روزنامه بخرم. مدتی بعد، یک روز دیدم نامه ای به در خانه مان آمده از مجله توفیق. نامه را حسین توفیق برایم فرستاده و نوشته بود: «بچه جوادیه! شعر و کاریکاتورت به دستمان رسید. هر دو را در فلان شماره چاپ کردیم. در بهترین صفحه. منتظر بودیم به سراغ مان بیایی، اما نیامدی. هرچه زودتر خودت را برسان به دفتر مجله.» خیلی ذوق زده شدم. اصلا فکرش را نمی کردم که برایم نامه بفرستند. من همیشه با یک دوچرخه قراضه به مدرسه می رفتم. یک روز که تعطیل شدم با همین دوچرخه، رفتم خیابان استانبول، دفتر مجله. اولش هیچ رویم نمی شد بروم داخل. دودل بودم که بروم یا نه. خیلی خجالت می کشیدم. بالاخره رفتم و خودم را معرفی کردم. یکی از برادرهای توفیق آنجا بود. دو نفر دیگر را هم صدا زد و گفت بچه جوادیه همین است. من هم خجالتی. ... همان موقع اتفاقا جلسه توفیق هم بود. قرار بود بنشینند و به سوژه ها فکر کنند. من را بردند هیات تحریریه و خیلی هم تعریفم کردند. گفتند «شعرش یادآور محمدعلی افراشته است» و من مانده بودم که اصلا افراشته چه کسی است!»(ص: 68 و 69)

صلاحی در بخشی دیگر از کتاب، در مورد اولین روز ورودش به دفتر توفیق اینطور گفته است: «آنها نشسته بودند و برای روی جلد دنبال سوژه می گشتند. وقتی سوژه ای تصویب می شد کاریکاتوریست ها آن را می کشیدند. آن شب اکثر سوژه هایی که من فکر کرده بودم تصویب شد. خیلی برای شان جالب بود. شاید هم مراعات مرا کرده بودند. همان شب گفتند: «تو عضو هیات تحریریه هستی.» جالب بود که یک الف بچه بیاید و از همان روز اول عضو هیات تحریریه بشود. سه ماه اول پولی نگرفتم، ولی بعد از پایان این مدت، پول سه ماه را یکجا به من دادند و بعد دیگر حقوق ماهانه داشتم.»(ص: 28)

برادران توفیق

کیوان باژن، طرف گفت و گوی عمران صلاحی، از او درباره برادران توفیق می پرسد و صلاحی اینطور پاسخ می دهد: «آنها سه برادر بودند: حسن، حسین و عباس. حسن برادر بزرگتر، کاریکاتوریست توانایی بود و هنوز هم هست؛ ولی خب، حالا دیگر کار نمی کند. روجلدهای توفیق را خودش می کشید. سبکش خیلی جالب بود. کارهایش خیلی ایرانی بود. فضاهای به شدت ایرانی. گاهی برای اینکه منظره ای را بکشد یا بعضی تیپ ها را، کنار خیابان می رفت و می نشست و یواشکی از قیافه افراد یا از محل ها طرح می زد. صاحب امتیاز توفیق او بود. برادر وسطی، حسین، سردبیر بود. برادر کوچکتر، دکتر عباس توفیق هم رییس هیات تحریریه بود. او در دانشگاه ملی آن زمان درس می داد. به این ترتیب تقسیم کار کرده بودند. کاریکاتورها زیر نظر حسن بود؛ شعرها زیر نظر حسین و نثر و داستان ها را بیشتر عباس نگاه می کرد... من در توفیق خیلی چیزها یاد گرفتم. با زبان مردم آشنا شدم و با ضرب المثل ها و لطیفه ها، به نوعی کارم صیقل خورد. واقعا خیلی مدیون شان هستم. توفیق در واقع مکتبی بود که از داخلش خیلی ها بیرون آمدند.»(ص: 71)

صلاحی در ادامه در مورد جایگاه توفیق و نحوه رفتار مجله می گوید: «توفیق مجله بسیار محبوبی بود. آنچه در توفیق چاپ می شد چند روز بعد، سر زبان مردم بود. کاریکاتورهای روی جلد مجله اکثرا سر زبان ها می افتاد. مجله در عین حال خیلی مورد توجه شخصیت های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود. از غلامرضا تختی بگیر تا دکتر شریعتی و دکتر زرین کوب و... . توفیق مجله ای بود که خاص و عام بهش علاقه داشتند. خب. توفیقی ها زیر ذره بین بودند. منتهی آن موقع، قانونی بود که الان حذفش کرده اند. نویسنده هرچه می نوشت، مدیرمسوول مجله یا روزنامه جوابگوی آن بود. در واقع ما هرچه می نوشتیم، مستقیم درگیرش نبودیم. از طرف دیگر یادم هست که بسیاری از موسسه ها و شرکت ها و سازمان ها مترصد بودند تا به توفیق رشوه بدهند، تا درباره شان چیزی ننویسد. البته توفیق تمامش را رد کرده و هیچ کدام را قبول نمی کرد.»(ص: 72 و 73)

رشد طنز نیازمند آزادی است

عمران صلاحی در بخشی دیگر از گفت و گو با اشاره به مقاله های تحقیقی ای که درباره مجله های قدیمی طنز فارسی نوشته تصریح می کند: «چند سال پیش چیزهایی می نوشتم در سالنامه گل آقا و در آن نشریات طنز را در سال های گذشته بررسی می کردم. در واقع چهار شماره سالنامه گل آقا اختصاص به این موضوع داشت که در آن «بابا شمل»، «توفیق»، «چلنگر» و «نسیم شمال» را بررسی کردم. مقاله ای که در مورد توفیق نوشتم، چهل صفحه سالنامه را گرفت. به خاطر نوشتن آن مقاله تمام دوره های توفیق را از ابتدا تا انتها ورق زدم. دیدم دوره توفیق در زمان مصدق از درخشان ترین دوره های این مجله است. به خصوص دو سال. سال 31 و 32 که کاریکاتور شاه و ثریا را روی جلد می کشیدند و نه تنها آنها را، که کاریکاتور خود مصدق یا کاشانی را هم. یعنی یک آزادی مطبوعاتی جالبی بود. در زمان مصدق مطبوعات شکفته شده بود. اخیرا یکی از توفیقی های قدیمی را دیدم که پیرمردی است شاید در حدود 80 سال یا بالاتر. او تعریف می کرد که من از توفیق جدا شدم و رفتم روزنامه «حاجی بابا». یک روز دیدم مصدق ما را احضار کرده است، به خاطر کاریکاتوری که از او روی جلد کشیده بودیم. تعجب کردیم که چطور مصدق با اینهمه سعه صدر ما را خواسته است. به هر حال رفتیم. مصدق جلد مجله را به ما نشان داد. خبر این بود که ایران با انگلیس رابطه اش را قطع می کند. بر این اساس کاریکاتوری، مصدق را با ملکه انگلیس روی تخت خواب نشان می داد که پشت به هم کرده و خوابیده اند و شورت های شان هم افتاده زیر تخت. مصدق کاریکاتور را به ما نشان داد و گفت: «البته من حرفی ندارم، ولی فقط خواهشم این است که مراعات من پیرمرد را بکنید.»(ص: 66 و 65)

اگر توفیق در برخورد با استعدادهای جوان رفتار دیگری پیشه می کرد، به احتمال بسیار زیاد، دو شخصیت مطرح طنز دهه های اخیر، عمران صلاحی و کیومرث صابری گام به دنیای طنزنویسی نمی گذاشتند. اگر عملکرد توفیق محدود به همین رفتار بود نیز نمی شد با بی اعتنایی از کنار آن گذشت؛ اما ارزش توفیق در تاریخ مطبوعات ایران چنان است که به نظر می رسد نام این نشریه تا سال ها بعد نیز می تواند نمادی از سرزندگی حرفه ای و محبوبیت مردمی باشد.

...................................................................

* عمران صلاحی، تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، کیوان باژن، نشر ثالث، 1387

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.