2 آبان 1388

نمایشگاه مطبوعات یا نمایشگاه جنون و دروغ؟

2 آبان 1388

ع. سپهر

پیش از این، جمعه‌ها برای روزنامه‌نگار جماعت، تلخ نبود وقتی که می‌توانست زیر سقف محقر اما گرم تحریریه قلم بزند. این روزها اما روزهای سردی و سرماست. تحریریه‌ها انگار تنگ شده‌اند. قلم‌ها، قلم نیستند و از ماهیت تهی شده‌اند. نه قلم مفهومی ‌دارد و نه عرق‌ریزان نوشتن بهترین گزارش‌ها. جمعه‌ها بازگشته‌اند. جمعه‌های تلخ و دلگیر. جمعه‌هایی که پرتاب‌ات می‌کنند به ناکجاآباد سرگردانی‌های بی‌انجام.

غروب جمعه راهی دیدار از نمایشگاه مطبوعات می‌شوم. به کجا خواهم رفت؟ به نمایشگاهی که دیگر همه چیز می‌تواند باشد جز نمایشگاه مطبوعات؟ غم، رگ‌هایم را می‌فشرد. به خودم پوزخندی می‌زنم: آخر کدام مطبوعات؟ به خیمه‌شب‌بازی عادت نکرده‌ام که هر «نقش» ماری را جای «واژه» مار بخوانم. ایستگاه مترو بهشتی، از قطار این مونولوگ کهنه پیاده می‌شوم. ورودی باز کرده‌اند به سوی نمایشگاه شانزدهم. ون‌های سبز رنگ، کاغذی روی شیشه نصب کرده‌اند: «صلواتی»!

نظم و ترتیبی ندارند. محل توقف و سوار کردن مسافران پراکنده است. کسی را هم ندیدم که صلوات بفرستد. به راننده خسته نباشیدی می‌گویم و سوار می‌شوم. روبه‌روی نمایشگاه پیاده می‌شوم. صلوات نمی‌فرستم.

با این‌که جمعه است، اما جمعیت قابل‌توجه نیست. ورودی اصلی، بازدیدکننده را به طبقه دوم هدایت می‌کند. جایی که نشریات ورزشی غرفه گرفته‌اند و روابط عمومی‌ها و ... چرخی می‌زنم؛ از بالا غرفه‌های طبقه همکف مشخص‌اند. فارس، جهان‌نیوز، کیهان ...

برای ورود به طبقه هم‌کف باید از ورودی دیگری که گم است وارد شوم. جو سنگینی حاکم است. احساس می‌کنم اگر قرار باشد دو سه ساعتی در این به اصطلاح «نمایشگاه» سرکنم حتما مریض می‌شوم. چشم می‌اندازم ببینم همکاران را. از غرفه‌ها دل کنده‌ام انگار. توقع دیدن دوستی و همکاری را در غرفه‌ها ندارم، می‌دانم که دیدار ما احتمالا به هنگام عبور از کنار یکدیگر خواهد بود.

غرفه همشهری انگار از سال‌های گذشته کوچکتر شده یا دست کم بی‌رونق است. فارس غرفه‌ای بزرگ دارد و جمعی در برابرش در حال بحث و کلنجارند. روزنامه اعتماد کسی در برابرش نیست. به سراغ وطن امروز می‌روم. روزنامه مهرداد بذرپاش! بانوی جوانی در حال نوشتن در دفتر یادبود است. یکی بالای سرش ایستاده و نقطه به نقطه‌ی نوشته‌اش را می‌پاید. چند بار به زبانم می‌آید بگویم که این رسم جدید است که برای دفتر یادبود روزنامه هم، پاسدار می‌گمارند؟

نوبت به من می‌رسد. نفر قبلی چند خطی علیه وقاحت‌های دکان بذرپاش نوشته و زیر آن هم با ماژیک سبز نوشته است: Green.

خطوطی می‌نویسم برای چشم‌های کوری که ملک و ملتی را به قدرت نامشروع خویش فروخته‌اند. احساس می‌کنم نگاه بالای سرم سنگین است. زیر نوشته‌ام امضا می‌کنم : خبرنگار.

به سراغ غرفه کیهان می‌روم. غرفه‌ای بزرگ اما خالی. غرفه‌ای که چیزی برای عرضه ندارد. همه حرف‌هایش را هر روز شریعتمداری و دیگر ستون‌نویسان‌اش می‌نویسند. سراغ دفتر یادبودش را می‌گیرم: «نیست»! شنیده بودم که روز گذشته مسئولان غرفه مجبور شده بودند دفتر را از روی میز بردارند.

چرخی می‌زنم که خود را در برابر جمعی می‌بینم رو‌به‌روی غرفه جهان‌نیوز! فیلمی‌ پخش می‌کند از سنگ پرانی معترضان به سوی بانک. خودروهای شیشه شکسته را نشان می‌دهند و اتوبوس‌های آتش گرفته را. یک نتیجه از این تصاویر منتخب به بیننده تحمیل می‌شود : «اغتشاشگران اموال عمومی ‌و خصوصی را تخریب می‌کردند ...» به جوانی که کنارم ایستاده می‌گویم : «این فیلم همه واقعه را نشان می‌دهد یا اینکه فقط سنگ‌پرانی پس از گشودن گلوله به سینه مردم را به تصویر کشیده است؟» لحن من تمسخرآمیز است که جوانان حاضر می‌گویند: آقا ول کن. بحث سیاسی نکن. به خدا تازه جای باتوم‌ها روی کمرمان خوب شده!»

غرفه رجانیوز، غرفه دیگری است که معرکه گرفته‌اند. راستی چه بره‌کشانی است در این خزان مطبوعات. چهره‌ها به اهالی کاغد و قلم نمی‌آید. غرفه‌دار دست بازدید‌کننده را گرفته و مدام به داخل از پشت پیش‌خوان می‌کشد و هر لحظه صدا‌ها بالاتر می‌رود. بازدید کننده گویا فرزند یکی از جان‌باختگان جنگ هشت ساله است. به یاری‌اش می‌شتابم. نمی‌دانم از کجا شروع شد که سکوت را شکستم. جمعیت بیشتر و بیشتر می‌شود. پشت سرم جمعی می‌گویند که «این‌ها دروغ‌گویند! ول‌شان کنید بگذارید هرچه می‌خواهند دروغ بگویند.» به برخورد غرفه‌دار اعتراض می‌کنم. غرفه‌داران بیرون می‌ریزند. انگار دیواری درست می‌کنند در برابر غرفه تا مردم را به سوی دیگری هدایت کنند. درگیری تا مرز حمله فیزیکی چماق‌دارانی که حالا غرفه‌دار نمایشگاه مطبوعات شده‌اند پیش می‌رود. مدام هول می‌دهند و دستم را می‌کشند. زیر لب ناسزا می‌گویند. «ما می‌دانیم تو چه‌کاره هستی.» این جمله‌ای است که مدام تکرار می‌کنند. دیگرانی که هرگز ندیده بودم‌شان حلقه‌ای دورم می‌سازند و انگار که فراری‌ام می‌دهند. یکی در گوشم می‌خواند : «این‌ها همه اطلاعاتی‌اند، برو!» دیگری می‌گوید: «بیکاری مگر که خودت رو با چنین جماعتی در می‌اندازی؟ ...»

تعدادی از همکاران و دوستان را می‌بیینم. روایت می‌کنند که در غرفه کیهان، از نویسندگان دفتر یادبود عکس می‌انداختند. ظاهرا مردم دفتر را «آباد» کرده‌اند از بس که به کودتا و کودتاچی و دروغ و دروغ گو پرداخته و تاخته‌اند. دوباره به غرفه کیهان برمی‌گردم تا دفتر را ببینم. نیست! غرفه‌دار می‌گوید باید بیایید داخل غرفه. داخل غرفه هم نیست. معلوم است که دفتر را چند ساعتی روی میز می‌گذراند و برمی‌دارند.

دکان زیاد است و دفتر یادبود دکان‌داران فراوان. برای «ایران» می‌نویسم که «بترسید از نفرت مردم که دروغ را زشت می‌انگارند و در این میان لااقل به حرفه روزنامه‌نگاری خیانت نکنید و ذره‌ای شرافت خبرنگاری را رعایت کنید.» می‌دانم که پند من بیهوده است.

دوستان در برابر غرفه «برنا» گرد آمده‌اند، می‌خندند به فیلمی‌که تصاویر مناظره‌های شب انتخابات را بریده بریده در کنار دیگر تصاویر و نوشته‌هایی تدوین کرده است. جمعیت که بیشتر می‌شود پخش تصاویر را قطع می‌کنند. می‌گویم : «فیلمی‌را که خودتان ساخته اید را هم تحمل پخش ندارید؟»

غرفه‌داری که بیرون ایستاده، لای جمعیت دستم را می‌گیرد و به کناری می‌کشد؛ آرام کنار گوشم می‌گوید: «یک عمر زر زر‌های شما را شنیدیم کافی است.» می‌گویم «چرا با صدای بلند همین را نمی‌گویی؟ ما که هر چه گفتیم و می‌گوییم با صدای بلند است. قدرت دست شماست. شما اسلحه دارید و چوب و چماق و زنجیر، از چه می‌ترسی؟» درگیری بالا می‌گیرد. این بار از آستانه تحمل‌شان دو سه قدمی ‌بالاتر رفته‌ام که چند نفری به سرم می‌ریزند. دوستان مداخله می‌کنند. حراست می‌آید. با خودش از مهلکه برونم می‌کند. من که کار را تمام‌شده می‌بینم و آماده بازداشت هستم اعتراض را با صدایی بلندتر فریاد می‌کنم.

مسئول حراست اما با بی‌سیم و لباس فرم خیالی دیگر در سر داشت که گفت: «چرا برای خود و خانواده‌ات دردسر ایجاد می‌کنی، برو! برو ...»

از نمایشگاه بیرون می‌زنم. روایت‌ها بسیار است از چند ساعت پیش که همین جماعت به مهدی کروبی حمله کرده بودند. کفش‌پرانی و یورش. خبر داشتم که همین «برنا»، اس‌ام‌اس می‌فرستاد که «مردم» کروبی را از نمایشگاه بیرون کرده‌اند!

هوای مسموم جمهوری اسلامی ‌که در سراسر این سرزمین پخش است را گویی که در نمایشگاه مطبوعات یک‌جا جمع کرده‌ای. احساس خفگی می‌کنم. یاد سال‌های پیش می‌افتم، غرفه‌هایی بود که می‌شد به دیدار همکاران رفت ... حالا به دیدار همکاران‌ام باید در برابر سفارتخانه‌ها بروم ... یکی در گوشم می‌گوید: «برو!»

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • برگ‌های مطایبه‌آمیز از تاریخچه ممیزی در روزنامه‌نگاری فارسی

    9 آذر 1394

    خبرنگاران ایران - سعید رازی دوست:اگرچه ممیزی یا سانسور امری است که اعمال آن با طنز، شوخی و مطایبه فاصلهء بسیاری دارد، بررسی خاطره‌های مطبوعاتی نشان می‌دهد در تاریخچه‌ی ممیزی در ایران، برگ‌هایی که خواندن‌شان امروز لبخند بر صورت می‌نشاند یا موجب خنده می‌شود، کم نیست؛ هرچند می‌توان در پس خنده‌های امروزین، بر رنجی که متحملان ممیزی کشیده‌اند گریست.سیدفرید قاسمی از نادر پژوهشگران تاریخ روزنامه‌نگاری ایرانی، در یکی از جلدهای مجموعهء «صدخاطره از صد رویداد» به نقل خاطره‌هایی می‌پردازد که گهگاه برای مخاطب امروزی خنده‌دار به‌نظر می‌رسد. قصهء تلخ سانسور و ترس، از دیرباز تا فرداها، هرگز از لبخند و تلخند خالی نبوده است و نخواهد بود.

  • خبرنگاران زن و تحصیلکرده ها به شبکه‌های اجتماعی علاقه بیشتری دارند

    20 مهر 1394

    این روزها استفاده از شبکه‌های اجتماعی هر روز در بین خبرنگاران رواج بیشتری پیدا می‌کند اما همه خبرنگاران نسبت به استفاده از این شبکه‌ها نظر مشابهی ندارند، برخی معتقدند استفاده از این شبکه‌ها فایده ای ندارد و اساساً نسبت به آن‌ها نظر مثبتی ندارند. برخی از آن‌ها معتقدند استفاده از این شبکه‌ها برای شهرت شان خوب است و این طور مردم بیشتر با مطالب و تولیدات آن‌ها آشنا می‌شوند.

  • نیوشا،عکاسِ خودآموخته‌ای که جهانی شد

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-نیوشا توکلیان خود را خیلی احساساتی و عاطفی می‌داند: «اگر چیزی قلبم را به درد بیاورد به دنبالش می‌روم تا روایت و قصه آن را بیرون بکشم، حتی اگر الزاماً در اطراف خودم و در حیطه تجربیات زندگی‌ام نباشد.» سال گذشته هم خبرساز شد به خاطر جایزه‌ای که پس داد و از قبولش سرباز زد، جایزه پنجاه‌هزار یورویی بنیاد «فتوژورنالیسم کارمینیک». به خاطر اینکه فکر می‌کرد با پذیرفتن این جایزه اجازه خواهد داد در اثرش دخل و تصرف شود. او به خاطر استقلال حرفه‌ای‌اش از این جایزه گذشت.