3 آذر 1390

«نوشابه امیری» از چهار دهه فعالیت روزنامه نگاری خود می گوید:

روزنامه نگاران را کشتند اما ما دوباره برخاستیم/ می خواستم اوریانا فالاچی شوم

3 آذر 1390

خبرنگاران ایران- سارا محسنی: روزنامه نگار است و بر این موضوع تاکید دارد. اردیبهشت 91 که بیاید 60 ساله می شود. با سابقه بیش از 40 سال روزنامه نگاری اما هنوز با هر مصاحبه ای که انجام می دهد گویی دوباره متولد می شود.

روزنامه نگار است از زمانی که در مدرسه، روزنامه دیواری درست می کرد. روزنامه نگار مانده است، در زمانی که «روز آنلاین» را منتشر می کند. می گوید روزنامه نگاری مانند بندبازی است و روزنامه نگاران ایرانی بندبازهای حرفه ای هستند. 8 سال است که از ایران مجبور به خروج شده و در فرانسه به همراه همسرش، هوشنگ اسدی ساکن است اما می خواهد از راه دور زبان جامعه ایران باشد. یک آرزوی بزرگ دارد. وقتی به ایران برگشت به روزنامه کیهان برود و صندلی اش و در واقع جایگاهش را در سرویس سیاسی این روزنامه که از دانشکده روزنامه نگاری کارش را با آن شروع کرد و تا یکسال بعد از انقلاب ادامه داد پس بگیرد.

گفت و گو با «نوشابه امیری» بخش کوچکی از زندگی روزنامه نگاری را نشان می دهد که روزنامه نگار مانده است:

-می خواهم کمی از شروع کار و فعالیت رسانه ای خود بگویید؟ چه زمانی بود و در چه شرایطی؟

من از 15- 16 سالگی در مدرسه روزنامه دیواری درست می کردم و در یکی از مسابقات بین مدارس در انتخاب بهترین روزنامه دیواری همراه آن گروهی که روزنامه دیورای مدرسه خود را درست کرده بودیم اول شدیم. بعد از اینکه دیپلم را گرفتم به دانشکده علوم ارتباطات رفتم. در سال دوم تحصیلم توسط استادم «صدالدین الهی» به روزنامه کیهان معرفی شدم و در ابتدا آنجا کارآموزی می کردم. در آن زمان تنها 19 سال داشتم. در سرویس سیاسی روزنامه و اولین زن این سرویس بودم.

-نخستین مطلبی که به طور جدی نوشتید چه بود و در چه نشریه ای منتشر شد؟

البته نشریه دانشکده در می آمد که در آن مطلب می نوشتم اما وقتی رفتم کیهان مانند این روزها نبود. این روزها خیلی زود نام نویسنده مطلب، بالای مطلب درج می شود. آن موقع اینگونه نبود خیلی باید زمان می گذشت تا این کار را بکنند.

اسم گذاشتن یک امتیاز بود که به سرعت نصیب کسی نمی شد. من هم مرتب مطلب می نوشتم که اسم نداشت اما نخستین مطلبی که با اسم خودم در کیهان منتشر شد درباره گزارش سفر به سیستان و بلوچستان بود. خیلی تحت تاثیر فضای فقر و کمبود در آن جا قرار گرفته بودم و گزارشی درباره آن نوشتم و برای نخستین بار مطلب با نام «نوشابه امیری» چاپ شد. یادم می آید که آن زمان سردبیر کیهان آقای «امیر طاهری» بود و خیلی سخت از آدم ها تعریف می کرد. آن زمان از من اینگونه تعریف کرد:« مطلبت که چاپ شده همه فکر کردند که «نوشابه امیری» اسم مستعار من(امیر طاهری) هست »چون «امیرطاهری» علاوه بر اسم خودش با اسامی دیگر هم می نوشت. خلاصه با این نوع تعریف کردن سر من منت زیادی گذاشت چون آدم مهمی بود.

- شما سال ها در قبل از انقلاب در روزنامه کیهان فعالیت داشتید گویا دبیر سیاسی این روزنامه هم بودید. درباره آن سال ها بگویید?

من از خبرنگاری سرویس سیاسی شروع کردم چون می خواستم خبرنگار جنگ بشوم. می خواستم «اوریانا فالاچی» بشوم. می خواستم گزارشگر دوران خودم باشم. رویا پردازی های من در آن زمان این بود. من در آن سرویس بودم و تنها مدتی برای تحصیل به انگلیس رفتم و زمان برگشتنم همزمان با دوران انقلاب شد. به عنوان خبرنگار سرویس سیاسی همه جا می رفتم چون در سرویس سیاسی آن زمان کیهان از همه جوان تر بودم و شاید کم عقل تر. تنها کسی بودم که به انقلاب علاقه داشتم و دنبال می کردم.

در آن بحبوحه ها با آقای «جمشید آموزگار» که آن زمان نخست وزیر بود به تبریز رفتیم. آن زمان اعتراض های مردمی زنجیره ای شده بود. در تبریز یک سکوی بلند در میدان شهر درست کرده بودند و آقای آموزگار در حال سخنرانی بود. در صف اول مقامات نشسته بودند و پشت سر آنها مردم ایستاده بودند. ما هم به عنوان خبرنگار، بالا روی سکو ایستاده بودیم و به مردم و حرکاتشان تسلط داشتیم. یک لحظه حس کردم مردم یک به یک دارند پشت به سکو می ایستند. یک حرکت بدون برنامه بود اما متوجه شدم غیر ردیف اول که مقامات بودند بقیه پشت به سخنران ایستادند و این خاطره ، تصویری را در ذهنم ایجاد کرد که چطور یک حکومت به نقطه ای می رسد که مردم به آن حکومت پشت می کنند. حادثه ای که تکرار می شود و امروز مردم تو خیابان ها به حکومت پشت می کنند.

و خاطره دیگر این بود که روزهای نزدیک پیروزی انقلاب با مرحوم «داریوش فروهر» به نوفل لوشاتو رفتیم و با آقای خمینی مصاحبه کردم که نخستین مصاحبه ایشان با یک خبرنگار ایرانی بود. البته من از کیهان همراه با آقای «منصور تاراجی» برای انجام این مصاحبه رفته بودم . آقای تاراجی چند وقت پیش در غربت و در شهر پاریس فوت کردند و تا جایی نا امید بودند که گفته بودند جنازه اشون را بسوزانند و صحنه تراژیکی بود که سرنوشت برخی از روزنامه نگاران ایرانی به کجا می رسد. همراه با ایشان مصاحبه کردیم و با هم به ایران برگشتیم. با همان پرواز معروف به «پرواز انقلاب». در این فاصله ها بود که دبیر سرویس سیاسی کیهان شدم. اما مدتی بعد با تهاجم های انجمن های اسلامی از کیهان بیرونم کردم.

می شود واضح تر توضیح دهید که چطور شد از کیهان بیکارتان کردند؟

همین کارهایی که الان عده ای می کنند، آن زمان زیر عنوان و اسم انقلاب و در لباس انجمن های اسلامی انجام می دادند. مثلا اعضای این گروه جمع می شدند و جایی را که قرار بود اشغال کنند شناسایی و مشخص می کردند و بعد چون من با آقای خمینی مصاحبه کرده بودم و درباره زنان و موضوعات مربوط به حقوق بشر پرسیدم و در پرواز انقلاب بودم شدم طاغوت و کمونیست و .... این نوع فشارها از سوی این گروه ها در آن زمان شدت گرفته بود و آنها کیهان را گرفتند و ما مجبور شدیم از کیهان بیرون بیاییم.


- بعد از کیهان چه دورانی را گذراندید؟

بعد از کیهان، مجله ای به نام «آفتاب» را منتشر کردیم که چند شماره آن منتشر شد و بلافاصله توقیف شد. حدود 10-12 سال بعد از این ماجراها، امکان و اجازه روزنامه نگاری نداشتم و این یکی از سخت ترین دوران زندگی ام بوده است. من وقتی روزنامه نگاری می کنم احساس زنده بودن هم دارم. یک مدت کوتاه با «تایمز» در تهران همکاری داشتم که بعد برچسب جاسوس به من زدند و اخراجم کردند. بعد مدتی به کار دوبله برگشتم و جای سوسک ها و موش ها در کارتون ها حرف می زدم تا سال 1367-68 که فرصتی فراهم شد و به مجله فیلم رفتم. گاهی نقد فیلم می دادم و بعد از مدت ها وقتی اسم خودم را دیدم که در مجله منتشر شد همان حسی را داشتم که برای نخستین بار تجربه اش کرده بودم. بعد هم مجله گزارش فیلم را راه اندازی کردیم و حدود 12 سال در آن مجله مشغول فعالیت بودم.

بعد از دوم خرداد سال 1376 که روزنامه های مدنی راه افتادند بار دیگر به روزنامه نگاری برگشتم چراکه در گزارش فیلم با آنکه گزارش می نوشتم و مصاحبه می کردم اما تمام علاقه ام این بود که در روزنامه کار کنم. زیر تحریریه روزنامه کیهان چاپخانه بود و مرتب صدای ماشین های چاپ شنیده می شد که گویی خبر را تایپ می کردند و بوی چاپ را حس می کردم گرچه در روزنامه های دوم خردادی این اتفاق برایم تکرار نشد اما بازگشت به روزنامه برایم جذابیت خاص خود را داشت. جامعه ، نشاط، طوس، بنیان و ... از جمله این روزنامه ها بود. بعدها قرار بود در روزنامه «زن» مشغول به کار شوم که همه چیز در سرازیری تعطیلی و توقیف افتاد. گزارش فیلم توقیف شد.

روزنامه زن توقیف شد. ماجرای دستگیری «سیامک پورزند» و «ایرج جمشیدی» پیش آمد و شرایط دستگیری ما هر لحظه بود و مجبور شدیم که در آخرین سال دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی از کشور خارج شویم و به فرانسه بیاییم.

-شما دوره های مختلفی که در کیهان بودید. خبرنگار و دبیر سیاسی این رسانه محسوب می شدید به یکباره آمدید دنیای هنر و در «گزارش فیلم»، خبرنگار بخش فرهنگ و هنر شدید آیا با آرزوها و خواسته هایتان در تناقض نبود؟

در اینجا یاد گرفتم که از چیزی که دارم در راستای چیزهایی که دوست دارم استفاده کنم. من خودم را منتقد سینمایی نمی دانم اما وقتی در آن فضا بودم، یاد گرفتم که مصاحبه های هنری کنم، گزارش های مرتبط بنویسم و ... اما در آن فضا مصاحبه هایی می کردم یا گزارش هایی می نوشتم که بهانه اش سینما بود اما هدف مشکلات جامعه و مسائل سیاسی بود.

مثلا در مجله «گزارش فیلم» با «مسعود ده نمکی» در آن دوران گفت و گو کردم. آن زمان ده نمکی به رهبر چماقداران معروف بود ولی من در ارتباط با سینمای جنگ سراغ ده نمکی رفتم چرا که خودش در جنگ بود. یا مصاحبه ای با آقای «بهرام بیضایی» داشتم که در کتابی با عنوان «جدال با جهل» هم منتشر شده که گفت و گوی طولانی ای بود که از دریچه سینما به جامعه و مسائل سیاسی و اجتماعی پرداخته می شود. هم اکنون که به مجموعه فعالیت هام در گزارش فیلم نگاه می کنم همه تحت عنوان سینما بوده ولی هدف آن و نقطه مرکزی اش مسائل اجتماعی بوده است. مثلا به بهانه فیلم «بچه های بد» ساخته «علیرضا داوود نژاد» به سراغ موضوع دختران فراری، فحشا و اعتیاد و ... می رفتیم.

-شما مصاحبه های زیادی با شخصیت های خاص انجام داده اید. کدامیک برایتان جذابیت بیشتری داشت و چرا؟

تمامی مصاحبه هایی که انجام دادم برایم جذاب بودند چون من عاشق حرفه روزنامه نگاری هستم و در روزنامه نگاری مصاحبه کردن برایم خیلی جذاب هست. وقتی مصاحبه می کنم تبدیل به یک آدم دیگری می شوم. من در حالت عادی آدم حاضر جوابی نیستم و گاهی خجالتی هم هستم اما وقتی مصاحبه می کنم تبدیل به یک آدم دیگری می شوم و همه وجودم درگیر مصاحبه می شود. قبل از هر مصاحبه خیلی کار می کنم و درباره آدمی که قرار است با او مصاحبه کنم اطلاعات جمع آوری می کنم . در نتیجه وقتی دربرابرش قرار می گیرم اطلاعات زیادی دارم و حاصل آن خوب درآمده است. مثلا در سال های قبل از انقلاب یکی از مصاحبه های جنجالی من با «هژبر یزدانی» سرمایه دار معروف آن دوران بود که این مصاحبه خیلی سروصدا کرد. وقتی مصاحبه چاپ شد چنان انعکاسی داشت که اون طبقاتی که بشکلی به این سرمایه دار مربوط می شدن به تکاپو و و اکنش افتادن تا جایی که ساواک تهدید کرد و کیهان مجبور شد که در توضیحی عنوان کند که چنین مصاحبه‌ای اصلا انجام نشده در حالی که عکس های مصاحبه چاپ شده بود. انگشتر این فرد در دست من بود و در عین حال نوار صحبت ها هم وجود داشت.

بعد از این مصاحبه، مصاحبه های گوناگون دیگری هم با سران حکومت چه در دوران قبل و چه در دوران بعد از انقلاب داشتم. آقایان یزدی، قطب زاده، بنی صدر، بهشتی، خاتمی، رفیق دوست، خاموشی و ... و الان خیلی دوست دارم بروم سراغ آدم هایی که حرف های دیگری می زنند یعنی در برابر سوالات حرف های تکراری نمی زنند. اما در کنار اینها یک مجموعه مصاحبه هم به سفارش مرکز گفت و گوی تمدن ها داشتم که حاوی 40 مصاحبه تصویری است. ده تا از این مصاحبه ها توسط آقای «ابراهیم نبوی» انجام شد و بقیه را من انجام دادم. این مصاحبه ها با بزرگان فرهنگ و ادب ایران بود. آقایان دولت آبادی ، احمد محمود، فریدون مشیری و ... که برخی ها درگذشته اند.

قرار بود این مجموعه مصاحبه ها به صورت کتاب و نوار همزمان منتشر شود که در تهاجم فرهنگی آقایان اصولگرا معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا کرد. همه این مصاحبه ها برایم جالب است و آخرین مصاحبه هم با «سعید تاجیک» که در شهر ری به «فائزه هاشمی» فحاشی می کرد انجام دادم که انعکاس زیادی داشت و برایم جذابیت های خودش را داشت.

می خواهم بدانم که چه حس هایی در روزنامه نگاری هنوز برایتان تازه هست؟ به عنوان مثال مصاحبه تان با سعید تاجیک هنوز به مانند مصاحبه های اولتان برایتان جالب بود؟

اولا من دنبال مصاحبه هایی می روم که برایم جالب باشد و هر مصاحبه ای که انجام می دهم انگار دفعه اول هست. با همان هیجان، علاقه و کاری که باید روی مصاحبه انجام شود. دقت و وجدان کاری را هم در هر مصاحبه لحاظ می کنم.

یاد شعر فروغ می افتم که می گفت پری کوچک غمگینی را می شناسم که سحرگاه با یک بوسه به دنیا خواهد آمد و من با هر مصاحبه ای که ازش راضی هستم یکبار دیگر به دنیا می آیم. این حرفه برایم بسیار مقدس، جذاب و دلنشین است.


- در فهرست اولین ها نام روز آنلاین قطعا به عنوان نخستین روزنامه اینترنتی ایرانی نوشته می شود . این تجربه برای شما چه چیزهای جدید داشت؟

«روز» واقعا نخستین روزنامه آنلاین جامعه ایرانی هست. این رسانه برای من بسیار پرخاطره است چراکه وقتی ما مجبور به خروج از کشور شدیم خیلی برای من دوری از ایران دردناک بود. خیلی از افرادی هم سالیان زیاد در خارج از کشور زندگی کرده بودند به ما می گفتند ماندن در خارج یعنی از بین رفتن چون از واقعیت های جامعه دور شده بودیم.

در آن برهه خیلی دیگر از روزنامه نگارها هم از کشور خارج شدند و فکر کردیم نخستین روزنامه آنلاین جامعه مدنی را راه اندازی کنیم. چند نفر بودیم که دیدگاه های مختلفی داشتیم اما چیزی که ما را پیوند می داد این بود که به نوعی روزنامه نگاری کنیم که در ایران تاثیر گذار باشد. «روز آنلاین» هم اکنون وارد ششمین سال حیات خود شده است.

ارتباط خود را با داخل ایران داریم. همکارانی در ایران داریم. البته برخی از این همکاران مانند «احمد زیدآبادی» ، «عیسی سحرخیز» و ... در زندان هستند. هنوز آدم هایی هستند که با اسم مستعار برای «روز» می نویسند. مخاطبی که از جامعه ایران داریم نشان می دهد که توانستیم تعادل را حفظ کنیم و از زبان جامعه دور نشویم. من در ایران در حدی که ایمیلم را چک کنم اینترنت می دانستم و همیشه با خودکار مطالبم را نوشته بودم حالا باید روی صفحه به صورت آنلاین مطالب را منتشر کنم. این موضوع عادت های بنیادی انسان را تغییر می دهد و انسان را تبدیل به یک روزنامه نگار آنلاین می کند. به خاطر علاقه شخصی دوره هایی را هم گذراندم. دوست دارم که روزی برگردم ایران و «روز» را به صورت روزنامه داشته باشیم و البته همراه با آن سایت هم داشته باشیم.

-کمی هم سوالاتم را جنسیتی می کنم. به عنوان یک زن خبرنگار چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن چه مشکلاتی پیش روی شما بود؟

من هرگز در زندگی ام به دلیل زن بودن با مشکلی روبرو نشدم. شاید شانس داشتم که این اتفاق تا کنون برایم نیافتاده است. درست مانند همکاران مرد یا حتی موفق تر از آنها فعالیت کردم. فکر می کنم در حال حاضر حرفه روزنامه نگاری به سمتی می رود که حرفه زنانه ای شود.

در این همه سال کار روزنامه نگاری آیا دورانی بوده که از آن به عنوان آزاد ترین دوران برای خبرنگاران بتونید نام ببرید؟

بله. فاصله آخرین ماه های حکومت شاه و دوران بختیار تا چند ماه بعد از انقلاب. البته گاهی تبدیل به یک آنارشیسم می شد که هر کی هرطور می خواست می نوشت و روزنامه نگاری می کرد. اما دوران خوبی که تجربه اش کردم یکسال بعد از دوم خرداد بود که در آن دوران در یک چارچوب هایی روزنامه نگاری می کردیم اما مانعی نبود و اگر هم مانعی بود یک مانع درونی بود چراکه فکر می کردیم در این فضا تندروی نکنیم یا دچار کندروی نشیم. در آن دوران با آقای رفیق دوست مصاحبه کردم. در تصورم مصاحبه با یک سردار نظامی خاص بود اما در حین مصاحبه هر سوالی داشتم را مطرح کردم. ایشان هم جواب داد و عین مصاحبه هم چاپ شد. یک سال بعد از دوم خرداد سال های ماندگاری در روزنامه نگاری ما بود.

-در روزنامه نگاری می خواستید به کجا برسید؟ آیا رسیدید؟

می خواستم اوریانا فالاچی بشم اما نمی دانستم در یک سرزمین استبداد زده ایران این ها خواب و خیال هست. اما به یک معنایی در طول مخصوصا این 30 سال روزنامه نگاران ایرانی بسیاری از مرزها را عقب تر برده اند. به قول معروف آنها ما را کشتند اما ما دوباره برخواستیم. دوباره زنده شدیم. هر جا امکانش را داشتیم نفسی کشیدیم . حکومت سرمان را زیر آب کرد تا نفس نکشیم اما سرمان را از آب تا جایی که توانستیم بیرون آوردیم و هوای آزادی را قورت دادیم. این سیر دشوار بوده اما در عین حال رضایت بخش هم بوده است. یک چالش اساسی بوده است و به نظرم می آید که مجموعه جامعه روزنامه نگاری ایران در آن سربلند بیرون آمده است. اما به لحاظ شخصی به جایی که فکر می کردم باید برسم یا استحقاقش را داشتم که برسم اما نرسیدم خوب طبیعی است که در کشورهایی مانند ایران چنین چیزی امکان پذیر نیست و حسرت هایی در درونم هست اما به هر حال استبدادی که در کشورمون حاکم هست این حسرت ها را همراه خودش می آورد.

-آرزویتان به عنوان یک روزنامه نگار در حال حاضر چه هست؟

آرزوی اصلی ام این است که روزی به ایران برگردم و بروم روزنامه کیهان و صندلی ام را در سرویس سیاسی روزنامه کیهان پس بگیرم.


- و آخرین سوال درباره روزنامه نگاری در ایران و آینده آن...

روزنامه نگاری، حرفه ای است که باید در آن روی یک نوار باریک حرکت کرد و ما سال های سال بندبازی کردیم. گاهی از اینور افتادیم گاهی از آنور افتادیم اما تبدیل به بندبازهای ماهری شدیم و برای همین است که می توانیم به کارمان ادامه دهیم. در درون این موضوع امید وجود دارد. در فیلم معروف «پاپیون» شخصیت داستان که بعد از سال ها از زندان آزاد شده بود بالای صخره ای قرار گرفته بود و می خواست با پریدن از آن صخره آزادی را حس کند و در همین حین فریاد می زد که حروم زاده ها ما هنوز زنده ایم. من همیشه وقتی هر حرکت خود روزنامه نگاری را می بینم، نوشته های همکارانم در ایران را می خوانم یک باره با خودم تکرار می کنم : «حرومزاده ها ما هنوز زنده ایم.»

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.