3 آبان 1394

نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

3 آبان 1394

خبرنگاران ایران- سعید رازی دوست:

«خوش‌خبر باش ای نسیم شمال

که به ما می‌رسد زمانِ وصال»

دوم شعبان ۱۳۲۵ قمری که «سیداشرف‌الدین حسینی» (اشرف الحسینی) نخستین شماره‌ء جریده‌ء «نیسم شمال» را در چاپخانه‌ء عروةالوثقیِ شهر رشت منتشر کرد، بیت بالا که از سروده‌های حافظ شیرازی است در سرلوحه‌ء نشریه آمده بود. نشریهء نسیم شمال که در شمال ایران زاده شد و چون نسیمی دلاویز سرتاسر کشور را پیمود، یکی از مردمی‌ترین نشریه‌ها در تاریخ روزنامه‌نگاری ایرانی‌ست؛ چنانکه «سعید نفیسی» درباره‌اش می‌نویسد:

«هنگامی که روزنامه‌فروشان دوره‌گرد فریاد را سرمی‌دادند و روزنامهء او را اعلام می‌کردند، راستی مردم هجوم می‌آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و برنا، باسواد و بی‌سواد، این روزنامه را دست‌به‌دست می‌گرداندند. در قهوه‌خانه‌ها، در سر گذرها، در جاهایی که مردم گرد می‌آمدند، باسوادها برای بی‌سوادها می‌خواندند و مردم دور هم حلقه می‌زدند و روی خاک می‌نشستند و گوش می‌دادند.» (اشرف‌الدین حسینی (نسیم شمال)، سیدفرید قاسمی، ص ۳۸)

«ابوالقاسم حالت»، از شعرای طنزپرداز هم در مورد این جریده نوشته است: «وقتی نشریه‌ای موفقیت و محبوبیت پیدا می‌کند، حتی بی‌سوادی مردم هم مانع خریداری آن نخواهد شد. بسیاری از مشتریان نسیم شمال اصلاً سواد نداشتند. ترازودار بی‌سواد دکان نانوایی، یک شمارهء نسیم شمال می‌خرید و آن را تا می‌کرد و در بغل می‌گذاشت و مانند اسکناسی از آن محافظت می‌کرد. بعدازظهر که ناهارِ بازار به پایان می‌رسید و دکان نانوایی خلوت می‌شد، با شاطر و خمیرگیر و آتش‌انداز و سایر کارکنان نانوایی، دور یک سفره می‌نشست و پس از صرف ناهار، که معمولاً دیزی آبگوشت بود، نسیم شمال را به دست کسی می‌داد که کوره‌سوادی داشت و او اشعار آن را به صدای بلند می‌خواند و همه گوش می‌دادند و لذت می‌بردند.» (همان، ص ۴۱)

اشرف‌الدین حسینی، محرم ۱۲۸۹ قمری در قزوین چشم به جهان گشود. پدرش امام جمعه‌ی وقت قزوین بود. در شش ماهگی پدرش را از دست داد و سهم ارث او و مادرش مورد غصب قرار گرفت. اشرف یادگیری درس‌های دینی را در مکتب صالحیهء قزوین آغاز کرد و سال ۱۳۰۵ قمری برای ادامه‌ی تحصیل به نجف رفت و از آنجا راه کربلا را پیش گرفت. پس از پنج سال اقامت در عتبات، به دلیل بیماری مادر به قزوین بازگشت و وقتی در هجده سالگی مادرش را نیز از دست داد، به‌رغم دلتنگی‌های دائمی‌اش برای نجف و کربلا، فرصت سفر مجدد به عراق را نیافت. او پس از چندی اقامت در قزوین، راه تبریز را پیش گرفت. در تبریز با مردی آشنا شد که از وی با صفت‌هایی چون «صافیِ روشن‌ضمیر» و «دستگیرِ طالبانِ راه حق» یاد کرده است. حاصل این آشنایی دگرگونی عمیق نگرش‌های اشرف‌الدین را در پی داشت. پس از تلمذ در تبریز، او راه رشت را پیش گرفت:

پس از آنجا سوی گیلان آمدم

مست از صهبای عرفان آمدم

اشرف‌الدین حسینی که دیری نگذشت در نزد اهل رشت و بعدتر نزد سایر ایرانیان به آقای نسیم شمال اشتهار یافت، در شماره‌ی نخست نشریه‌اش می‌نویسد: «امیدواریم تا آخرین نفس در این مشروطه راسخ و ثابت‌قدم باشیم و از دور همدیگر نپاشیم و از این نیت مقدس و خیال اقدس تا زنده‌ایم دست نکشیم تا شربت گوارای عدالت را بچشیم و با صدای رسا فریاد می‌کنم که از قتل و هلاکت و تهدید و عقوبت، بیم و خوفی نداریم تا دست به گردن معشوقه درنیاریم، تملق از کسی نمی‌گوییم و به جز رضای خدا چیزی نمی‌جوییم. قَدح و مَدح بی‌جا از کسی نمی‌کنیم و عنکبوت‌آسا تبار رشوت نمی‌بینیم و در نگارش این روزنامه انتفاع و سود شخصی را منظور نمی‌نماییم. به فریاد بلند به تمام برادران ایرانی و ایرانی‌نژادان شرف‌طلب عرض می‌کنم که این نفسِ آخر، و این دم، دمِ واپسین است. اگر در حرکت غیورانه قصوری شود یا در این جنبش مردانه، فتوری حاصل آید، ختمِ کلام، تعزیه تمام علی ‌الایران و علی الاسلام و السلام.» (همان، ص ۱۴)

فرید قاسمی حاصل کار نسیم شمال را در رشت چنین معرفی کرده است: «اشرف در سال اول روزنامه‌نگاری خود در رشت، ۲۲ شماره انتشار داد. در سال دوم ۲۸ شماره و در سال سوم ۱۸ شماره. نه شماره از سال چهارم و ۱۴ شماره از سال پنجم روزنامه‌نگاری او را در رشت ‌دیده‌ام. در مجموع این ۹۱ شماره، اسلام‌دوستی، عدالت‌خواهی، تلاش برای تقویت مساجد و مدارس و طرفداری از فرودستان جامعه را می‌توان خواند.» (همان، ۱۶) اشرف‌الدین که مشی‌ای واحد را در سراسر عمر روزنامه‌نگاری خود طی کرد، در سال چهاردم نشریه‌اش، پنجاه روز پیش از آنکه رخ در نقاب خاک بکشد، نوشت: «روزنامهء ما از بدو تأسیس خود، یعنی ۲۴ سال پیش تا به حال، بلکه تا آخرین نفس و آخرین شماره، چه در رشت و چه در تهران، فقط دو منظور را در نظر داشته و خواهد داشت: دین و وطن. مستدام باد دین، زنده و جاوید باد وطن.» (همان، ۶۱)

روزنامه‌نگاری اشرف را می‌توان به دو دوره‌ی اصلی، یکی در رشت و دیگری در تهران تقسیم کرد که این دو دوره نیز به دوره‌های کوتاه‌تر بخش شده است. فرید قاسمی می‌نویسد: «دوره‌ء اول روزنامه‌نگاری اشرف در رشت تا جمادی‌الاول ۱۳۲۶ قمری ادامه داشت و پس از آن تا محرم ۱۳۲۷ قمری متوقف شد و او از بیم مأموران حکومتی، از راه روستاهای گیلان و قزوین به اشتهارد پناه برد و در نخستین روزهای سال ۱۳۲۷ قمری به رشت مراجعه کرد. دوره‌ء دوم روزنامه‌نگاری اشرف‌الدین در رشت از ۱۳۲۷ قمری تا ۱۳۳۰ قمری استمرار داشت. در این دوره او به تشکل‌های سیاسی راه یافت و در کمیته‌ء ستار عضو شد و تا سال ۱۳۳۰ قمری در مجامع سیاسی و مطبوعاتی رشت فعال بود؛ تا اینکه روس‌های مطبعه‌ء عروة‌الوثقی رشت را ویران کردند.» (همان، ۲۴، ۲۵) پس از این مرحله اشرف راه تهران را در پیش می‌گیرد و از ماه صفر سال ۱۳۳۳ قمری، نسیم شمال را در تهران منتشر می‌کند که این مرحله هم به چند مرحله‌ء کوچک‌تر بخش می‌شود.

اما یکی از وقایع تلخ و عجیب در زندگی اشرف‌الدین، بردن او به دارالمجانین است. وی در سال ۱۳۴۲ قمری، در یکی از شماره‌های سال هشتم نشریه‌اش نوشته است: «از قراری که برای این فقیر خبر آوردند، بعد از گرفتاری این مسکین در دارالمجانین، نفوس محترم که در استخلاص من سعی و همت داشتند، جمعی بودند ازآن‌جمله آقای سیدحسن مدرس، سلمه الله تعالی و آقای ملک‌الشعرا (بهار) و آقای عشقی و آقای مدیر نیسم صبا (کوهی کرمانی) و قاطبه‌ء اهل بازار طهران. اگرچه این فقیر خود را قابل نمی‌دانم، در عالم باطن، همراهان با من، با شاه ولایت (ع) همراهی نموده‌اند. امیدوارم همه به سلامت و دولت توأمان باشند.» (همان، ۴۵) فرید قاسمی در این مورد نوشته است: «در آن دوران بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین مرسوم بوده. اشرف‌الدین نه اولین روزنامه‌نگاری بود که در آن دوره به دارالمجانین رفت و نه آخرین روزنامه‌نگار.» (همان، ۴۶)

قطعاً بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام. این مرد جادوگری بود که با ارواح مردمِ طبقه‌ء سوم این کشور، این مردمی که هنوز زنده‌اند و هرگز نخواهند مرد، بازی می‌کرد... بزرگی او در اینجاست که با این همه نفوذی که در مردم داشت، هرگز درصدد برنیامد از آن سود مادی ببرد. نه هرگز در موقع انتخابات از کسی رأی خواست، نه به خانه‌ء صاحب‌مسندی و خداوند زر و زوری رفت و نه ماجراجویی را هرگز، به آن حجرهء تنگ و تاریک خود راه داد.» (همان، ۶۷)

شاعر نام‌آور در شعری با عنوان «نمی‌دانم چه بنویسم» سروده بود:

از این اوضاع حیرانم نمی‌دانم چه بنویسم

به هم خورده است ارکانم نمی‌دانم چه بنویسم

شدم از شهر خود آواره چون مظلومِ بیچاره

مقیم شهر طهرانم نمی‌دانم چه بنویسم

نه از مشروطه آثاری، نه از اطراف اخباری

همی در فکر یارانم نمی‌دانم چه بنویسم...

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.

  • طلوعی،خواندنی‌ها و آخرین تجربه‌اش از وطن

    5 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-روزنامه نگاری با شصت سال تجربه و سردبیر مجله قدیمی خواندنی‌ها بود. همیشه از سردبیری‌اش در خواندنی‌ها به‌عنوان پربارترین دوره کار مطبوعاتی‌اش یاد می‌کرد. خیلی‌ها معتقدند خواندنی‌ها بعد از اوبود که واقعاً خواندنی شد. محمود طلوعی روزنامه‌نگار پیشکسوت هفته گذشته در یک تصادف رانندگی در تهران جان خود را از دست داد. در سن ۸۵ سالگی. می‌گویند از روزنامه‌نگاران مکتب روزنامه اطلاعات بود و از ۱۵ سالگی تا همین روزهای آخرعمرش نوشته و نوشته. در سال‌های اخیر بیشتر در آمریکا به سر می‌برد، این بار آمد تا سری به خانواده‌اش بزند و دیداری از وطن تازه کند که همین شد آخرین تجربه و دیدارش از ایران.نه‌فقط برای خواندنی‌ها و دیگرنشریات نوشت که او را بیشتر به‌عنوان پژوهشگر و تاریخ‌نگار می‌شناسند. تاریخ‌نگاری که نوشته‌هایش برای همیشه ماندگار است.