26 مهر 1388

روزنامه‌ هایی از جنس کاغذ و سیمان

26 مهر 1388

بهناز جلالی پور

b.jalalipour gmail.com

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. اگر زمانی یک شبه و فله‌ای روزنامه‌ها را تعطیل کردند، اکنون اتوبوسی دستگیر می‌کنند. پس ننویسید در اوراق چاپی. نوشته‌ها را بر می‌گردانند معمولاً، اگر به هشدارها بی‌توجه باشی.

سانسورچی خود نباشی، ویراستاران نشسته‌اند تا نان تو و سایران آجر نشود. یک روز در میان بعضی روزنامه‌ها از چاپخانه بیرون نمی‌آیند. می‌گویند مامور مستقر در چاپخانه مجوز نداده است. شاید به خاطر یک گزارش یا خبر آن هم حقیقی، نه کذب و شایعه. چند روزی هم مامورانی مستقر کردند در چند تحریریه که همه تیترها را از نظر بگذرانند. از همان روزهای اول بعد از انتخابات و اعلام نتایجش بود که آمدند در تحریریه‌ها.

دستم می‌لغزد و می‌نویسد: "رئیس‌جمهور میرحسین موسوی : رای سبزمان را پس خواهیم گرفت." "رای سبز من اسم سیاه تو نبود." فرقی ندارد هزار تومانی است یا صد تومانی. مهم نوشتن است. پیام است که باید دست به دست شود. گوش به گوش گفته شود تا همه بشنوند. تراول باشد یا 50 تومانی یا کاغذ تبلیغی کت و شلوار. زود روان‌نویس سبزم را بیرون می‌آورم و می‌نویسم. نوشتن کار من است.

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. سپاه اطلاعیه داده که تیم سایبرش در حال رصد کردن کامل کاربران اینترنت است. اطلاعیه داده است که هرچه نوشته‌اید پیش از این، خود بردارید و پس از این نیز در نوشتن‌ها دقت کنید. بیشتر تهدید است تا هشدار. برخی صفحه‌های پیشین حذف می‌شوند از روی ناچاری و شاید برای ماندگاری بیشتر و بازهم نوشتن. آن زمان دو هفته‌ای گذشته بود از اعتراضات. همان روزها بود که وبلاگ‌ها و فیس‌بوک و توییتر شدند تنها راه‌های انتشار اخبار و فیلم و ساعت و روز قرارهای اعتراض.

پشت خط، هر که می‌آید سفارش می‌کنم به دست خطی سبز بر روی اسکناس‌ها. تاکید می‌کنم "ناسزا نباشد." "رئیس‌جمهور میرحسین یادتان نرود." این‌ها را در فیس بوک و توییتر به اشتراک گذاشته‌ایم و برداشته‌ایم. راه‌ها همه بسته نشده‌اند. اعتراض نباید خاموش بماند. کاغذهای چاپی لوگودار تنها راه نوشتن و انتشار و تکثیر نیستند. حتی صفحه‌های وبلاگ.

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. خبر می‌رسد که یکی دیگر را دستگیر کرده‌اند و یکی دیگر و چندتایی دیگر. تهدید می‌کنند که تجمعات غیرقانونی است؛ هرچند قانون اساسی گفته بی‌اسلحه و بدون اخلال در نظم و امنیت نیازی به هیچ مجوز و درخواستی نیست. سکوت هم دیگر نمی‌توان کرد به اعتراض. تهدیدها منتشر می‌شود در همه رسانه‌ها؛ اما نمی‌گویند چند نفر را در بند کرده‌اند در این روزها؛ مگر به خلاصه و با اتهام. از رنجشان خبری منتشر نمی‌شود در سلول‌های تنگ و تاریک. جایگزینی می‌خواهند این کاغذهای چاپی که دیگر حرمت واقعیت را نگاه نمی‌دارند.

دیرم شده؛ اما تند و تند اسکناس‌نویسی می‌کنم. دل خوش می‌کنم که یکی از آنها به دست خودم برگردد، یعنی چنان نوشته‌ها دست به دست گشته که همه یک بار دیده‌اند و هر کس یکی دارد از شعارهای سبز. شاید هم شور نوشتن او را بگیرد. روزهای عصبانیت خلف وعده می‌کنم و "مرگ بر دیکتاتور" هم می‌نویسم؛ اما باز سر منطق می‌آیم که سبزها باید به دور از توهین باشند.

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. چشم‌ها همه جا کمین کرده‌اند. سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی یکی یکی فیلتر می‌شوند. می‌گویند چند نفری از همین‌ها را احضار کرده‌اند برای نوشته‌هایشان. تا ایمیل‌ها و دعوت‌های اینترنتی را اتهام زده‌اند به براندازی نرم. می‌گویند ننویسید حتی برای دوستان. تلفنی هم نگویید حتی با دوستان. خبرها می‌ماند در گلو از بس که نیست برگه‌ای تا نوشته شود و چاپ شود و برود تا دورترین یا حتی چند کوچه بالاتر و یا پایین‌تر که غنیمت است در این بی‌خبری؛ اما نیست. دیگر به ماه رسیده بود اعتراضات.

با شور اسکناسی نوشته شده می‌دهم در ازای یک تکه نان و خوشم از اعتراضم و فریادم که در سکوت پخش می‌شود و دست به دست می‌چرخد. کیف پولم شده صندوق شعارهای سبز. انگار اسکناس نویسی تنها راه مانده است. نه مدیر مسوول می‌خواهد نه دادستان احضارت می‌کند. تنها تو هستی که می‌نویسی. کاغذ و صفحه‌های وبلاگ‌ها جایش را به اسکناس‌ها داده‌اند برای من و هزاران روزنامه‌نگار شهروندی که صفحه‌هایشان رصد می‌شود با هزاران چشم بی‌رحم. خواننده‌هایمان هم از راننده تاکسی هستند تا پزشکی که گوشی گذاشته تا صدای ریه‌هایت را بشنود که از بس گاز خورده، مدام خس خس می‌کند و تنگ می‌شود وقتی می‌خواهی فرار کنی از فریادهای موتورسوارهای سیاه پوش یا چوب به دستان. از همان روزها بود که که خط‌های شکسته نوشتند "مرگ بر دیکتاتور" بر دیوار.

می‌گویند اوضاع خوبی نیست. دیوارها همه گوش دارند؛ حتی تلفن‌های خاموش، هم صدا می‌برند، هم تصویر. روزنامه‌ها یکی بعد از دیگری اخطار می‌گیرند. خبرگزاری‌ها تهدید شده‌اند از شورای امنیت ملی. پارازیت‌ها یکی در میان شبکه‌های ماهواره‌ای را از کار می‌اندازد. آنها هم که می‌نویسند و می‌گویند، از هر دو تا، سه تایش دروغ است و افترا. از سبزها و اعتراضاتشان هیچ نمی‌گویند، مگر به استهزاء.

هوا از گرما افتاده است. مردی اسپری به دست دیوار رنگ می کند. خط‌های شکسته را می‌پوشاند و دیوار را از "مرگ بر دیکتاتور" پاک می‌کند با رنگ؛ اما تلفن‌های عمومی و دیوار کوچه پس کوچه‌ها جا می‌ماند. دیوارنویس‌ها شب‌ها صراحت و شجاعت بیشتری به خرج می‌دهند. مرگ‌ها را سیاه می‌نویسند و نام سید و کشته شده‌ها را سبز می‌کنند. خبرها از فیس‌بوک و تویتر و وبلاگ‌ها برای راه‌پیمایی روز قدس، روی دیوار و تلفن‌های عمومی نوشته می‌شود. عکس‌ها که چاپ می‌شود تازه توزیع تلفن نوشته‌ها و دیوار نوشته‌ها را در اصفهان و شیراز و خراسان و ایران می‌توان دید. در عصر سایبر، روزنامه‌ها بر دیوارهای سنگی و سیمانی چاپ می‌شوند در ایران. برگه‌های بزرگ روزنامه و کلمات سربی، روی برگه‌های خوش دست اسکناس با پشتوانه طلا و دیوارهای سیمانی چاپ می‌شوند این روزها. طرح‌های جدیدش هم ایمیل می‌شود که چطور خطوط دعوت و شعارها را با عکس و تصویر چاپ کنیم تا روزنامه‌های جدید شکیل‌تر شود.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.