4 اردیبهشت 1394

زنی که بیشتر روزهایش را در جاده ها می گذراند-بخش دوم

یک عکاس خبرنگار باردار چه چیز را می‌تواند پوشش بدهد؟ همه‌چیز

4 اردیبهشت 1394

نویسنده:لینزی اداریو Lynsey Addario

ترجمه :خبرنگاران ایران-بهاران رهجو

هشت سال پیش وقتی ۳۳ ساله بودم و در استانبول زندگی می‌کردم، پائول را دیدم. یک روزنامه‌نگار بین‌المللی که به‌تازگی به ریاست دفتر رویترز در استانبول انتخاب‌شده بود. ساعت‌های زیادی را به تهیه اخبار و گزارش‌های مختلف از دفتر رویترز در استانبول می‌گذراند در عین این‌که می‌بایستی مسائل اداری و روزمره دفتر را هم اداره کند. او احترام زیادی به سخت‌کوشی و تحرک من از خود نشان می‌داد.

ما به‌عنوان دوست، زمان زیادی را باهم می‌گذراندیم و تا پاسی از شب می‌خندیدیم و حرف می‌زدیم. پائول در موناکو و سوئد بزرگ‌شده بود. در یک خانواده اشرافی که نمی‌توانست تفاوت زیادی با خانواده طبقه متوسط ایتالیایی – آمریکایی من که در ایالت کانی تیکت آمریکا زندگی می‌کنند، داشته باشد. او قابل‌انعطاف بود و با آغوش باز و بدون پرسشی شرایط زندگی غیرمعمول من را پذیرفت. عشق بین ما خیلی راحت و ساده بود . نوعی از آزادی بود. ما در سال ۲۰۰۹ ازدواج کردیم.

از همان لحظه اول، رابطه ما خیلی رمانتیک و عاطفی شد. پائول علاقه داشت که بچه داشته باشیم. از همان اول به من گفت: اگر نمی‌خواهی بچه داشته باشیم، می‌توانیم رابطه‌ای هم با یکدیگر نداشته باشیم.

تمام مردانی که تا به آن موقع با آن‌ها رابطه داشتم، به‌غیراز پائول، درباره داشتن بچه و تشکیل خانواده، صحبت نکرده بودند. در حقیقت در دنیای روزنامه‌نگاران جنگی، بیان چنین کلمه‌ای توسط یک زن معمولاً موجب رانده شدن مردان می‌شود. تمام زندگی خانوادگی من پر جنب‌وجوش و گرم بود و نمی‌توانستم چنین چیزی را برای خودم بخواهم. به‌وسیله محدودیت‌هایی که در آن قرار داشتم، محدودشده بودم. فکر می‌کردم مادر بودن می‌تواند بر روی توانایی و پرونده حرفه‌ای‌ام اثر بگذارد. درنتیجه آماده نبودم که شرایط کاری او را با داشتن یک بچه هماهنگ کنم.

اما در آن سلول نمناک در لیبی، ناگهان دچار افسوس و ناراحتی شدم که شاید هرگز قادر به تکمیل خانواده خود با پائول نخواهم بود.

وقتی‌که هنوز در بازداشت بودیم و سرنوشتمان نامشخص بود، پائول با علی ولش، خبرنگار سی. ان. ان مصاحبه کرد. وقتی علی از او پرسید که اگر این شانس را داشته باشدکه با من حرف بزند، چه می‌گوید؟ گفت: می‌گویم، تو به اینجا برخواهی گشت. چراکه ما می‌خواهیم بچه‌دار شویم. پائول می‌دانست با این فکر که همسرم در تلویزیون از من خواسته تا باردار شوم، احساس شرمندگی می‌کنم. اما آن موقع یک‌لحظه احساسی بود و کلمات بی‌اختیار بیرون ریخته شدند.

بعد از یک هفته بازداشت در لیبی، به‌طور ناگهانی آزاد شدیم. شش هفته بعد در دهلی‌نو، یک روز صبح از خواب بیدار شدم. جایی که من و پائول به‌تازگی به آنجا منتقل‌شده بودیم. او رئیس دفتر منطقه‌ای آنجا شده بودم. از خواب که بیدار شدم یک آزمایش بارداری از خودم گرفتم. خطی آبی‌رنگ در صفحه ظاهر شد و علامت مثبت را نشان می‌داد. به‌جای خوشحالی احساس بد و مشمئزکننده‌ای داشتم. چهار دست‌وپا به تخت خواب برگشت. نتیجه آزمایشی که آینده ما را رقم می‌زد بالای سر پائول گذاشتم. وقتی او سرانجام از خواب بیدار شد، برای این‌که مطمئن شوم، دوباره یک آزمایش گرفتم. دوباره جواب مثبت بود. به پائول گفتم: به آرزویت رسیدی. فکر نمی‌کردم به این زودی اتفاق بیفتد. فکر کنم زندگی‌ام به پایان رسیده است.

او بهتر از هرکسی می‌دانست که چه عکس‌العملی از خود بروز دهد. قهوه‌اش را نوشید و به نزدیک‌ترین کتاب‌فروشی رفت و کتاب «وقتی منتظر هستید، چه انتظاری دارید» خرید و آن کتاب دائره‌المعارف با عکس روی جلدش که یک زن باردار خندان را نشان می‌داد، با خود به خانه آورد. نگاهی به آن انداختم. فکر کردم که در ۹ ماه آینده چه شکلی خواهم بود؟ آیا آن زن با موقعیت کاری و حرفه‌ای خود دچار مشکل شده بود؟ سعی کردم زندگی خودم را به‌عنوان یک مادر تصور کنم. نمی‌توانستم یک زن خبرنگار جنگی را با داشتن روابط عاطفی ثابت تصور کنم، چه برسد به این‌که یک شوهر و یا بچه داشته باشد.

چند روز بعد مظطرب در اتاق انتظار بیمارستان آپولو در دهلی‌نو، منتظر لحظه‌ای بودم که برای رفتن به اتاق آزمایش صدایم کنند. پزشک زنی آرام بود که لباس ساری هندی به تن داشت. به برگه مشخصات من نگاهی کرد و سپس خود را معرفی کرد. بعد بدون این‌که هیجانی از خود نشان دهد، رو به من گفت: می‌بینم که همه‌چیز خوب است.

پرسیدم: آیا واقعاً باردارم؟

جواب داد: بله شما واقعاً باردار هستید. سؤال دیگری ندارید؟

با شک و تردید زیاد، چند فصل اول کتابی را که پائول خریده بود، خوانده بودم. پس‌ازآن تشویق شدم که از طریق اینترنت شواهد ظاهری باردار بودن و یا نبودن را بفهمم. چه زمانی جنین شروع به لگدزدن می‌کند، چه چیزهایی باید بخورم و چه چیزهایی را نباید خورد. از پزشک پرسیدم: آیا هنوز می‌توانم برای ورزش به باشگاه بروم؟ هرچند می‌دانستم بدون رضایت او هم می‌توانم ورزش را ادامه دهم.

جواب داد: بله. ورزش‌های سبک. نباید اجازه بدهید که بدنتان بیش‌ازاندازه گرم شود. شیرینی زیاد نخورید و ضربان قلبت را در حد معمولی نگه‌دار.

احساس کردم که هنوز زنده‌ام و می‌توانم یکی از عادت‌های روزمره زندگی را انجام دهم.

به او گفتم که هفته آینده به سنگال می‌روم.

پزشک چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: توصیه نمی‌کنم که به مسافرت بروید. پرواز برای کودکی که در شکم دارید مناسب نیست و می‌تواند برایش آسیب‌پذیر باشد. به‌ویژه که تشعشع هم دارد. برای چه مدتی احتمال خطر وجود دارد؟ حرف‌هایش مثل داستان‌های پیرزنان در گوشم می‌پیچید: سه ماه اول خیلی حساس است و برای تمام دوران بارداری پروازهای بلندمدت را محدود می‌کنم. پرواز بالای شش ساعت نباید داشته باشید.

تا پیش‌ازاین هرگز کسی به من نگفته بود که پرواز نکنم. سعی کردم خشم و ناراحتی خودم را نشان ندهم.

ادامه داد: علاوه بر این در سنگال مالاریا هم شایع است. بااین‌وجود همچنان می‌خواهید به سنگال بروید؟

خندیدم و گفتم: بله به خاطر نیویورک‌تایمز است و نمی‌توانم آن را لغو کنم. همین‌طور که این کلمات از دهانم خارج می‌شد، فکر کردم به خاطر یک کار ۱۰ روزه برای نیویورک‌تایمز خطر نابودی، اختلال ذهنی و عقب‌افتادگی برای بچه و جنین را به وجود می‌آورم.

دکتر گفت: این خطر وجود دارد که در صورت ابتلا به مالاریا فرزند خود را از دست بدهید. به شما توصیه می‌کنم که در دوران بارداری قرص‌های ضد مالاریا مصرف نکنید.

در اواسط ماه می‌به سنگال رفتم. در نخستین سه‌ماهه اول بارداری بودم و از خستگی و ضعف رنج می‌بردم. می‌دانستم که در حال وارد شدن به چه شرایطی هستم: احتمال درخطر افتان جنین به خاطر اشعه رادیواکتیو در مسافرت هوایی و مالاریا درجایی که تازه به آن واردشده بودم. تغییرات فیزیکی ناشی از روزهای بلند، رانندگی در جاده‌های پردست‌انداز در روستاهای دورافتاده در زیر آفتاب سوزان از دیگر خطرهای این مسافرت بود. اما آماده بودم که خودم را در دستان تقدیر قرار دهیم. ضمن این‌که این‌‌ همان فلسفه‌ای بود که بر من و عملکردم حکم می‌راند.

غیر از وسایل نظامی و ابزار و لوازم معمولی کارم، شکم برآمده‌ام را با کمک تی شرتی مخفی می‌کردم.‌گاه با یک پارچه و زمانی هم خوشبختانه باحجاب بودم. به‌گونه‌ای که هیچ‌کدام از سردبیران و همکارانم نمی‌دانستند من باردارم تا زمانی که دیگر امکان مخفی نگه‌داشتن آن نبود. از این بابت نگران بودم که شاید رفتار متفاوتی با من داشته باشند و یا این‌که از کار کنار گذاشته شوم.

در نیمه ماه چهارم بارداری، پزشکان بدون مرز برای مستندسازی اقدامات خود به قربانیان خشک‌سالی در شاخ آفریقا، من را به آنجا فرستادند. منطقه‌ای در ناحیه ترکان تا کمپ‌های پناهندگان سومالی در کنیا. باآن‌همه وسایلی که با خود داشتم و کار کردن در روستاهای دورافتاده، دیگر به نفس‌نفس افتاده بودم.

۲۰ هفته بود که باردار بودم. بی‌حسی و ضعف دیگر از بین رفته بود. انرژی و توانم دوباره بازگشته بود و به‌طور معمولی غذا می‌خوردم. سعی می‌کردم به‌شدت از باکتری‌های مضر دورباشم. رژیم غذایی‌ام را به نان، برنج، موز و مقداری قرص‌های پروتئین و ویتامین که با خودم داشتم، محدود کردم.

در طول دو هفته کار در آنجا متوجه شدم که پناهندگانی که در کنیا از آن‌ها عکس می‌گیرم، همه از خشک‌سالی سومالی فرار کرده‌اند. وضعیت در سومالی در مقایسه با همسایه‌اش، کنیا، به‌شدت ناراحت‌کننده و غیرقابل‌تحمل بود. فکر می‌کردم با این کار خود تنها نیمی از ماجرا و داستان را نقل کرده‌ام. برای مستد کردن تمام داستان باید به موگادیشو در سومالی می‌رفتم. خطرناک‌ترین پایتخت دنیا که بیشترین آدم‌ربایی در آنجا انجام می‌شود. این در حالی بود که تنها شش ماه از آن اتفاق در لیبی می‌گذشت. مطمئن بودم که سردبیرانم و دیگر روزنامه‌نگاران من را دیوانه و بی‌مسئولیت قلمداد خواهند کرد. اما نمی‌توانستم داستان گرسنگی را نیمه‌کاره و ناتمام‌‌ رها کنم.

شروع به نوشتن ایمیل برای همکارانی کردم که اخیراً در سومالی بودند. برایم نوشتند که قبل از آمدن به موگادیشو باید بدانی که این شهر کاملاً غیرقابل‌پیش‌بینی است. از بیرون به نظر یک جای ترسناک می‌آید. اما وقتی به آنجا می‌روی این احتمال است که سفر خوبی داشته باشی. مگر این‌که نخواهی این کار را انجام دهی. فرا‌تر از همه خطرهای امنیتی، آن‌ها به یکسری مسائل که نگران‌کننده و آزاردهنده بود، اشاره کردند. آن‌ها به خاطر غذای مهمانخانه‌ای که من هم قرار بود در آنجا بمانم، دچار درد و ناراحتی شدید معده شده بودند. از این بابت باید برای فرزندی که در شکم داشتم، نگران باشم.

اما می‌دانستم که باید به پائول بگویم. هرچند تصمیم گرفتم که بروم اما لازم بود که از همراهی و موافقت او نیز مطمئن شوم. برای نخستین مرتبه بودم که احساس می‌کردم به اجازه او برای رفتن به یک میدان کار نیاز دارم. درباره خطرهایی که می‌توانست در موگادیشو وجود داشته باشد، باهم صحبت کردیم و قرار شد سفرم به موگادیشو به چند روز محدود شود.

اما بعد یک اتفاق عجیب روی داد. بچه‌ای که در شکم داشتم شروع به لگدزدن کرد. وقتی‌که داشتم به موگادیشو، جایی که خیلی‌ها داشتند می‌مردند، وارد می‌شدم او در درون من به زندگی را شروع کرده بود.

در موگادیشو به زمین نشستیم و یک‌راست به مهمانخانه‌ای که قرار بود، رفتم. محمد صاحب مهمانخانه نگاهی به روسری و پوست آفتاب‌سوخته‌ام کرد و با لبخندی گفت: تو یک سومالیایی به نظر می‌رسی. خیلی نگرانی درباره تو نخواهیم داشت. او فکر نمی‌کرد که من درخطر بزرگ آدم‌ربایی باشم.

بلافاصله به کار پرداختم. به بیمارستان اصلی شهر رفتم. زنان و بچه‌های زیادی بدون هیچ‌گونه مراقبت و نام و نشانی در راهرو‌ها و سالن‌های بیمارستان رهاشده بودند. با گونه‌ها و چشم‌های گود افتاده. آن‌ها فکر می‌کردند من یک دکتر هستم و آمده‌ام تا آن‌ها را معالجه کنم. در بیمارستان تعداد کمی دکتر و پرستار و میزان محدودی دارو وجود داشت. هرگز چنین شرایط بدی را ندیده بودم.

در اتاقی یک زن به همراه خواهرش بالای سر یک پسر یک و نیم ساله دعا می‌خواندند. پسری که به خاطر سوءتغذیه شدید در حال مرگ بود. اسکلت و استخوان‌های سینه‌اش با هر نفسی بالا و پائین می‌شد.‌گاه چشم‌هایش بی‌فروغ می‌شد و زمانی خیره به مادرش نگاه می‌کرد. کنار دو زن زانو زدم و خودم را معرفی کردم و اجازه گرفتم از آن‌ها عکس بگیرم. درحالی‌که عکس می‌گرفتم، احساس می‌کردم بچه‌ای که در شکم دارم لگد می‌زند و چنگ می‌اندازد.

شش هفته بعد نیویورک‌تایمز من را برای عکاسی و پوشش خبری معاوضه زندانیان بین حماس و دولت اسرائیل به غزه فرستاد. اسرائیل اعلام کرده بود که درازای آزادی یک سربازش که در سال ۲۰۰۶ در خطوط مرزی ربوده‌شده بود، هزار و ۲۷ زندانی فلسطینی را آزاد خواهد کرد. حتی با شکم بالاآمده‌ام، به نظر می‌رسید که کار ساده‌ای باشد.

پسرم در ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۱ در بیمارستانی در لندن پسرم، لوک، به دنیا آمد. هفته‌های اول مادری‌ام به خوابیدن، پرستاری و تلاش برای کنار آمدن بازندگی تازه خودم و موجودی که به نظر می‌رسید از مسافتی دور آمده، گذشت.

برای سه ماه نه بلیتی خریدم، نه وسایل سفری بستم و نه نگرانی درباره محل اقامت و کار و حرفه‌ام داشتم. برای دهه‌ها این نخستین باری بود که تا به این حد طولانی در خانه می‌ماندم. روز‌ها ساده و یکنواخت می‌گذشت.

سه ماه پس از زایمان شروع به مسافرت کردم. نخستین کارم برای مجله تایمز و عکس گرفتن از خانواده زنی معتاد در آلاباما آمریکا بود. صبح زود از خواب بیدار شدم. کارت‌های حافظه دوربین نیکون را آماده کردم، لنز‌ها را سر جای خودشان گذاشتم، آن‌ها را روی شانه‌هایم انداختم آماده شدم تا کسانی را که قرار بود از آن‌ها عکس بگیرم، ببینم. جدا شدن از پسرم برایم بد‌ترین نوع دل‌تنگی بود. جدا بودن از کسی که عاشقش هستی چیزی بود که هرگز آن را نمی‌دانستم. در یک سال پس از زایمان کارهایی در می‌سی سی پی، موریتانی، سیرالئون و هند انجام دادم و عمدتاً از حضور در مناطق جنگی و پرخطر پرهیز می‌کردم. برای نخستین بار احساس می‌کردم که باید زنده بمانم.

اغلب درباره زندان لیبی و آنتونی و استیو که کودکانی در سن و سال لوک داشتند، فکر می‌کنم. استیو به بروکلین رفت و هرگز کار عکاس جنگی را ادامه نداد. آنتونی در یک اتفاق ناگوار در سوریه کشته شد و تیلور همچنان به‌عنوان یک عکاس جنگی فعال است.

یک روز در آگوست ۲۰۱۳ همچنان که جنگ در سوریه شعله ور می‌شد و هزاران نفر از کردهای سوریه بی‌خانمان شده و به عراق فرار می‌کردند، من رفته بودم تا از این هجوم آوارگان عکس بگیرم. در خط مرزی و در ۱۵۰ کیلومتری شمال غرب اربیل، چهار هزار کرد سوری، در اطراف دره‌ای خشک و جاده‌ای خاکی که دو کشور را به هم وصل می‌کرد، پراکنده‌شده بودند. با خودم فکر کردم چه اتفاقی می‌افتاد اگر من، پائول و لوک هم با تمام دارایی‌هایی که بر دوش داریم و کودکی به پشت، مجبور به فرار شویم. دوربین را مقابل چشم گذاشتم و با یک لنز باز به کسانی که به‌سختی در جای خود حرکت می‌کردند و به هزاران پناهنده غمگین، نگاه کردم و یک تصویر باز از آن‌ها گرفتم.

بخش اول این مطلب را در لینک زیر ببینید:

تجربه های یک عکاس-خبرنگار زن در مناطق جنگی

نیویورک تایمز، ۲۵ ژانویه ۲۰۱۵

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.