22 دی 1393

روایت بیست و دوسال روزنامه نگاری

عذرا فراهانی، یک پرسش جنجالی از رییس قوه قضاییه و گزارش هایی درباره سعید امامی

22 دی 1393

خبرنگاران ایران- نیکی آزاد:

عذرا فراهانی، ۲۲ سال است که روزنامه نگاری می‌کند. هر چند به قول خودش این روز‌ها نشریه دار شده است. اما هنوز با حسرت زیاد از دوران کارش در روزنامه سلام حرف می‌زند .روزنامه‌ای که برایش تنها محل کار نبوده بلکه خانه اولش هم بوده است. او روزنامه نگاری و نوشتن را نوعی کشف می‌داند. در این گفت و گو او از خاطراتش می‌گوید از زمانی که به خاطر پرسیدن یک سوال از رئیس قوه قضائیه در کنفرانسی مطبوعاتی تهدید به بازداشت شد تا گزارش‌های جنجالی اش درباره مرگ سعید امامی. فراهانی نویسنده کتاب اسناد و پرونده‌های مطبوعاتی ایران در دهه ۷۰ است و اکنون مدیر مسئوولی ماهنامه دنیای قلم را بر عهده دارد :

این روز‌ها چه می‌کنید؟ یعنی می‌خواهم بدانم فعالیت مطبوعاتی دارید؟

این روز‌ها خودم را گم کرده‌ام. خودم را، همسرم را و فرزندانم را همچنین. این گم کردن‌ها از ویژگی‌های حرفه روزنامه نگاری است. اگر کارت را جدی بگیری خودت را گم می‌کنی و تعلقاتت را، اگر نرم نرمک در این راه گام برداری دیگران ترا گم می‌کنند. اینجا علاقه است که تعیین می‌کند خودمان را گم کنیم یا اجازه دهیم دیگران گمان کنند. من به ناچار اولی را برگزیده‌ام.

حالا پس از بیست و دو سال کار روزنامه نگاری امروز به جرگه نشریه داران پیوسته‌‌ام. هم روزنامه نگارم هم مدیر مسئوول، من ماهنامه دنیای قلم را به مثابه فرزند سومم پذیرفتم و از نه صبح تا نه شب در دفترنشریه هستم. نشریه‌ای با رویکرد سیاسی و فرهنگی که مستقل است و تاکنون شش شماره در این وانفسا منتشر شده است. البته یک نشریه داخلی هم برای یکی از موسسات دولتی در می‌آورم.

نخستین مطلبی که به طور جدی نوشتید چه بود و در چه نشریه‌ای منتشر شد؟

اولین محل کارم هفته نامه حوادث با مدیر مسئولی آقای آقا محمدی بود. تا چند ماه اول به دادگاه‌ها مراجعه و گزارش تهیه می‌کردم و آقای شهامی‌پور آن‌ها را تنظیم می‌کرد. اولین کار نوشتاری‌ام در این هفته نامه تهیه یک مصاحبه از دکترافروز رییس وقت دانشگاه تهران بود و من بابت آن مصاحبه با پیشنهاد دکتر شکرخواه و فریدون صدیقی و مرتضی کریمیان ده هزار تومان پاداش و سه روز مرخصی با حقوق دریافت کردم.

می‌خواهم بدانم مصاحبه‌تان چه ویژگی داشت؟ که برایش پاداش دریافت کردید؟

دکتر افروز از مخالفین نشریه و رویکرد آن بودند و می‌گفتند این نشریه تاثیری بدی در جامعه می‌گذارد. درابتدای مصاحبه هم گفتند به شرطی صحبت می‌کنم که نظرات منفی من در مورد نشریه چاپ شود. قبول کردم و پس از دو ساعت گفتگو در انتهای مصاحبه نظر ایشان کاملا تغییرکرد و گفت حوادث نشریه خوبی است.

خانم فراهانی شما حقوق و روان‌شناسی خوانده‌اید چه شد که روزنامه نگار شدید؟

به نظر من ارتباط بسیار عجیبی بین این سه رشته وجود دارد و من بخش زیادی از موفقیت‌هایم را در کار روزنامه نگاری مدیون روان‌شناسی و حقوق هستم. در گذشته‌های دور بدون تجربه هیچ حرفه‌ای، به روان‌شناسی علاقه زیادی داشتم. ولی بعد‌ها فهمیدم هیچ چیز مثل روزنامه نگاری مرا راضی و آرام نمی‌کند. بلافاصله پس از پایان دوره لیسانس روان‌شناسی با معرفی یکی از همکلاسی‌هایم در هفته نامه حوادث مشغول به کار شدم همزمان به قصد معلمی و بنا به درخواست پدر م در آزمون مدارس کودکان استثنایی شرکت کردم و بعد از دو سال دویدن و رفت و آمد به گزینش آموزش و پرورش و پاسخگویی به سوالات عجیب و غریب آن‌ها به استخدام آموزش و پرورش در بخش کودکان استثایی در آمدم.

اولین روزی که به مدرسه رفتم غم عجیبی به دلم نشست قرار بود معلم یک سری دختر خردسال معلول باشم اما این در توان من نبود من در بین آن‌ها از غصه دق می‌کردم ضمن اینکه تا آن زمان دیگر مطمئن بودم که می‌خواهم خبرنگاری را دنبال کنم. حکم معلمی‌ام را که دو سال برایش دویده بودم به مدیر مدرسه دادم و به او گفتم من عازم سفر حج هستم. پس از سفر بر می‌گردم. از سفر حج بازگشتم ولی هرگز به آن مدرسه نرفتم و شدم حکایت «حاجی حاجی مکه»

دومین سال کاری ام در رشته حقوق شروع به تحصیل کردم. چون حوزه خبری من قوه قضاییه و از جمله دادگاه‌ها بود، تحصیل در این رشته جذابیت کارم را دو چندان کرده بود. چندی پیش دوباره هوای درس خواندن به سرم زد و این بار شدم دانشجوی ارشد علوم ارتباطات اجتماعی که فعلا یک سال است به دلیل مشغله کاری نتوانستم از پایان نامه‌ام دفاع کنم.

کدام حس‌ها در روزنامه نگاری هنوز برایتان تازه هست؟

روزنامه نگاری و نوشتن نوعی کشف است. قبل از همه کشف خودت اتفاق می‌افتد. اینکه چه هستی، چه می‌خواهی، چه می‌بینی و چه می‌نویسی. حس اینکه تجارب و فهم تو از وقایع نگاشته می‌شود و در معرض قضاوت عموم قرار می‌گیرد یکی از بهترین هاست که تنها دراین شغل می‌توان تجربه‌اش کرد. من شب های بسیاری ستاره‌های آسمان را شمردم و این شب‌ها شب هایی بوده که از فرط خوشحالی برای چاپ مطلبم در روزنامه خوابم نمی‌برده است. در این حرفه اگر خود خودت باشی این درست‌ترین است و همیشه گوشه دلت غنج می‌رود اگر نه که هیچ نیستی. تازه مخرب هم هستی. متاسفم که بگویم برخی تنها این عنوان را با خود به یدک می‌کشند و کاری جز تخریب از آن‌ها بر نمی‌آید.

چند سال پیش در روزنامه سلام یک یادداشت نوشتید با نام یک پرسش و این همه غوغا درباره آن یادداشت و ماجراهای بعدش کمی برایمان می‌گویید؟

زمستان ۷۶ بود و اوج دستگیری‌های شهرداران مناطق تهران. دقیقا یک سوال از رییس وقت قوه قضاییه باعث کلی جنجال و غوغا شد. در یک کنفرانس خبری که از سوی قوه قضاییه برگزار شده بود به عنوان خبرنگار سلام از آیت الله یزدی سوال کردم «ما شنیده‌ایم با شهرداران بازداشت شده رفتارهایی برخلاف قانون آیین دادرسی صورت گرفته است نظر شما در این باره چیست؟» آیت الله یزدی که به زود از کوره در رفتن شهره هستند ناراحت شده و گفتند خیر این چنین نیست. شما در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی به دستگاه قضایی تهمت می‌زنید اگر نتوانید ادعای خود را ثابت کنید ما شما را تحت تعقب قضایی قرار می‌دهیم. در پاسخ گفتم این تنها ادعا نیست می‌توانم همین جا اسامی شهرداران و اینکه چه اتفاقی برایشان افتاده را بگویم. ایشان بلافاصله گفتند خیر لازم نیست اینجا مطرح کنید. مدارک خود را به دفتر من بیاورید. از ایشان تشکر کردم و داشتم از پشت میکروفون ویژه خبرنگاران به سمت صندلی‌ام می‌رفتم که ایشان با حالتی تهدید گونه گفتند؛ ببینید شما در حضور خبرنگاران داخلی و خارجی به دستگاه قضایی تهمت زدید اگر نتوانید آنرا ثابت کنید تحت تعقیب قرار خواهید گرفت. من دوباره پشت میکروفون قرار گرفتم و گفتم پس اجازه دهید نام شهرداران را اعلام کنم. ایشان باز مانع شدند و گفتند تا چند روز دیگر مدارک خود را کامل کنید و بیاورید. نیازی نیست اینجا اعلام کنید. دوباره قصد ترک آنجا را داشتم که ایشان برای سومین بار مرا در جمع خبرنگاران تهدید به تعقیب قضایی کردند.

چند روز بعد آیت الله یزدی در نماز جمعه سوال مرا این گونه تحریف و ازتریبون نماز جمعه اعلام کردند که «خبرنگار روزنامه سلام می‌گوید شما شهرداران را شکنجه کرده‌اید. آن‌ها قصد مظلوم نمایی دارند...»

از آن روز به بعد دعوای نوشتاری روزنامه سلام با قوه قضاییه آغاز شد و متعاقب آن احضاریه‌ای از سوی دبیر خانه قوه قضاییه برای من ارسال شد. آن‌ها خواسته بودند من در مهلت مقرر خود را به دبیر خانه معرفی کنم. این اتفاق نیفتاد چون دبیرخانه قوه قضاییه اختیار احضار افراد را نداشت ضمن اینکه این احضاریه غیر قانونی در روزنامه نیز منتشر شد. تا حدود یک ماه روزنامه نگاران زیادی از من حمایت کردند. سرانجام یک روز چند روزنامه تیتر یک خود را به این موضوع اختصاص داده و سوال مرا از رییس قوه قضاییه تیترکردند و نوشتند «سوال ۲۸۰ روزنامه نگار از رییس قوه قضاییه: ما شنیده‌ایم با شهرداران بازداشت شده رفتارهایی برخلاف قانون آیین دادرسی صورت گرفته است نظر شما در این باره چیست؟ »

مجموع این جریانات باعث نوشتن یاداشتی با عنوان یک پرسش و این همه غوغا شد. در آنجا توضیح دادم که وظیفه من به عنوان خبرنگار پرسش است و وظیفه ایشان به عنوان رییس قوه قضاییه، آن هم در جلسه پرسش و پاسخ، پاسخگویی و رفع ابهام است نه تهدید به بازداشت و محاکمه.

در روزنامه سلام گزارش‌های مختلفی از جمله گزارش‌هایی درباره سعید امامی نوشتید خاطره‌ای از آن دوره دارید؟

سعید امامی. نامی که حداقل بدون مراجعه به مطبوعات وکتاب‌های تاریخی شاید تا سه چهار دهه دیگر برای این مردم آشنا و حساس باشد. من خاطراتی از تهیه اخبار در مورد ایشان دارم ولی هنوز نام او برایم مثل یک معما می‌ماند.

یک روز نزد آقای موسوی خوئینی‌ها رفتم و گفتم حاج آقا می‌گویند سعید اسلامی زنده است و نمرده نظر شما چیست؟ حاج آقا با جدیت رو به من کرد و گفت؛ تو خبرنگاری از من می‌پرسی. باید بروی جواب این سوال را پیدا کنی چرا از من می‌پرسی؟ آنجا بود که به خودم گفتم عجب گافی دادم. بعد سرم را تکان دادم و گفتم بله بله حق با شماست. کمتر از نیم ساعت بعد من با عکاس و راننده نزدیک بهشت زهرا بودیم. قطعه را می‌دانستم چند بار دور زدیم تا ببینیم چیز مشکوکی می‌بینیم یا نه. چهار سرباز مسلح که بالای یک قبر ایستاده بودند توجه مرا جلب کرد. چند دسته گل بزرگ سر قبر خودنمایی می‌کرد گفتم خودش است، پیدا کردیم. به عکاس روزنامه گفتم من حواس سرباز‌ها را پرت می‌کنم و تو یواشکی عکس بگیر. یک شیشه گلاب دستم گرفتم و رفتم سر قبر پایینی. یکی از سرباز‌ها گفت خانم اینجا نایستید.

چرا مگر فاتحه خوانی جرم بود؟

من هم همین را گفتم اما آن‌ها جواب دادند برای ما دردسر درست می‌شه. من دوباره از آن‌ها پرسیدم چرا مگه فاتحه خوندن جرم شده؟ که آن‌ها اشاره کردند که این قبر دردسر شده... پرس و جوی بیشتر کردم تا فهمیدم قبر سعید امامی است یعنی فهمیدم او واقعا مرده.

آنجا را به سمت ماشین روزنامه ترک کردم و دیدم عکاس روزنامه با خوشحالی می‌گوید کارم تمام شد برویم.

گزارش‌های دیگری هم در این باره نوشتید درست می‌گویم ؟منظورم درباره خانواده امامی است؟

یک روز به منزلشان رفتم و از پشت آیفون با یک کودک صحبت کردم او اصرار داشت مادرش در خانه نیست ولی من به خوبی صدای مادرش را می‌شنیدم که داشت کودک را راهنمایی می‌کرد تا از شر من خلاص شوند. برای مراسم ختم او با همسر آقای میردامادی و ژیلا بنی یعقوب و چند روزنامه نگار دیگر به مسجد رفتیم. قرار من و خانم مجردی این بود که برای هرکس اتفاقی افتاد آن دیگری خود را به روزنامه برساند. من چادر سرم بود و یک ضبظ صوت در جیب لباسم گذاشته بودم هنگام ورود همه را بازرسی می‌کردند. نوبت من که شد با زرنگی خاصی بدنم را چرخاندم و اجازه ندادم خانم بازرس ضبط را لمس کند. بیست دقیقه از ورودمان گذشته بود که از سنگینی نگاه‌ها احساس کردیم الان که بیایند سر وقتمان. یکی یکی مسجد را ترک کردیم و منتظر دیگری نماندیم. من می‌دانستم کسی دنبالم است به سرعت از مهلکه گریختم و خود را به روزنامه رساندم تا اخبار مربوطه را برای چاپ بدهم. به آقای میر دامادی زنگ زدم گفتم از خانمتان خبری ندارم. او گفت نگران نباش خودش می‌آید. دو ساعت بعد با میردامادی تماس گرفتند و گفتند همسرت را بازداشت کردیم. میردامادی سراغ من آمد گفت با من بیا.

قلبم هری ریخت. تو دلم گفتم نکند می‌خواهد مرا تحویل دهد تا همسرش آزاد شود. در طول مسیر جرات نمی‌کردم با او حرف بزنم فقط می‌دیدم بسیاری از مسئولین با او در تماس هستند. چند ساعت بعد خانم مجردی را با تعهد آزاد کردند. سال‌ها بعد آقای میردامادی خاطرات مرا دید و کلی خندید.

من تا چند ماه صبح‌های جمعه به بهشت زهرا می‌رفتم و شاهد گریه زاری همسر و پدر سعید امامی بودم. هنوز هم نام سعید امامی برایم مهم است و اتفاقات بعد از آن هم.

شما در روزنامه‌های زیادی کار کرده‌اید که هر بار توقیف شده‌اند بعد از تعطیلی هر روزنامه چه احساسی داشته‌اید؟

سوال سخت و در عین حال اکنون خنده داری است.

خنده دار؟ چرا؟

وقتی بیست و دو سال پیش را مرور می‌کنم و می‌بینم علیرغم پشت سر گذاشتن مشکلات زیاد در این حرفه هنوز دغدغه نوشتن دارم، دغدغه بیان مشکلات مردم را دارم و هنوز روزنامه نگارم، خنده‌ام می‌گیرد. گذر عمرما با این تعطیلی‌ها در هم آمیخته شد. اقوام و دوستانی که مرا می‌شناسند لقب روزنامه نگار خانه به دوش به من دادند.

تعطیلی کدام یک از این روزنامه‌ها برایتان ناراحت کننده‌تر بود؟

من قبل ازاین تعطیلی‌های پی در پی تعطیلی هفته نامه حوادث را هم تجربه کرده بودم. آن روزگار خیلی دغدغه نداشتم اما تعطیلی روزنامه سلام مثل آوار روی سرم خراب شد. مدام از خودم می‌پرسیدم مگر می‌شود روزنامه موسوی خوئینی‌ها را تعطیل کرد؟ حوادث پس از تعطیلی سلام پاسخ مرا قاطعانه داد که بله می‌شود. سلام برای من تنها یک محل کار نبود. آنجا خانه اول من شده بود و من فقط شب‌ها برای خوابیدن به منزل می‌رفتم.

روزنامه سلام برای من مثل یک دانشگاه بود با مدیری مدبر و همکلاسی‌های یکسان و یک دل. شاید یکی از موفقیت‌های سلام همین یک دلی بچه‌ها بود.

بعد از سلام من تعطیلی‌های دیگری را تجربه کردم البته تعطیلی‌هایی که دیگر من به انتظارشان بودم. پس ازسلام خیلی فرق نمی‌کرد. خیلی غصه نمی‌خوردم فقط خوشحال بودم که همه حوزه‌های خبری شماره موبایلم را دارند و اخبار را از این طریق به من اطلاع می‌دادند.

جالب است که برخی‌ها هم پیگیری نمی‌کردند که خبر کجا کار شده، یا اصلا نمی‌دانستند روزنامه‌ام تعطیل شده آن‌ها مرا می‌شناختند و به اعتبار من همکاری می‌کردند. فقط مشکل خانواده‌ام بود که می‌خواستند بدانند اوضاع و احوالم چگونه است. یک روز آب پاکی را روی دستشان ریختم و گفتم ممکن است هر روز یک روزنامه تعطیل شود شما نگران نباشید برای من همه جا کارهست درحالی که می‌دانستم این تعطیلی‌ها مرا به یک خانه به‌دوش تبدیل کرده است. حتی چند بار با خنده و شوخی گفتم ممکن است شرایطی پیش آید که همه روزنامه نگاران را بازداشت کنند شما نباید ناراحت باشید بروید به دنبال یک کمپوت خوب بگردید.

هر چند روز یک بار این حرف‌ها را تکرارمی‌کردم می‌خواستم نگرانی‌ها را از آن‌ها دور کنم و آن‌ها بر و بر مرا نگاه می‌کردند. البته راستش به جز سلام یکی دیگر از تعطیلی‌ها هم خیلی تلخ بود. آفتاب امروز را می‌گویم. همزمانی این تعطیلی با دو اتفاق ناگوار دیگر آزاردهنده شده بود. من در زمستان سال ۷۸ پس از شش ماه تلاش برای انتخابات مجلس ششم در حوزه اراک شکست خورده به تهران آمدم. هنوز خستگی این کار سخت از تنم بیرون نرفته بود که مادرم بر اثر سکته مغزی مدت ۱۵ روز به کما رفت ودوهفته بعد روزنامه آفتاب امروز و روزنامه آزاد که من در هر دو مشغول بودم تعطیل شد. در این زمان دیگر حوصله قایم موشک بازی را هم نداشتم.

بعد از تعطیلی روزنامه‌ها چه می‌کردید؟ می‌خواهم بدانم هیچ وقت خانه نشین شدید؟

پس از این تعطیلی‌ها تقریبا هیچ روزی خانه نشینی نکردم. برای آنکه به خانواده‌ام بگویم سرکار هستم روز‌ها برای جمع آوری آرای مطبوعاتی (برای کتاب در دست تهیه ام) به دادگاه می‌رفتم و عصر‌ها هم دنبال کارهای عقب مانده‌ای که هیچ وقت فرصت انجامش نمی‌شد. چون قرار نبود خرج کسی را بدهم بیکاری‌هایم خیلی نمود نداشت جز دست تنگی خودم که فقط خودم درکش می‌کردم. فقط یک بار مجبور شدم مسافر سوار کنم تا بتوانم بنزین بزنم. البته مسافر دربست سوار کردم از خیابان ازگل تا سرچشمه. ولی در آخر مبلغی را که طی کرده بودیم به من ندادند. از یاد آوری این خاطره حالم بد می‌شود. (در کتاب خاطراتم این جریان را به تفضیل شرح داده‌ام)

گاهی اوقات هم از فرط کلافه گی تو ماشینم کنار خیابان می‌خوابیدم. یک روز وقتی خواب بودم یک افسر راهنمایی و رانندگی به شیشه ماشینم زد و گفت؛ خانم چرا اینجا خوابیدی حرکت کن برو. با قیافه حق به جانب پاسخ دادم جناب مگر خودتان نمی‌گویید در صورت خواب آلودگی پشت فرمان ننشینید من خوابم می‌آمد و خوابیدم. او برای اینکه کم نیاورد گفت خوب الان یک ساعته که من اینجا هستم خوابت رو هم که کردی. دیگه برو خونه تون بخواب. من خنده کنان از آنجا دور شدم.

شما کتابی نوشته‌اید با نام اسناد و پرونده‌های مطبوعاتی ایران در دهه ۷۰ ممکن است کمی درباره آن توضیح دهید؟ و اینکه چرا این بازه زمانی را انتخاب کردید؟

در یکی از روزهای سال ۱۳۷۷ آن هنگام که به عنوان خبرنگار روزنامه سلام در جلسه محاکمه محمدرضا زائری مدیر مسئول نشریه خانه شرکت کرده بودم، به شدت تحت تاثیر دفاعیات او قرار گرفتم و گفتم کاش می‌شد این جلسات را برای درج در تاریخ به گونه‌ای به ثبت رساند. اکنون شانزدهمین سال است که من مشغول ثبت این دفاعیات و جلسات دادگاه هستم با این اندیشه که تدوین چنین (کتابی) می‌تواند، هم مجموعه ارزشمندی از وقایع قضایی _مطبوعاتی و سیاسی ایران را مورد استفاده همگان قرار داده و هم عملکرد دستگاه قضایی و جامعه مطبوعاتی کشور را در معرض داوری عمومی، نقد و تحلیل صاحب نظران قرار دهد. تجربه چاپ کتاب اسناد و پرونده‌های مطبوعاتی در دهه هفتاد نوید‌های زیادی را با خود به همراه داشت. از جمله استناد برخی از وکلا و حقوقدانان در جلسه دادگاه به آرای منتشره در کتاب، دسترسی آسان محققان و پژوهشگران، استادان و دانشجویان به نمونه‌های بی‌شماری از آرا و تطبیق آن با یگدیگر، منبع غنی برای پژوهش در زمینه‌های روزنامه نگاری، حقوق، سیاست و تاریخ خواهد بود.

این مجموعه ادامه دار است ومربوط به یک زمان خاص نمی‌شود. به زودی یک مجموعه پنج جلدی اسناد و پروندهای مطبوعاتی ایران دهه هشتاد نیز منتشر خواهد شد. و اگر عمری باقی باشد دهه‌های دیگر حتی دهه شصت و اواخر دهه پنجاه یعنی از بعد انقلاب اسلامی نیز منتشر خواهد شد

شما در انجمن صنفی روزنامه نگاران هم فعال بودید؟ راستی چه خبر از انجمن؟

نامه سرگشاده انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به ریاست جمهوری برای بازگشایی انجمن آخرین اقدام ما در این باره بوده است.

ما خطاب به دکتر روحانی ریاست جمهوری با یادآوری مسئولیتشان در اجرای قوانین و مقررات جاری و وعده‌ای که برای بازگشایی نهاد‌های صنفی داده بودند خواستار توجه بیشترشان شدیم.

مهم‌ترین نقدتان به روزنامه نگاری حال حاضر ایران چیست؟

نقد‌های زیادی وجود دارد اما آنچه که بیش از همه آزار دهنده است این است که متاسفانه این حرفه نیز به شدت از روند حرکت جامعه تبعیت می‌کند. جامعه‌ای که با مشکلات چند لایه روبرواست. جامعه‌ای که مشکلات آن ر ا می‌توان در ساختارهای اجتماعی و اقتصادی کلان و رویدادهای مهمی که ایران برای چندین دهه درگیر آن بوده، جستجو کرد. به همین ترتیب روزنامه نگاران علاوه بر مشکلات خاص این حرفه نیز تحت تاثیر مشکلات جامعه هم هستند.

چندین سال است که دیگر نه خبرنگاری برای حرفه‌ای شدن می‌دود و نه سردبیری وقتی برای حرفه‌ای کردن، دارد. جوانان امروزی که خواهان فعالیت در این رشته هستند پیش از دستیابی به اطلاعات و دانش مربوط به این حرفه فقط مدعیان خوبی هستندکه البته خودشان آسیب خواهند دید. وقتی جوانی نوزده بیست ساله برای ورود به این حرفه درخواست حقوق میلیونی می‌کند، وقتی خبرنگار برای چاپ خبر یا تیتر از منبع خبر درخواست پول می‌کند، می‌توان به عمق فاجعه پی برد. اینکه روزنامه نگاری امروز در کشور ما تبدیل به «کپی پیست» شده جای تاسف است. البته نمی‌خواهم شرایطی و مشکلاتی را که نهادهای دولتی برای این حرفه ایجاد کرده‌اند را نادیده بگیرم و نمی‌خواهم منکر این شوم که درعمر هشت ساله دولت پیش عده‌ای در صف از ما بهتران قرار گرفتند و شدند روزنامه نگارانی با تنها یک خاصیت آنهم «افشاکردن مخالف ».

یعنی خودی‌ها را نقد نکردند؟

توجه داشته باشید از آنجا که بسیاری از این‌ها به واسطه برخی از روابط صندلی روزنامه نگاران را اشغال کردند و تنها شیوه افشاگری را آموخته‌اند در صورت لزوم با خودی‌ها هم این کار را خواهند کرد. نمونه آن برخورد آن‌ها در دو سال آخر ریاست جمهوری دولت دهم بود.

وقتی به گذشته حرفه‌ای خود بر می‌گردید؛ دوست دارید کدام دوره از روزنامه‌نگاریتان تکرار شود؟

دوران سلام با موسوی خویینی‌ها و با همه همکارانم در آنجا برایم بسیار آموزنده، شیرین، پرهیاهو و پراسترس بود. دوستش داشتم و دوستش دارم و می‌دانم هرگز تکرار نخواهد شد.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.