1 آذر 1393

گفت‌و‌گو بامحمد تقی اسماعیلی، روزنامه نگاری با لحنی شیرین اما گزنده

از نویسندگی سریال خانه قمرخانم تا سلول انفرادی قزل قلعه

1 آذر 1393

خبرنگاران ایران-صبا اعتماد:

محمد تقی اسماعیلی، طنز‌پرداز و روزنامه نگار قدیمی است که در این گفت‌و‌گو بخشی از تاریخ مطبوعات ایران را با‌‌ همان زبان و لحن طنزگونه‌اش یادآوری می‌کند و با همین لحن از سانسو، خودسانسوری در مطبوعات و سانسورچی‌های قبل از انقلاب می‌گوید. او این روز‌ها در نشریه شهروند صفحهٔ طنزی به نام میرزاتقی خان دارد که به قول خودش: «هروقت سوژه‌ای به ذهنم رسیده که برای ایران ومردم ایران مفید دانسته‌ام، نوشته‌ام ومنتشرکرده‌ام. یک منتقد اجتماعی هستم که هرکجا کژی وناراستی یا سوء استفاده دیده‌ام سعی کرده‌ام با لحنی شیرین آنرا مطرح کنم.»

-محمد تقی اسماعیلی طنز‌پرداز است؟ روزنامه نگار یا نویسنده کتاب؟ کدام یک را برای معرفی خود بیشتر می‌پسندید؟

هرسه! وتازه دوتا از مشاغل من را جا انداخته‌اید: کارمندی در روزنامه‌ها و سناریونویسی برای تلویزیون. البته اگر قرارباشد یکی از این‌ها را انتخاب کنم، طنز‌پردازی را انتخاب می‌کنم. ضمنأ یادتان باشد مشاغلی را که نام برده‌اید همه دریک زمینه‌اند.

دردنیائی که صد‌ها پزشک در تهران تاکسیرانی و مسافر کشی هم می‌کنند، «شغل هائی که کوچک‌ترین ارتباطی باهم ندارند»، طنرنویسی، روزنامه نگاری و نویسندگی من با هم تباینی نداشته‌اند و دور از ذهن نبوده‌اند. بنا براین می‌توانسته‌ام همه این‌ها را به موازات هم انجام دهم. اما اگر واقعیتش را بخواهید، این طنر نویسی است که به من شور زندگی می‌دهد. دریک معرفی طنز گونه از خودم در ابتدای کتابم نوشته‌ام: با آنکه مشهور است طنز نویسان با لبخندی برلب متولد می‌شوند، من چنان جیغی کشیده بودم و چنان اخمی کرده بودم که قابله‌ام هراسان گفته بود: پناه برخدا، این دیگر چه جور طنز نویسی است؟! کنایه‌ای ازاینکه طنزهمزاد من است.

اگر حمل بر خودستائی نشود باید بگویم که من در جوانی بسیار فعال بوده‌ام. کارم را به عنوان طنز نویس آغاز کردم اما به روزنامه نویسی کشیده شدم. می‌پرسید چرا؟ خیلی واضح است، ازکارطنز به تنهائی پولی درنمی آمد که با آن بشود زندگی کرد.

من کار طنرنویسی را درسال ۱۳۳۷ با توفیق آغاز کردم و به شرط نوشتن هفته‌ای یک صفحه مطلب فکاهی با ماهی چهل تومان (چهل تا یک تومنی) استخدام شدم. اگر یورو را درحال حاضر چهارهزارتومان حساب کنیم، که البته بیشتر از این مبلغ است، من با حقوق ماهیانه کمتر از (یک سنت!) پول امروز اروپا استخدام شده‌ام. می‌بینید که درکار طنز چه پولی خوابیده است!

ودرآن شرایط چه می‌توانستم کرد غیر ازاینکه کار دیگری به کارم اضافه کنم؟ بنابراین وقتی توفیقی که تازه پوست انداخته بود و دوره سوم انتشارش را آغاز کرده بود، به من پیشنهاد کرد اگر کار شهرستانهای توفیق را هم انجام بدهم حقوقم به ماهی صد تومان خواهد رسید، قبول کردم. آن‌ها تعداد کمی نماینده در شهرستان‌ها داشتند و من با مکاتبه با نمایندگان اطلاعات وکیهان وکتابفروشی‌ها در شهرستان‌ها، تعداد نمایندگی توفیق را به بیش از دویست نماینده رساندم.

درابتدا وقتی توفیق چاپ می‌شد، آنرا به دفتر توفیق که در طبقه دوم یا سوم پاساژ سعدی در خیابان سعدی بود می‌آوردند. من باید سهمیه هرنماینده‌ای را بسته بندی می‌کردم و مستخدمی که داشتند آنرا به پستخانه می‌سپرد.

بدیهی است مکاتبه با آنان، حسابداری و کارهای اداری این کار ازمن کارمندی ساخت که درکارشهرستان‌ها وشناخت نمایندگان خوش حساب وبد حساب تبحر پیدا کردم و سال‌ها بعد به استخدام کیهان که مهم‌ترین و پر تیراژ‌ترین روزنامه دوران بود درآمدم و این اولین پله روزنامه نگاری بود که من قدم برآن گذاشتم.

پلکانی را که من برآن قدم گذاشته بودم تلاش می‌طلبید وجرات. من شش سال درتوفیق هم طنز می‌نوشتم و هم به کار اداری می‌پرداختم. شش سال بعد و تا آنجا که یادم است سال ۱۳۴۳ من و هشت یا نه نفراز طنزنویسان مطرح و معروف آن زمان توفیق را ترک کردیم و مجله‌ای فکاهی و انتقادی به عنوان ضمیمه مجله تهران مصور منتشرکردیم که هشت یا نه ماه بیشتر ادامه نیافت زیرا حکومت پادشاهی نیز انتقاد را برنمی تافت ومنویات ما با منویات دکتر والا که سناتور انتصابی شاه هم بود، یکسان نبود.

درآن زمان محسن دولو مجله نیمه جانی منتشر می‌کرد به نام کاریکاتور که گرچه کارهای دولو بسیار جالب و عالی بود، خود مجله برد و تیراژی نداشت. دولو از خداخواسته گروه زبده و کارکشته ما را به استخدام درآورد و من و ما، چند سالی در این مجله به کار طنزنویسی پرداختیم.

تجربه من در نویسندگی و کارشهرستان‌ها باعث شد که پایم به کیهان بازشود. چند سالی در سازمان شهرستانهای کیهان کار کرده بودم که آقای حسن ژولیده، دبیر سرویس خبری شهرستانهای کیهان برای ادامه تحصیل به پاریس رفت.

دکترمصباح‌زاده مدیر کیهان و دکترسمسار سردبیرکل کیهان پیشنهاد علی اکبر تبریزی رئیس سازمان شهرستان‌ها را پذیرفتند ومرا که دستی درنوشتن وتجربه وتخصصی طولانی درکارشهرستان‌ها داشتم به عنوان دبیر سرویس خبری شهرستان‌ها برگزیدند. این سرویس که بزرگ‌ترین سروی کیهان بود ششصد نماینده در شهرستان‌ها داشت و من و بیست چهار همکارم روزی هشت صفحه کیهان اخبار مخصوص شهرستان‌ها را منتشر می‌کردیم که کاری بسیار سخت ودشوار بود.

اسامی همکاران ثابتم را تا آنجائی که به یاد می‌آورم برایتان می‌نویسم. البته کسانی هم بودند که مدتی درسرویس شهرستان‌ها آموزش می‌دیدند وبه سرویس‌های دیگر منتقل می‌شدند: همکاران ثابت من عبارت بودند از: خانم‌ها آراکس آوانسیان، بتول هریتاش، شهلا اردلان، شهنازتقی‌زاده گلزاری، روستائی، لیدا ضیائی، مینا اسدی، فروزنده نبویه و آقایان جواد طالعی، فیروزگوران، علی خیرخواهان، علیرضا خدائی، محمد دهقانی، فریدون صدیقی، جلیل خوشخو، منوچهرلطیف، نصرت اله نوحیان، مجتبی راجی، محمد یوسف صدیقی، سعدی، محمد صالح نیکبخت، بغوسیان و آقای مشتاق ناسوتی که مسئول وناظرسرویس شهرستان‌ها درقسمت حروفچینی وصفحه بندی بود.

آقای عسگری نامه رسان وگیرنده بسته‌های خبری ازگاراژ‌ها، ناصری بایگان شهرستان‌ها و رمضان ناصری مستخدم شهرستان‌ها بودند.

درهمین دوران پرکاری بود که دکتر سمسار ازمن خواست برای کیهان طنز هم بنویسم ومن سال‌ها هرشب جمعه یک نصف صفحه مطلب طنز نیز می‌نوشتم که با عنوان یادداشت‌های پشت چراغ قرمز چاپ می‌شد.

ودر همین دوران پرگرفتاری من مدتی برای برنامه صبح جمعه رادیو مطالب فکاهی انتقادی می‌نوشتم وسپس به سریال نویسی برای تلویزیون پرداختم.

برای تلویزیون سریال‌های مختلفی نوشتم که معروف‌ترین آن‌ها «خانه قمرخانم» بود.

طرح ابتدائی وچند سطری این سریال را زنده یاد منوچهر محجوبی به تلویزیون پیشنهاد کرد وتصویب شد. او نوشتن این سریال را به من که برای توفیق داستان‌های فکاهی می‌نوشتم پیشنهاد کرد و من ودوست مشترک دیگری که نام مستعار محمد آذری را برای خود برگزیده بود به نوشتن آن پرداختیم. کارگردان هنری این سریال که ۷۸ هفته طول کشید محمد علی کشاورز، وکارگردان فنی آن سهراب اخوان بود.

سریال‌های دیگری که من نوشتم دو بعلاوه دو و تابستان بود که پرویز کاردان اجرا می‌کرد وسریال آپارتمان که کارگردان هنری آن دوست نازنینم محمدعلی کشاورز بود وعزت اله انتظامی وعلی نصیریان نیز بعنوان هنرپیشگان آن انتخاب شده بودند. این سریال دردست تمرین وتهیه بود که انقلاب شد و به مرحله اجرا نرسید.

ازسریال خانه قمرخانم خاطرات ملسی دارم که یکی از آن‌ها را بطور خلاصه برای ضبط درتاریخ! برایتان می‌نویسم:

برای سریال‌ها درآن موقع مثل حالا میلیارد، میلیارد خرج نمی‌کردند. شاید اسم سریال، از‌‌ همان چند ریالی گرفته شده بود که نصیب ما می‌شد!. ما برای نوشتن این سریال با مشکلات مضحکی روبرو بودیم که شاید باورتان نشود. درحقیقت علاوه بر نویسندگی، باید حسابدار خوبی هم بودیم. قبل ازآنکه قلم را روی کاغذ بگذاریم، باید حساب می‌کردیم که کی چقدر می گیرد؟ و تعیین می‌کردیم که این هفته نوبت کیه که بازی کنه وحقوق هنرپیشه‌ها ازخط قرمز تعیین شده تجاوز نکند. ما برای جمع هنرپیشه‌های هرهفته، دوهزارتومن بودجه داشتیم ودستمان بازنبود که داستان را جوری پیش ببریم که هر هنرپیشه‌ای که حضورش لازم بود، در داستان آن هفته بازی کند. بنابراین باید حساب می‌کردیم که چه کسی چند هفته است بازی نکرده، و گاهی دلمان برایش می‌سوخت که فلانی زن وبچه دارد و باید این هفته حتمنا برایش نقشی درنظر بگیریم که صنار سه شاهی گیرش بیاید. یا به این فکرمی کردیم که فلانی گفته اگر این هفته هم به من نقشی ندین دیگه بازی نمی‌کنم، و بعد داستان را براساس این دلسوزی‌ها و تهدید‌ها و من بمیرم وتو بمیری‌ها وپارتی بازی‌های هنرپیشه‌ها، تنظیم می‌کردیم!

-شما سه دوره عضو هیئت مدیره و یک دوره هم رئیس مجمع عمومی سندیکا بوده‌اید. سندیکا تا سال ۱۳۵۶ اصولا درگیر مسائل سیاسی نمی‌شد و بیشتر به مسائل شغلی، تامینی و رفاهی اعضای خود می‌رسید. چه شد که در دوره سیزدهم به سمت اعتراض به سانسور و دفاع از حقوق سیاسی -صنفی رفت؟

تا آنجا که به خاطرمی آورم سندیکای نویسندگان درسال ۱۳۴۱ به همت گروهی از نویسندگان و باهدف حمایت از حقوق صنفی روزنامه نگاران وداشتن امنیت شغلی آنان تشکیل شد. هرهفته وهرماه تعدادی از نویسندگان، خبرنگاران و عکاسان عضویت آن را پذیرفتند و سندیکا اندک اندک گسترش یافت.

اولین دبیرسندیکا مسعود برزین بود وکم کم واحد هائی مثل صندوق تعاونی اعتبار مسکن نویسندگان وصندوق رفاه خبرنگاران حرفه‌ای مطبوعات زیرنظر این سندیکا تشکیل شد و به فعالیت پرداخت.

هنگامی که اعتصاب ۶۲ روزه مطبوعات آغاز شد من عضوهیات مدیره نبودم و بنابراین نمی‌خواهم درمورد وقایعی که در متن آن نبودم اظهارنظرکنم. اما می‌دانم که این اعتصاب به خاطر حضور ماموران انتظامی در تحریریه روزنامه‌های بزرگ و دخالت مستقیم آن‌ها درکارتحریریه آغاز شد. درکیهان من شخصآ ناظر بودم که دقایقی پس از آنکه یک نظامی دراتاق شیشه‌ای سردبیر حضور یافت، پچ پچ بین نویسندگان وخبرنگاران آغاز شد و همه بدون هیچ برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفتیم قلم‌ها را زمین بگذاریم و دست ازکار کشیدیم. این اعتصاب ۶۲ روز به طول انجامید وسرانجام با خواهش دکتربختیار وقول هائی که وی برای آزادی مطبوعات به هیات مدیره سندیکا داد به پایان رسید.

-آقای اسماعیلی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۷ دبیر سرویس شهرستان‌های کیهان بودید که ۱۸ نیرو هم برای آن بخش کار می‌کردند شنیده‌ام در ان زمان اعضای تحریریه مجبور بودند خبرهای به اصطلاح بودار را حتما با دبیران چک کنند و آن‌ها بودند که تشخیص می‌دادند که خبر باید یا نباید چاپ شود و در صورت اول با کدام اصلاحاتی. می‌خواهم بدانم مکانیسم‌های جا افتاده سانسور چگونه بود و دبیران چه نقشی در سانسور داشتند؟

این سئوال شما مستقیمأ درمورد سانسور است وخودسانسوری. بله سانسور وجود داشت ولی نه به شدتی که امروزه برمطبوعات ایران حاکم است. دبیران سرویس‌ها هرروز صبح یک جلسه کوتاه با دکترسمسار و بعد امیرطاهری، سردبیرکل داشتند. سردبیر نه به حالت دستور اما توصیه وار می‌گفت که مثلا درمورد فلان مسئله با احتیاط بنویسید. البته برخی از خبر‌ها جنبه تابو داشت مثل دربار، ارتش وشهربانی. این حوزه‌های خبری خبرنگاران مخصوص داشتند وخبر‌هایشان را پس از آنکه دبیرسرویس می‌دید و ادیت می‌کرد به سردبیرکل می‌دادند.

صفحات شهرستان‌ها درتهران زیر ذره بین نبود و به همین دلیل من زیاد سخت گیری نمی‌کردم اما به هرحال خبرهای به قول شما بودار را به ناچار ضد عفونی می‌کردم!

من طی بیش از ده سالی که دبیرسرویس خبری شهرستان‌ها بودم یکبار برای سیزده روز در سلول انفرادی درقزل قلعه زندانی شدم ویک بار به کمیته ضد خرابکاری دعوت شدم (البته نه برای شام وناهار!)

مرا که در مرخصی وکنار دریا بودم از فرح آباد ساری و ازکنار زن و فرزند شیرخواره‌ام به شکلی دوستانه و با عنوان شرکت دریک جلسه اضطراری درحقیقت فریفتند یا بهتر است بگویم ربودند وبه قزل قلعه آوردند.

یکی از اشرار فارس هنگام اعدام روحیه خوبی از خود نشان داده و با مامورین اعدام گفته بود و خندیده بود و خبر آن جوری چاپ شده بود که شاه گفته بود این‌ها قهرمان پروری کرده‌اند، ببینید مسئولش کیست و تا ثابت شد که من هنگام چاپ خبر در مرخصی ولب دریا بوده‌ام، سیزده روز طول کشید. به همسر من هم که یک مرتبه دیده بود شوهرش نیست، گفته بودند ایشان برای یک جلسه فوری به شیراز رفتند و او را نسبت به من به عنوان مردی که زن وبچه‌اش را درساری‌‌ رها کرده وبی خبربه شیراز رفته! بدبین ودلخور کرده بودند.

با این حساب منی که مسئول ۸ صفحه کیهان در روز بودم، نمی‌توانستم ازکنار هرخبری به سادگی رد شوم وناچار بودم زهر خبر‌ها را بگیرم.

وجدان و انصاف حکم می‌کند که بگویم در طی سیزده روزی که درسلول انفرادی زندانی بودم هرگز به من بی‌احترامی نشد. چند روز از بازداشتم گذشته بود که به خاطر بی‌خبری از زن وفرزندم داد وفریاد راه انداختم و با مشت ولگد به در زندان کوبیدم وگفتم می‌خواهم رئیس زندان را ببینم وعلت بازداشتم را بدانم. مرا به دفتر استوار ساقی معروف که معاون زندان بود، هیکلی درشت وقیافه‌ای استخوانی همچون شیرعلی قصاب در سریال دائی جان ناپلئون ولهجه آذری داشت بردند. دستور داد برایم چای آوردند و گفت می‌دانم که تو روزنامه نگاری، حتما اشتباهی در کارت شده و باید روشن شود ولی دستور بازداشت تو را شخص شاهنشاه داده‌اند و ما رسیدگی نکرده نمی‌توانیم کاری بکنیم. تحمل داشته باش.

-می خواهم بدانم کار کردن در حوزه شهرستان‌ها چه تفاوتی با سایر بخش‌های روزنامه داشته است؟

مشکلات ما بیشتر و کارمان سنگین تر بود. به جز سرپرست‌های کیهان دراستان‌ها که حقوق و پورسانتاژی از فروش روزنامه داشتند، بقیه نمایندگان وخبرنگاران کیهان، تمام وقت در اختیار کیهان نبودند. مشاغل گوناگونی داشتند که بابت خبرهای خوبی که می‌فرستادند پاداش می‌گرفتند و البته از فروش روزنامه هم منتفع می‌شدند. بسیاری از این‌ها حتی اصول اولیه خبرنگاری را هم نمی‌دانستند. به این دلیل فکری که به خاطر من رسید و درسال چند نوبت اجرا می‌کردم، برگزاری سمینار هائی در مراکز استان بود.

خبرنگاران را برای روز خاصی دعوت می‌کردیم و من و دبیرصفحه آن استان به مرکز استان می‌رفتیم و طی یکی دو روز، آموزش‌های اولیه وطرز تهیه خبر را به آنان می‌آموختیم و با مشکلات آنان نیز آشنا می‌شدیم. این شیوه بسیار سودمند بود و من به تمام استانهای ایران سفر کردم و اگرحمل برخود ستائی نشود، باید بگویم که باعث شدم عطار و بقالی که تعداد کمی روزنامه هم می‌فروختند و مثلا نماینده کیهان بودند، با اصول ابتدائی خبرنگاری آشنا شوند و درشرایط استثنائی بدانند که چه باید بکنند.

-در نیمه اول دهه ۵۰ خورشیدی میانگین سنی نویسندگان و خبرنگاران کیهان ناگهان از حدود ۳۵ سال به حدود ۲۷ سال رسید. به نظر شما دلیل گرایش به استفاده از نیروهای جوان چه بود؟

دلیلش دانشکده مطبوعاتی بود که مرحوم دکترمصباح‌زاده تاسیس کرده بود. جوانانی که در این دانشکده آموزش می‌دیدند بایستی جذب بازار کار می‌شدند. دکتر مصباح‌زاده که دیدی وسیع ونظری بلند داشت، کیهان را به بر‌ترین و والا‌ترین نشریه ایران ارتقاء داده بود. این جوان‌ها به سرویس‌های مختلف کیهان معرفی می‌شدند و برحسب لیاقت، پشتکار وعلاقه خودشان درروزنامه نگاری پیشرفت می‌کردند.

-بخش عمده ررومه کاری شما مستقیما با طنز گره می‌خورد و خیلی‌ها شما را به عنوان طنز‌پرداز می‌شناسند. چه شد که وارد دنیای طنز در مطبوعات شدید؟

سرگرمی من در نوجوانی خواندن کتاب و روزنامه‌های فکاهی آن دوران بود. روزنامه توفیق که من هم خواننده‌اش بودم، مسابقه شعری گذاشته بود که من هم درآن شرکت کردم، برنده سه ماه روزنامه مجانی شدم و دعوت به کار شدم که ماجرایش را نوشتم. سوژه مسابقه و شعر شاید برایتان جالب باشد؟ گفته بودند برای یک دختر ارمنی که کنار خیابان دل و جگر می‌فروشد شعری بگوئید وبفرستید. درآن روزگار، گشت ارشادی وجود نداشت و دختر‌ها به خصوص اگر ارمنی بودند! اجازه داشتند که کنار خیابان دل وجگر کباب کنند و بفروشند من یک رباعی سرودم که عرض کردم برنده مسابقه شد. شعر این بود:

ای شوخ که دل ربودی از دستم دوش / از بهر فروش آن مکن جوش وخروش

هرگزدل پاره پاره را کس نخرد / باز آر دل مرا و از خود بفروش

و با این رباعی درهای دنیای طنز به روی من بازشد. خواهش می‌کنم حمل برخودستائی نکنید اگربگویم که من از کودکی طبع شعر و ذوق طنز را داشتم ودر میهمانی‌ها وجمع دوستان با طرح به موقع نکاتی مناسب و بامزه، شیرین زبانی می‌کردم.

-ویژگی‌های طنز اسماعیلی را برخی شیرین گزنده نام گذاشته‌اند. چرا چنین نامی را برگزیده‌اند؟

اینکه مردم طنز مرا شیرین وگزنده می‌دانند، حرف درستی است. طنز باید هم شیرین و گزنده باشد. خیلی‌ها طنز را به چاقوی جراحان تشبیه کرده‌اند که عضو فاسد شده‌ای را می‌برد و به دور می‌اندازد. البته با تاسف باید بگویم که خیلی از مردم طنز وفکاهی و هزل وهجو را باهم مخلوط می‌کنند یا همه را دریک ردیف قرار می‌دهند که اگر بخواهم فرق آن‌ها را باهم شرح بدهم، سخن به درازا می‌کشد. من اگر بخواهم طنز را دریک جمله تعریف کنم باید بگویم که طنز کلامیست شیرین اما گزنده که با هدف اصلاح یک عیب یا نارسائی بیان می‌شود. بدیهی است هرطنزی می‌تواند خنده دار هم باشد، اما هرنوشته خنده داری طنز نیست.

-شما کارتان را در دهه ۳۰ خورشیدی با هفته نامه توفیق شروع کردید و بعدا هم عضو موسس نشریه طنز کشکیات شدید و گفته می‌شود نسل شما با سانسور بیشتر سروکار داشته‌اید. آیا این موضوع درست است؟

درمورد سانسور در دوران شاه، فقط دو بار مستقیمأ از ساواک به من تلفن کردند، درمورد یکی دوتا خبری که چاپ شده بود تذکردادند و توصیه کردند که بیشتر رعایت کنم. درمورد زندان رفتنم هم که ماجرا را به طور خلاصه برایتان شرح دادم.

-در دوران شما شخصی بود به نام محرمعلی خان که نقش سانسورچی ساواک و وزارت اطلاعات و جهانگردی را در روزنامه‌های پایتخت ایفا می‌کرد و اغلب شخصا به چاپخانه می‌رفت تا روزنامه را پیش از انتشار کنترل کند. آیا شخصا او را دیده‌اید؟ چگونه آدمی بوده و چقدر نسبت به مطبوعات مطلع بوده است؟

درمورد محرمعلی خان باید بگویم که بله چنین شخصی وجود داشت، و سانسور مطبوعات وسیله او اجرائی می‌شد. من یکبار او را درچاپخانه‌ای که توفیق درآنجا چاپ می‌شد دیدم. تا آنجائی که به خاطر می‌آورم آدم لاغر اندامی بود وبه نظرمن قیافه ژاندارمی را داشت که لباس نظامی تنش نباشد.

-در‌‌ همان دوران مسئولیت نهائی کنترل مطبوعات اصولا به عهده اداره کل مطبوعات داخلی بود که شخصی به نام تدین مسئولیت آن را به عهده داشت. همکاران قدیمی می‌گویند آدم خیلی خوبی بوده و بیش از آنکه معترض روزنامه نگاران باشد سعی می‌کرده امنیت شغلی آن‌ها به خطر نیافتد. آیا در این مورد هم اطلاعاتی دارید؟

آقای تدین را من چندین باردیدم. مردی متوسط القامه و تا حدی چاق بود. برخوردی مهربانانه و پدرانه داشت و من نیز جز نیکی چیزی درباره او نشنیده‌ام. همه می‌گفتند که با مطبوعات برخورد ملاطفت آمیزو توام با احتیاطی دارد.

-بخش بزرگی از مطالب شما با نام مستعار در شهروند چاپ شده است. نوشتن با نام مستعار چه حسی دارد؟

من آدم شهرت طلبی نبوده‌ام و نیستم و نوشتن با نام خودم یا نام مستعار برایم فرقی نمی‌کند. هروقت سوژه‌ای به ذهنم رسیده که برای ایران و مردم ایران مفید دانسته‌ام، نوشته‌ام ومنتشرکرده‌ام. یک منتقد اجتماعی هستم که هرکجا کژی وناراستی یا سوء استفاده دیده‌ام سعی کرده‌ام با لحنی شیرین آنرا مطرح کنم.

-محمد تقی اسماعیلی این روز‌ها چه می‌کند؟

فعلا فقط برای شهروند می‌نویسم. خواندن و نوشتن کار من است و شعر گویای فردوسی راهنمای زندگی‌ام: زگهواره تا گور دانش بجوی

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.