24 مهر 1388

رنگ لبخند بهار، بوی باروت تابستان

24 مهر 1388

بهناز جلالی‌پور

b.jalalipour gmail.com


خوشحال است، آن که روبه رو نشسته. من اما دلشوره دارم. نکند بازی تکرار شود. بازی نیست؛ اما ترس شکست است. خاتمی، بزرگی‌ای دارد که یادآوری‌اش حافظه دیرهنگام نمی‌خواهد؛ اما میرحسین خیلی دور است. من می‌گویم سست می‌کند خیلی‌ها را و او می‌گوید اشتباه نکن. من می‌گویم اهل قهر است و نمی‌ماند. او سری تکان می‌دهد به جای تاسف. او شبانه‌روز تلاش می‌کند. من در ظاهر مقاومت می‌کنم و شب‌ها تا هر وقت که بتوانم راه جدید می‌جویم برای پیغام فرستادن. آن موقع هنوز عید نشده بود.

دلشوره‌ها بیشتر شده. گاهی ترس است به جای دلشوره. ترس از تکرار چهار سال پیش. ترس از قهر. دلهره از لج‌بازی. گاهی به هم دلداری می‌دهیم. گاهی هشدار. هشدارها همه برای جزم شدن عزم‌ها است. دیگر سفرها شروع شده. آن که آن رو به رو نشسته، گاهی دلشوره دارد سر بعضی سفرها؛ اما موج جمعیت را که می‌بیند دلشاد می‌شود. خبر دلشوره‌اش را وقتی می‌دهد که دیگر مطمئن شده است. آن موقع دیگر بهار به نیمه رسیده بود.

روزها خوب می‌گذرد. هر جا می‌روی سبز است. فیس‌بوک غوغا شده. تویتر هم خوب پیش می‌رود. وبلاگ‌ها دیگر لحظه‌ای خبر می‌دهند. اس‌ام‌اس‌ها قطع نمی‌شود. هر یکی که دریافت می‌کنیم انگار واجب است ارسال شود برای بی‌شمار مشترک دیگر. برای هر شب ایمیل‌های زیادی هست که باید ارسال شود. هر کدام قرار است یک ستاد باشیم. می‌خواهم شرط بالای 25 میلیون رای برای سید را ببندم. آن که آن روبه رو نشسته فقط می‌گوید خدا از دهانت بشنود. حرصم می‌گیرد از این ناامیدی. می‌گویم که امواج منفی‌اش کار دستمان می‌دهد. هشدار از تقلب می‌دهد. 76 را گوشزد می‌کنم که برای خاتمی هم همین‌ها را می‌گفتند؛ اما همه آمدند. وقتی همه بیایند دور دیگری رقم می‌خورد. آن موقع دیگر اردیبهشت تمام شده بود.

همه دنبال نشانه‌های سبز هستند. مچ‌بند. برچسب‌های شیشه. برگه‌های پوستر. همه حتما یکی دارند اگر باقی را بخشیده باشند در خیابان. بی ترس به هم لبخند می‌زنیم و دو انگشت را به علامت پیروزی به هم نشان می‌دهیم. خیالمان راحت است از لبخند. اشتراکمان بر مچمان بسته شده است. تیک‌ تیک عکس می‌گیریم از این همه که آمده‌اند به خیابان. دوربین دیگر جواب نمی‌دهد. پوستر داد و ستد می‌کنیم. ککمان هم نمی‌گزد از یک از هزار نفری که پاره کند یا ناسزا بگوید. آن روز همه زنجیره سبز بستیم در خیابان ولی عصر.

اس ام اس قطع شد. خیالی نیست. هنوز اینترنت را داریم. سایت‌ها بی‌خبر شده‌اند از بس لحظه‌ای می‌خوانیم و ورق می‌زنیم. ساعات چت فقط به تبادل اخبار انتخاباتی می‌گذرد و بیشتر تبریک پیشاپیش. شب را نمی‌خوابیم. آن شب پنجشنبه شبی بود در 21 خرداد که وصلش کردیم به جمعه.

روز را سر کردیم خوش خوشان. نوارها را از دست و کیف باز کردیم؛ اما همچنان به هم لبخند می‌زنیم و علامت پیروزی نشان می‌دهیم از بس که مطمئن هستیم. آن که آن روبه رو نشسته زنگ می‌زند پشت زنگ. گاهی صدا را پخش می‌کند. از حوزه‌ها هستند. "قطعی است. تبریک. تبریک." ساعت هنوز 7 هم نشده بود.

خیال رفتن دارم. ترک آب و خاکی که می‌پرستیدم زمانی؛ اما صدای تبریک را که می‌شنوم در دل حسادت می‌کنم به آنان که می‌خواهند بمانند. تازه می‌شود تجربه کرد یک بار دیگر. این بار اشتباه پیشینیان را تکرار نمی‌کنیم. می‌خواهیم تقسیم حوزه کنیم از همان لحظه. جلسات هیات دولت شور دیگری دارند. همه می‌خواهیمش. آن موقع دیگر ساعت 9 شده بود.

همه یک‌باره عجول شدند. مسیرها همه به جردن ختم می‌شود. همه هم آنجا هستند. در آن شلوغی مهندس زنگنه را می‌بینم و دکتر فاتح را. صورتشان اصلا برای جشن مناسب نیست. میرحسین می‌آید. هم از پیروزی می‌گوید هم از تقلب. ساعت از 11 گذشته بود دیگر. بیرون غوغایی است. یکی زمزمه می‌کند کیهان تیتر اولش پیروزی 21 میلیونی احمدی نژاد است. فاتح حامل نامه‌ای می‌شود به بیت. فردایش می‌شنوم که جواب شنیده: "بی‌حاصل و جواب است نامه‌اش." تا صبح بیدار می‌مانیم. کلامی برای گفتن نیست جز این‌که همه‌اش تقلب است. آن هم ناشیانه.

روزها را می‌گذرانیم با عصبانیت و فریاد و سکوت. دست بالا می‌بریم آن هم مچ‌بند بسته. از هر کجا که هستیم تا آزادی. قرار هر روز است. بی اس‌ام‌اس همدیگر را خبر می‌کنیم. موج می‌زند خیابان از سبزها. روزهای اول به پلیس‌ها هم لبخند می‌زنیم. یک هفته که گذشت فرصت لبخند نمی‌دادند. حرامزاده‌ای می‌گویند و تسمه یا باتوم را بارها و بارها بالا و پایین می‌کنند. از همان روز اول که فریاد می‌کشند، بغضم می‌گیرد. می‌ترسم از این همه بغضی که دارند به ما و تمام هم نمی‌شود. جرات تنها بودن در خیابان را ندارم از این همه نا امنی قانونی. دیگر خرداد به پایان رسیده بود.

خبرها خیلی بد است. به کوی حمله کرده‌اند. چند جنازه هم برجای گذاشته‌اند. هر روز موبایل‌ها از عصر قطع می‌شود. اس‌ام‌اس نمی‌توان ارسال کرد. فیس‌بوک فیلتر شد. می‌گویند ایمیل‌ها امن نیست. می‌گویند همه جا شنود گذاشته‌اند. می‌گویند هرکس که از زدن‌ها و کشتن‌ها فیلم و عکس داشته باشد حسابش با کرام‌الکاتبین است. خیلی خبرهای بدی می‌شنویم. بیشترش هم یا دهان به دهان است یا از فیس‌بوک و ایمیل دریافت می‌کنیم. روزنامه‌ها در چاپخانه کنترل می‌شوند. سایت‌ها هر روز اخطار می‌گیرند. این خبر دیگر رسمی است. نوشته‌ها خط به خط کنترل می‌شوند. اگر تایید نشود نباید منتشر شود نه فقط یک خبر که کل روزنامه. اعتماد ملی توقیف شد. می‌گویند موقت؛ اما همه موقت‌ها دایمی شدند. مثل یاس نو، مثل کلمه سبز. هر روز یک نفر یا گروهی را دستگیر می‌کنند. دیگر آمدن در خیابان خیلی راحت نیست. حتی اگر برای نماز جمعه باشد. آنجا هم وقت بستن قامت موتوری‌ها می‌آیند. پیش از آمدنشان گاز اشک‌آور می‌زنند و چشم و گلو را می‌سوزانند عجیب. آنها که سیگار دارند تند و تند فوت می‌کنند به صورت باقی. بوی باروت هم می‌پیچد در خیابان بعد از صدای تیر. جمعیت دنبال بهانه است برای الله اکبر گفتن و به خیابان آمدن. یک شب بهانه‌اش را تلویزیون می‌دهد و روزی دیگر کهریزک و اوین به خصوص وقتی جنازه‌ای جوان بیرون می‌آید. اس‌ام‌اس‌ها فعال شده؛ اما رغبتی برای ارسال نیست. دیگر مرداد هم به پایان رسید؛ اما خشم سبزها نه.

آن که روبه رو نشسته یکی در میان می‌گوید برو. نمان. راهی پیدا کن. عصبانی که باشد تاکیدش بیشتر است. فقط او نمی‌گوید. خیلی‌ها عزمشان جزم است. می‌گویند "من" ما دیگر اهمیتی ندارد. شهروندی تا پای صندوق بود. دیگر تمام شد. انگار بهانه آمده باشد به دست همه. می‌خواهم امید دهم به آن‌که آن رو به رو نشسته یا خودم. برای روزی دیگر. برای روزگاری بهتر؛ اما نمی‌دانم به کدام روز وعده دهم که کمی به آن معتقد باشم. می‌گویم و می‌گوییم دیگر جای ما نیست. نه میلی به درس است نه کار. اخبار دیگر خواندن ندارد. وقتی همه کذب است یا بوی تهمت دارد به سبزها و سفیدها و هر که غیر از آنها است. نوشتن بی‌معنا شده وقتی خود سانسورگرش باشی. این حال همین روزها و روزگار است.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • برگ‌های مطایبه‌آمیز از تاریخچه ممیزی در روزنامه‌نگاری فارسی

    9 آذر 1394

    خبرنگاران ایران - سعید رازی دوست:اگرچه ممیزی یا سانسور امری است که اعمال آن با طنز، شوخی و مطایبه فاصلهء بسیاری دارد، بررسی خاطره‌های مطبوعاتی نشان می‌دهد در تاریخچه‌ی ممیزی در ایران، برگ‌هایی که خواندن‌شان امروز لبخند بر صورت می‌نشاند یا موجب خنده می‌شود، کم نیست؛ هرچند می‌توان در پس خنده‌های امروزین، بر رنجی که متحملان ممیزی کشیده‌اند گریست.سیدفرید قاسمی از نادر پژوهشگران تاریخ روزنامه‌نگاری ایرانی، در یکی از جلدهای مجموعهء «صدخاطره از صد رویداد» به نقل خاطره‌هایی می‌پردازد که گهگاه برای مخاطب امروزی خنده‌دار به‌نظر می‌رسد. قصهء تلخ سانسور و ترس، از دیرباز تا فرداها، هرگز از لبخند و تلخند خالی نبوده است و نخواهد بود.

  • خبرنگاران زن و تحصیلکرده ها به شبکه‌های اجتماعی علاقه بیشتری دارند

    20 مهر 1394

    این روزها استفاده از شبکه‌های اجتماعی هر روز در بین خبرنگاران رواج بیشتری پیدا می‌کند اما همه خبرنگاران نسبت به استفاده از این شبکه‌ها نظر مشابهی ندارند، برخی معتقدند استفاده از این شبکه‌ها فایده ای ندارد و اساساً نسبت به آن‌ها نظر مثبتی ندارند. برخی از آن‌ها معتقدند استفاده از این شبکه‌ها برای شهرت شان خوب است و این طور مردم بیشتر با مطالب و تولیدات آن‌ها آشنا می‌شوند.

  • نیوشا،عکاسِ خودآموخته‌ای که جهانی شد

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-نیوشا توکلیان خود را خیلی احساساتی و عاطفی می‌داند: «اگر چیزی قلبم را به درد بیاورد به دنبالش می‌روم تا روایت و قصه آن را بیرون بکشم، حتی اگر الزاماً در اطراف خودم و در حیطه تجربیات زندگی‌ام نباشد.» سال گذشته هم خبرساز شد به خاطر جایزه‌ای که پس داد و از قبولش سرباز زد، جایزه پنجاه‌هزار یورویی بنیاد «فتوژورنالیسم کارمینیک». به خاطر اینکه فکر می‌کرد با پذیرفتن این جایزه اجازه خواهد داد در اثرش دخل و تصرف شود. او به خاطر استقلال حرفه‌ای‌اش از این جایزه گذشت.