2 فروردین 1393

سعید وزیری، از فرقه دمکرات تا سردبیری روزنامه اطلاعات

سردبیری که به خاطر "خبر خوردن"استعفا کرد

2 فروردین 1393

خبرنگاران ایران - او را مردی می نامیدند که روزی در متن خبرها بود، اما سالها بود به حاشیه رفته بود . همان روزنامه نگاری است که وقتی روزنامه اش یک خبر مهم را خورد، استعفا کرد.یعنی منوچهر سعید وزیری.(خبرخوردن :از دست دادن خبر)

او را یکی از قدیمی ترین روزنامه نگاران ایران می دانند. وی در آخرین روز سال 92 در گذشت و با این خبر دوباره به متن بازگشت . سردبیر سالهای دور روزنامه اطلاعات و اطلاعات هفتگی.

در سال ۱۲۹۹ در شهر زنجان زاده شد، پدرش «سعيد سلطان» از ملاکين مطرح منطقه خمسه بود اما خودش به جاي رسيدگي به املاک پدر از همان آغاز جواني و در ابتداي راه آرمان جويانه چپ متداول آن زمان، به کار روزنامه نگاری پرداخت و سردبيري اولين روزنامه ترکي زبان زنجان را برعهده گرفت ،روزنامه آذر. همچنین دوران سردبیری او بر روزنامه اطلاعات( از سال 1337 تا 1341 )را، یکی از موفق ترین دوره های این روزنامه می دانند. تزریق ایده و انرژی تازه در کنار مدیریت مشارکتی، از مهم‌ترین دستاوردهای سال‌های حضور سعیدوزیری در روزنامه اطلاعات قلمداد می شود.

وقتی خبرنگار روزنامه شرق چند ماه پیش برای مصاحبه با او قرار ملاقات می گذارد به خبرنگار می گوید: بیکاری؟ «می خواهی من را احیا کنی که چه»؟ او در همین مصاحبه تاکید می کند:« از نوجوانی در آرزوی «تولستوی» شدن بود و در ‌‌نهایت هم به قول خودش «دریغا آن نهال آرزو که هرگز به بار ننشست.»

منوچهر سعید وزیری پس از استعفا از سردبیری موسسه اطلاعات، مشاور وزیر کشاورزی در امور روستایی شد ودر دوره های ۲۱، ۲۲ و ۲۳مجلس، نماینده مردم ابهر در مجلس شورای ملی بود. بعد از انقلاب بازنشسته شد و به نویسندگی و پژوهشگری روی آورد.

انتخاب اجباری به عنوان سردبیر

او در گفتگو با روزنامه شرق از انتخاب اجباری اش به سمت سردبیر روزنامه آذر و ماجراهایش با فرقه دموکرات آذربایجان هم سخن گفته است:«یادم می‌آید که یکی از روزهای آذر سال ۲۴ بود که من از روستا، به خانه پدری‌ام در زنجان می‌آمدم. زمانی که به زنجان رسیدم قطاری را دیدم که از سمت میانه به زنجان وارد شده است و عده‌ای مسلح به محض رسیدن قطار به ایستگاه، دفتر آن و پاسگاه پلیس راه‌آهن را به اشغال خود درآوردند. پس از مدت زمان کمی تمام شهر و مراکز مهم نظامی آن به اشغال نیروهای فرقه دموکرات درآمد و این در حالی بود که آن روز هنوز ما نمی‌دانستیم این افراد وابستگان این فرقه هستند. فردای آن روز من از طریق یکی از آشنایانم از جریان به خوبی مطلع شدم و به توصیه او و با توجه به موضعی که من در برابر برخی از اعضای «حزب توده» گرفته بودم، قرار شد که مدتی را از دست افراد فرقه، پنهان شوم.»

پنهان شدن او حدود دو ماهی طول کشید تا اینکه یک روز که بر اثر بیماری قصد داشت به دکتر مراجعه کند، به قول معروف گیر افتاد:« ماجرا هم این بود که آن روز «نصرت‌الله جهانشاهلو» رهبر کمیته «حزب توده» که از دوستان من هم بود، من را در خیابان شناخت و جلو پای من ترمز کرد و من را مستقیم به محل استقرار نیروهای فرقه دموکرات برد. در آنجا او که پزشک هم بود من را معاینه کرد و ضمن معاینه، به من گفت که انقلاب به تو احتیاج دارد معلوم هست کجایی؟ از لحن صحبت‌هایش فهمیدم که می‌خواهند من را هم جزیی از نیروهای فرقه کنند و نخست هم به تبریز بفرستند. درست هم حدس زده بودم زیرا خیلی زود مقدمات سفر فراهم شد و حتی اجازه ندادند من به منزل بروم و با خانواده خداحافظی کنم! به سرعت به طرف تبریز حرکت کردیم .چند ساعتی نگذشته بود که فردی به نام «حسین‌اوف» معاون سردبیر روزنامه کمونیست باکو به اتاق من آمد و با من درباره فرقه و اهمیت کمک به آن سخن گفت. بعد از کمی سخن گفتن، کاغذ و خودکاری درآورد و از من خواست که روی کاغذ تعهد دهم که با فرقه دموکرات مخالفتی نکنم و ارگان فرقه را هم در زنجان منتشر کنم. من‌‌ همان لحظه خیلی سریع به او گفتم که من نه روزنامه‌نویسی و مدیریت روزنامه بلدم و نه روزنامه درآوردن به زبان ترکی را و از او خواستم که وقتی که مرا قرار است نزد «پیشه‌وری» ببرند، خودم نزد او به این کار تعهد دهم؛ در واقع با این ترفند می‌خواستم خودم را از زیر بار فشار ناشی از این درخواست‌‌ رها کنم. خوشبختانه او هم پذیرفت و قرار شد فردا من را به حضور نخست‌وزیر فرقه مشرف سازند! در هوای سرد و برفی فردای آن روز، من را نزد پیشه‌وری بردند. پس از مدت زمان کوتاهی خیلی صریح به من گفت که فرقه تصمیم گرفته است روزنامه‌اش را در زنجان به وسیله تو که از روشنفکران شهر هستی منتشر کند. لحن او طوری بود که معنی آن این بود که من به اجبار باید این امر را بپذیرم و جالب اینکه‌‌ همان زمان به من گفت تا آن موقع هم چند شماره از این روزنامه را با نام من چاپ هم کرده‌اند و من در این لحظه بود که فهمیدم هیچ راه فراری از این داستان ندارم؛ این‌گونه بود که من پس از خروج از دفتر پیشه‌وری به عنوان یک روزنامه‌نگار، فورا به زنجان انتقال داده شدم تا مقدمات کار را بچینم.»

روزنامه اطلاعات از سردبیری تا استعفا

این روزنامه نگار در سال ۲۶ بعد از پایان ماجراهای آذربایجان به تهران آمد و در محضر درس «علامه طباطبایی» و استاد «بدیع‌الزمان فروزانفر» کسب علم کرد. او در همین سالها در یکی از نشریات تهران ماجرای فرقه دموکرات را به صورت مقالات دنباله‌دار نوشت و همین موضوع هم منجر به احضار او به ستاد ارتش «رزم‌آرا» شد. رزم‌آرا در آن دیدار به او گفت نباید در این باره چیزی بنویسدو بلافاصله گفت که باید از تهران خارج شود و مدتی با مطبوعات قطع رابطه کند. وی در همین دیدار به او گفت برو و مشغول کارهای دیگر شو.فردای آن روز حکم انتقال او به بانک کشاورزی خراسان به دستش رسید. او هم‌‌ همان موقع به خراسان رفت و تا سه سال بعد از آن در شهر‌های مختلف خراسان مسوولیت‌های مختلف بانکی داشت. تا اینکه در سال ۳۰ دوباره به تهران بازگشت و به ریاست دفتر مرکزی بانک کشاورزی منصوب شد.

ماجرای همکاری او با روزنامه اطلاعات و سپس استعفایش از این روزنامه هم خود داستانی داردکه در این گفتگو بازگو شده است :« همزمان با اشتغال در بانک کشاورزی تهران، کم کم با برخی مطبوعات تهران مانند مجله بدیع و روزنامه سحر و قیام ایران، همکاری خودم را آغاز کردم و همزمان به فعالیت‌های سیاسی هم روی آوردم و به عضویت نهضت ملی درآمدم. مقالات من که در آن زمان در روزنامه سحر چاپ می‌شد، هم برای من شهرت به دنبال آورد و هم منجر به آشنایی من با بسیاری از چهره‌های سر‌شناس آن روزگاران شد و‌‌ همان زمان هم بود که من با معرفی یکی از دوستانم محمد فضایلی، به روزنامه اطلاعات راه پیدا کردم.»

در سال ۱۳۳۶ این روزنامه نگار از طرف «عباس مسعودی» مدیر روزنامه اطلاعات، برای همکاری به این روزنامه دعوت شد. در آغاز نویسنده این روزنامه بود و دبیری بخش اجتماعی آن را نیز بر عهده داشت تا اینکه در سال ۳۷ از طرف عباس مسعودی به سردبیری اطلاعات هفتگی منصوب شد. پس از نخست‌وزیری امینی اما او سردبیری روزنامه اطلاعات را بر عهده گرفت .« بهره‌مند»، «احمد سروش»، «احمد احرار»، «غلامحسین صالحیار»، «علی باستانی»، «حسین شمس ایلی» از جمله همکاران نزدیک او در آن سالها بودند .

روزهای همکاری او با این روزنامه به قول خودش با صدها خبر و اتفاق می گذشت تا آنکه ماجرای بازداشت «سپهبد حسین آزموده» پیش آمد همان خبری که روزنامه آن را از دست داد و او کارش را :« بازداشت آزموده از این جهت مهم بود که او کسی بود که «دکتر مصدق» را محاکمه و محکوم کرده بود و پس از کشف شبکه حزب توده در ارتش، تعداد زیادی از افسران را به جوخه اعدام سپرده بود؛ در واقع می‌توان گفت که مهم‌ترین خبر آن سال شاید همین بازداشت بود. در‌‌ همان روز‌ها بود که یک روز خبرنگار ما به دفتر من آمد و روی کاغذ برای من نوشت که «وزیر دادگستری در یک مصاحبه مطبوعاتی گفت که سپهبد آزموده، آیشمن ایران است.» از این خبر شگفت‌زده شدم! با خودم گفتم این خبر حتما تیراژ روزنامه را خیلی بالا خواهد برد و با توجه به نفرتی هم که از آزموده داشتم، با خودم در حال فکر برای انتخاب عکسی برای صفحه اول روزنامه بودم. اما بیشتر که فکر کردم و آن ماجرای قبلی را هم که با خودم مرور کردم، در فکر فرو رفتم که چاپ این خبر چه تبعاتی برای کشور می‌تواند داشته باشد؟ واکنش ارتش چه خواهد بود؟ سرنوشت روزنامه پس از چاپ این خبر چه خواهد شد؟ در حال کنکاش روی این موضوع بودم که بالاخره تصمیمم را برای عدم چاپ این خبر گرفتم. عصر فرا رسید و کیهان با اختصاص تیتر اصلی خود به این خبر، فروشی بی‌نظیر کرد و چهار بار متوالی چاپ شد و اطلاعات روی دست باد کرد و اصلا فروش نکرد. من دیگر اخلاقا نمی‌توانستم در کسوت سردبیر، با روزنامه اطلاعات به همکاری‌ام ادامه دهم. بنابراین استعفا دادم .»

از نمایندگی مجلس تا نویسندگی

او بعد از استعفا از سردبیری موسسه اطلاعات، به سمت مشاور عالی وزیر کشاورزی در امور روستایی تعیین شد و یک سال در این سمت ماند تا اینکه در سال ۴۲ فرا رسید به عنوان نماینده از حوزه انتخابیه ابهر، نامزد و وارد مبارزات انتخاباتی شد.

او در دوره‌های ۲۱، ۲۲ و ۲۳ مجلس، از ابهر نماینده مردم بود. از جمله اقدامات او برای شهر ابهر تغییر اولیه جاده تهران به تبریز و بازرگان و عبور آن از حاشیه ابهر بود .احداث بیمارستان امداد و درمانگاه مجهز ابهر، بنیانگذاری جاده ابهر به بیجار و استان کردستان و مشارکت دادن مردم در امر توسعه و آبادانی شهر و روستا‌هایشان، از دیگر اقدامات او در دوران نمایندگی مجلس اش بود.

اما بعد از انقلاب این روزنامه نگار بیشتر به کارهای نویسندگی و کارهای پژوهشی مشغول شد که ماحصل آن در کنار برخی مقالات مطبوعاتی، سه کتاب پندنامه یحیویه درباره شرح حال زندگینامه حسنعلی‌خان امیرنظام گروسی، جست‌و‌جو در گذشته و مقدمه‌ای بر کتاب گزارش ایران تالیف مخبرالسلطنه هدایت است.

مردی که هرگز مرعوب قدرت نشد

حسن نراقی، نویسنده پیش از مرگ این روزنامه نگار درباره اش می نویسد:« معمران ابهر هنوز خاطرات زيادي را از برخوردهايش با مشکلات ابهر به ياد دارند. از بيمارستان و جاده گرفته تا مدرسه و درمانگاهي که گويا هنوز پذيراي رايگان بسياري از نيازمندان روستاهاي اطراف ابهر است و هرکار ديگري که به نظرش براي مردم مطلوب مي آمد انجام داد. هنگامي که نگاه به متجاوز از 70سال کارنامه متنوع فرهنگي، اجتماعي و تطور فعاليت هاي منوچهر سعيدوزيري مي اندازيد از چپ آرمانگرايانه سال هاي 20 گرفته تا راست معتدل و هدفمند سال هاي ميانسالي او هرچند که براي مردم سطحي بين متعارف امروزين لااقل در نظر اول احساس خوشايندي را به همراه نمي آورد اما کدامين يک از دوستان نزديک و آشنا به خلق وخويش هستند که باور نداشته باشند منوچهر سعيدوزيري بازيگري در عرصه اجتماعي - فرهنگي اين جامعه بود که اصولابا معيارهاي متداول نبايد سنجيده شود. او دو خصيصه بسيار مشخص را با خود همواره به همراه داشت اول اينکه هيچ گاه، تکرار مي کنم هيچ گاه به دريوزگي و مقام نرفت و دوم اينکه هرگز و در هر موقعيتي که بود مرعوب مطلق هيچ قدرتي نشد و آنجا که تشخيص اجازه همراهي نمي داد بي پروا مقاومت مي کرد. داستان پيشنهادش به پهلوي دوم را آن هم با آن فضاي خشن حاکم بر کشور و فقط چند روز بعد از دريافت جايزه ادبي هنوز بسياري از معمران به ياد دارند. به عنوان سردبير بزرگ ترين و معتبرترين نشريه آن روزها پرسيد چرا به مخالفان کار و مسووليت نمي دهيد تا مشکلات اجرايي کار را لمس کنند و از کارشکني هايشان بکاهند؟ و جالب است که بدانيد اين پيشنهاد دقيقا بلافاصله بعد از روزهايي بود که حکومت دربه در به دنبال دستگيري همين مخالفاني بود که سعيدوزيري پيشنهاد ارجاع مسووليت به آنها کرده بود. ظاهرا سخن ساده اي به نظر مي رسد اما خودتان کمي در موضوع غور کنيد که همين مطلب به ظاهر ساده در صورت اجرايي شدن مي توانست چه تغييرات شگفت و مثبتي را در اين کشور سبب شود که نه براي جامعه آن روز بلکه براي نسل هاي پي درپي اثر گذار بماند. اينجاست که معتقدم نقش روشنفکر دقيقا در چنين مقاطع استثنايي و نادر است که نمايان مي شود. ارايه پيشنهادهايي از اين دست که اوج دستاورد يک متفکر و روشنفکر واقعي است. نه اينکه هرروز صبح اين دلخوشي را داشته باشد که به هر بهانه اي شده عکسش از ياد روزنامه ها نخواهد رفت... و منوچهر سعيدوزيري بدون شک توانست که در اوج عزلت گزيني خودخواسته اش خود را درخور کسوت روشنفکري نگاه دارد. »

پیکر این روزنامه نگار قدیمی اول فروردین 93 در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد .

منابع استفاده شده در این یادداشت :

- گفتگوی روزنامه شرق ، پژمان موسوی (ویژه نامه شرق ، شماره 1802 تاريخ 17/5/92، صفحه 7 (ماندگاران)http://www.magiran.com/npview.asp?I...

- نوشته احسان نراقی ( منبع همان )

http://www.magiran.com/npview.asp?I...
- 

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.