4 اسفند 1392

گفت و گو با جواد طالعی، روزنامه‌نگار

مطبوعات ایران در چنگ جناح‌های قدرتمند/روزنامه نگاران ایرانی جز بداقبالی نداشته اند

4 اسفند 1392

خبرنگاران ایران- صبا اعتماد

جواد طالعی کارش را در نوجوانی با شعر آغاز کرد. شعر کلاسیک و مدرن ایران را خوب می‌شناسد. اولین مجموعه شعرش را با عنوان "طلایه" در 17 سالگی و دومین مجموعه را با عنوان "باد و ماهورهای خاکستر" در 26 سالگی منتشر کرد. اما از 20 سالگی ابتدا وارد روزنامه اطلاعات و بعد کیهان شد و روزنامه‌نگاری به دغدغه اصلی‌اش تبدیل شد. تجربه‌های پیشین در زمینه سرودن شعر هم کمک کرد که نوشته‌ها و گزارش‌هایش اغلب متنی ظریف و شاعرانه داشته باشد در زمینه داستان‌نویسی هم تجربه‌هایی دارد اما به قول خودش در درجه اول روزنامه‌نگار باقی‌مانده و عشق اول زندگی‌اش همان روزنامه‌نگاری است. جواد طالعی روزنامه‌نگار که از سال 1350 روزنامه‌نگاری را به عنوان حرفه خود برگزیده؛ این روزها بیشتر وقتش صرف همکاری با بخش فارسی دویچه وله است و همکاری‌هایی هم در عرصه اطلاع‌رسانی در زمینه مسائل خاورمیانه با بی‌.بی.سی و رادیو فرانسه دارد. این روزنامه‌نگار شاعر، امیدوارانه به آینده رسانه در ایران می‌نگرد اما نمی‌تواند نگرانی‌هایش را پنهان کند. نگرانی‌هایی که او آن را بد اقبالی رسانه در ایران می‌داند: رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها و به طور کلی وسایل ارتباط همگانی ایران به چنگ سرکردگان گروه‌ها و جناح‌های قدرتمند یا قدرت‌طلب افتاده است. گفت و گو با جواد طالعی را بخوانید:

اعتصاب 62 روزه‌ی مطبوعات در سال 1357 به عنوان بزرگ‌ترین اعتصاب در زمینه مطبوعات ایران شناخته می‌شود. جواد طالعی در آن روزگار چه می‌کرد؟

در جریان اعتصاب من عضو تحریریه کیهان، عضو هیئت‌مدیره سندیکای نویسندگان و خبرنگاران و عضو شورای رهبری اعتصاب بودم که از نمایندگان سه سندیکای نویسندگان و خبرنگاران، کارکنان اداری وسایل ارتباط جمعی و کارگران چاپخانه‌ها تشکیل شده بود.

مسیر روزنامه‌نگاری ایران با این اتفاق (اعتصاب) چقدر تغییر کرد؟ و آیا اساساً دستاوردی برای رسانه‌ای ها داشت؟ اگر بخواهید به گذشته برگردید دوست داشتید این اتفاق چگونه شکل می‌گرفت؟

اعتصاب بزرگ در واقع به مطبوعات آن زمان تحمیل شد. ما در تابستان سال 1357 پس از یک اعتصاب 4 روزه موفق شده بودیم دولت شریف امامی را به امضای منشوری مجبور کنیم که به "منشور آزادی مطبوعات" معروف شد. در این متن، که از جمله به امضای خود من هم رسیده بود، دولت متعهد می‌شد که ضمن عدم دخالت در کار مطبوعات، آزادی و امنیت شغلی روزنامه‌نگاران را تضمین کند. اما اواخر آبان ماه پس از تشکیل دولت نظامی ارتشبد ازهاری، فرمانداری نظامی تهران بیانیه‌ای منتشر کرد که معنای آن چیزی جز التزام مطبوعات به اجرای دستورات دولت نظامی و گردن نهادن به سانسوری بدتر از همیشه نبود. این تعهدی را که دولت دو ماه قبل در زمینه عدم دخالت در کار مطبوعات سپرده بود، نقض می‌کرد. به این دلیل مطبوعات با پشتیبانی سندیکاها وارد اعتصاب شدند. هدف هیچ نبود جز دفاع از حقی که بر اساس منشور پیشین کسب شده بود. اعتصاب پس از 64 روز با توافق میان هیئت‌مدیره سندیکا و دکتر شاپور بختیار نخست‌وزیر بعدی پایان یافت. شاپور بختیار متعهد شد که آزادی مطبوعات را محترم بشمارد و رسماً در حضور همه اعضای هیئت‌مدیره سندیکا گفت که اگر یک مقام لشگری یا کشوری برخلاف میل ما پا به عرصه مطبوعات گذاشت، می‌توانیم او را با مسئولیت نخست‌وزیر "با اردنگی" از روزنامه بیرون بیندازیم. در دوران 37 روزه نخست‌وزیری بختیار مطبوعات اوج آزادی را تجربه کردند، اما در همین دوران طرفداران آقای خمینی از طریق برپایی تظاهرات در صحن روزنامه‌ها و به راه انداختن یک جنگ روانی تمام‌عیار کوشیدند مطبوعات را مجبور به تمکین نسبت به خواست‌های خود سازند. این فشارها سرانجام در روز 24 اردیبهشت سال 1358، یعنی تنها سه ماه پس از پیروزی انقلاب، منتهی به تصفیه 21 عضو جوان تحریریه کیهان شد که من هم یکی از آن‌ها بودم. پس از این تصفیه کیهان بار دیگر وارد اعتصاب تازه‌ای شد که آن هم حدود دو ماه به طول انجامید و به نتیجه‌ای نرسید. هدف اعتصاب بازگرداندن اعضای تصفیه شده بود که کسی در نظام جدید به آن اعتنا نکرد. نتیجه این شد که اخراجی‌ها به فکر انتشار روزنامه کیهان آزاد افتادند، ده‌ها عضو دیگر تحریریه کیهان بازخرید شدند و تنها هفت یا هشت نفر حاضر شدند به همکاری با کیهان که به وسیله انجمن اسلامی اداره می‌شد ادامه دهند. مدتی بعد، آیندگان و کیهان آزاد و حدود 50 نشریه دیگر توقیف شدند. به این ترتیب، روزنامه‌نگارانی که با مبارزات دو ساله خود موفق به کسب آزادی شده بودند، به استثنای 37 روز دوران بختیار هرگز نتوانستند از ثمره این مبارزات بهره‌ای ببرند و طعم آزادی را بچشند.

اگر به گذشته برگردید؛ دوست داشتید این اتفاق چگونه شکل می‌گرفت؟

من اگر بخواهم به گذشته بازگردم می‌گویم: کاش پس از صدور منشور آزادی مطبوعات، ما دست کم دو- سه سال وقت می‌داشتیم که خودمان را در دامن این آزادی محک بزنیم. در این صورت روشن می‌شد چه کسانی واقعاً توانایی روزنامه‌نگاری آزاد و مستقل را دارند. شاید در این صورت ما برای اولین بار در تاریخ 150 ساله حیات مطبوعات به نوعی روزنامه‌نگاری مدرن و علمی رسیده بودیم.

یکی از اقدامات شما بعد از بیرون آمدن از ایران، نوشتن و حرف زدن درباره نسل روزنامه‌نگاران تبعیدی و تاثیر انقلاب بر مطبوعات ایران بوده است. چرا این موضوع برایتان مهم است؟

در سی و پنج سال گذشته درباره وضعیت مطبوعات ایران در سال‌های پیش از انقلاب، همچنین درباره نقش سندیکای نویسندگان و خبرنگاران مطبوعات که من حدود ده سال در آن فعالیت جدی داشتم، روایات ناقص و بعضی مغرضانه و سراسر دروغی منتشر شده است که من خود را ملزم می‌یافتم به عنوان شاهدی از میان گود ضمن رد آن‌ها، حقایقی را که خود تجربه کرده بودم بیان کنم. به عنوان مثال، کوشش کردند وانمود شود که مطبوعات زمان محمد رضاشاه پهلوی سراسر وابسته به دربار و حکومت بوده‌اند. درحالی‌که این یک دروغ بزرگ است. طبیعی است که مدیران و سردبیران روزنامه‌ها مجبور بودند محدودیت‌های موجود را رعایت کنند و برخی خواست‌های حکومت و دستگاه امنیتی کشور به آن‌ها تحمیل می‌شد و ما به طور کلی مطبوعات آزاد به معنای غربی آن نداشتیم، اما بدنه مطبوعات، یعنی نویسندگان و خبرنگاران، اکثراً افراد مستقل و میهن‌دوستی بودند که بسیاری از آن‌ها نیز نگاه انتقادی به اوضاع روز داشتند. جمهوری اسلامی هرگز حاضر نشد اذعان کند که در همین روزنامه‌های دوران شاه، چهره‌هایی مثل رحمان هاتفی، خسرو گلسرخی، نصرت رحمانی، هوشنگ اسدی، علیرضا خدایی، محمد صالح نیک‌بخت، فیروز گوران، مجتبی راجی، مصطفی باشی و بسیاری دیگری به زندان سیاسی افتادند و از میان آن‌ها خسرو گلسرخی تیرباران و رحمان هاتفی به طرزی اسرارآمیز جان باخت. درست است که برخی از این‌ها به خاطر کار روزنامه‌نگاری زندانی نشدند و مجازات مبارزات سیاسی و گروهی خودشان را کشیدند، اما بالأخره همین‌ها در روزنامه‌ها کار می‌کردند. پس بدنه روزنامه‌ها وابسته نبود. در این 35 سال هر جا لازم بوده من سعی کرده‌ام سهم کوچکی در دفاع از راستی و مبارزه با دروغ ایفا کنم.

شما در زندگی خود شاهد فراز و فرودهای بی‌شماری در ایران بوده‌اید. اگر قرار باشد یک اتفاق را در این مدت به عنوان بزرگ‌ترین بداقبالی برای مطبوعات ایران معرفی کنید، کدام است؟

مطبوعات ایران در این 45 سالی که من در آن حضورداشته‌ام اصولاً خوش‌اقبالی نداشته است که بخواهیم بزرگ‌ترین بداقبالی آن را بیان کنیم. جامعه مطبوعات ایران، جز بداقبالی چیزی نداشته است. اما بزرگ‌ترین بداقبالی آن به نظر من وضعیتی است که امروز دارد و مدیریت اکثر خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها را سرکردگان گروه‌های قدرت در درون جناح‌های حکومت به دست گرفته‌اند. این، رسانه‌های ما را به جای آن که نقش اهرم‌های کنترل قدرت را ایفا کنند، به آلت دست منافع گروهی و حزبی و جناحی تبدیل کرده است. این وضعیت از تعریف رسانه‌های حرفه‌ای و مستقل بسیار دور است.

داستان بیرون آمدن شما از ایران چیست؟ چه شد که رفتن را بر ماندن ترجیح دادید؟

من بعد از اخراج از کیهان و یورش به کیهان آزاد که در کنار زنده‌یاد مهدی سحابی و دوستم مجتبی راجی، عضو شورای سردبیری آن بودم، سردبیری و مدیریت اجرایی هفته‌نامه پزشکی / اجتماعی طب و دارو را به عهده گرفتم و آن را سه سال اداره کردم. یک سال پس از انتشار هفته‌نامه که بسیار موفق بود، مجبورم کردند نام خود را به عنوان سردبیر از پیشانی آن حذف کنم و به دروغ بنویسم هفته‌نامه زیر نظر شورای سردبیری منتشر می‌شود. در پایان سه سال هم درحالی‌که شمارگان هفته‌نامه از 500 نسخه در هفته به 12500 نسخه در هفته افزایش یافته بود؛ زیر فشار تعطیلش کردند. بعد با برخی از دوستانم تصمیم به انتشار یک هفته‌نامه خانوادگی به نام "کاشانه" گرفتیم که ده شماره منتشر شد، اما همه ما زیر فشاری که وزارت ارشاد برای سانسور مجله وارد می‌کرد از رمق افتادیم. بودجه‌ای که ناشر (آقای ناصر مجرد) تأمین کرده بود ته کشید. همزمان، من دو بار بازداشت موقت شدم. یک‌بار به دلیل سیاسی و یک‌بار به دلیل شرکت در جشن تولد یک دختر ده ساله. خانه‌ام هم 5 بار تفتیش مسلحانه شد. بچه‌هایم که در آن زمان خردسال بودند، از این صحنه‌ها آسیب‌های روحی شدیدی دیدند که ادامه آن می‌توانست زندگی آن‌ها را ویران و شخصیتشان را ترس خورده و متزلزل کند. در واقع برای نجات آن‌ها تصمیم به زندگی در خارج از ایران گرفتم. همچنین برای این که بتوانم به نوشتن ادامه بدهم.

حالا که یک روزنامه‌نگار تبعیدی هستید؛ چقدر دلتان می‌خواست در ایران باشید و بنویسید؟

در تمام این 35 سالی که در تبعید بوده‌ام، همیشه دلم می خواسته در ایران باشم و بنویسم. اما چیزی را بنویسم که به آن باور دارم، نه چیزی را که مجبور به نوشتن آن باشم یا به من تحمیل شود. و چون می‌دانم چنین چیزی هیچ‌وقت برای من ممکن نیست، در مجموع پذیرفته‌ام که تا در بر این پاشنه می‌چرخد جایی در ایران ندارم. من از نخستین روز کار در مطبوعات ایران، یک روزنامه‌نگار منتقد بوده‌ام و با وجدان آسوده می‌گویم که حتی یک سطر بر خلاف باورهای خودم ننوشته‌ام. این برای من بسیار مهم تر از زندگی در یک حوزه جغرافیایی خاص است. برای من، محور همه چیز انسان است و منزلت انسانی.

اما بحثی که بعد از مهاجرت روزنامه‌نگار مطرح می‌شود؛ کار اوست. می‌خواهم بدانم با هجرت چقدر یک روزنامه‌نگار از معیارهای حرفه‌ای فاصله می‌گیرد؟ منظورم همان دسته از روزنامه‌نگارانی است که خارج می‌شوند اما همچنان به فارسی و درباره ایران می‌نویسند؟

این که کار یک روزنامه‌نگار چقدر با معیارهای حرفه‌ای فاصله داشته باشد یا نداشته باشد، هیچ ربطی به هجرت و تبعید یا حضور در داخل کشور ندارد. زبان روزنامه‌نگاری امروز چنان جهانی و استاندارد شده است که شما اگر یک کار حرفه‌ای را ترجمه کنید، دقیقاً همان می‌شود که در حوزه زبان مقصد نوشته می‌شود. روزنامه‌نگار حرفه‌ای کسی است که استانداردها را بشناسد، نظریه‌های روزنامه‌نگاری را مثل هر علم دیگری یا در دانشگاه یا زیر نظر روزنامه‌نگاران مجرب و کارآموخته فراگرفته باشد و به کار ببرد. این که داخل کشور خودش باشد یا خارج از آن، فرقی نمی‌کند. امروز هم در رسانه‌های خارج و هم در رسانه‌های داخل ایران، بسیاری از این استانداردها شناخته‌شده نیست یا اجرا نمی‌شود. دلیلش هم آن است که قبلاً گفتم مدیریت وسایل ارتباط جمعی ایران به دست نااهل افتاده است. مدیر قوی دنبال همکاران قوی می‌گردد و مدیر ضعیف دنبال همکارانی که بتواند توی سر آن‌ها بزند.

اما خیلی از گزارش‌های این روزنامه‌نگاران مبنای مشاهده ندارد و صرفا بر اساس اخبار سایت‌ها و منابع از دور است. در این زمینه روزنامه‌نگاری که نتواند گزارش‌های مشاهده‌ای بنویسد یعنی هیچ از معیارهای حرفه‌ای کم ندارد؟

بزرگ‌ترین مشکل یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای در خارج از کشور همین است، اگر حوزه کارش ایران باشد، نمی‌تواند در جامعه مورد خطاب خود کار میدانی کند و با مردمی که محور اصلی کار او هستند، تماس مستقیم و رودررو و زنده داشته باشد. بنابراین اطلاعات خود را از "منابع" می‌گیرد. منابعی که نقش واسطه را در انتقال اطلاعات ایفا می‌کنند. مثل خبرگزاری‌های رسمی و مقامات مسئول. به این دلیل است که شما می‌بینید رسانه‌های خارج از کشور به طور عمده به نوک هرم قدرت نظر دارند و خبرهایشان اغلب پیرامون چهره‌ها و رویدادهای معین در حوزه سیاست و فرهنگ است و کمتر جایی برای مردم عادی باز می‌کنند. به این دلیل است که می‌بینید مثلاً درباره مشکلات واقعی و روزمره مردم بسیار کمتر نوشته می‌شود تا مثلاً چالش‌های یک جریان خاص سیاسی با حکومت یا مسائل و مشکلات گروه‌هایی از نخبگان. اگر خوب دقت کنید بخش اعظم رسانه‌های خارج از کشور به "بولتن خبری چهره‌ها و گروه‌های معین و محدود" تبدیل شده است. به نظر من روزنامه‌نگاری تنها زمانی تأثیرگذار و سازنده است که به طور عمده میدانی باشد. شاید به همین دلایل است که من سال‌هاست کمتر روی مسائل ایران کار می‌کنم و بیشتر به مسائل منطقه‌ای و بین‌المللی تمایل دارم.

این روزها مهم‌ترین دغدغه رسانه‌ای شما چیست؟

اگر منظورتان موضوع‌هایی است که بیشتر از همه مرا به خود مشغول می‌کند، سرنوشت خونین و مبهم خاورمیانه در صدر همه آن‌ها قرار دارد، زیرا معتقدم مسائل خاورمیانه، از جمله آینده ایران و سوریه و صلح فلسطین و اسرائیل به شدت در هم تنیده‌اند و هیچ‌کدام را نمی‌توان بدون دیگری حل کرد.

آیا به آینده روزنامه‌نگاری در ایران امیدوارید؟ و اگر بخواهید مشکلات پیش روی رسانه‌ها و نیز روزنامه‌نگاران در داخل را نام ببرید کدام‌اند؟

من به همه چیز امیدوارم. تنها برای تحقق این امیدها زمان تعیین نمی‌کنم. گفتم که رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها و به طور کلی وسایل ارتباط همگانی ایران به چنگ سرکردگان گروه‌ها و جناح‌های قدرتمند یا قدرت‌طلب افتاده و این خیلی بد است. اما همین جا باید بگویم در نتیجه ارتباط‌های خوبی که با همکارانم در ایران دارم می‌دانم که در نهایت پشت بسیاری از روزنامه‌های مثلاً اصلاح‌طلب، ابتکار و توانایی روزنامه‌نگاران پیش‌کسوتی که اغلب از دوستان خوب من هستند، خفته است. یعنی مطبوعات ایران ممکن است در ظاهر دست‌خوش گسست نسل‌ها شده باشد، اما در عمق این‌طور نیست. تجربه‌ها منتقل‌شده‌اند و در میان هزاران روزنامه‌نگار ایرانی که من اکثریت آن‌ها را متأسفانه نمی‌شناسم، صدها روزنامه‌نگار خوب هم تربیت‌شده‌اند که آینده مطبوعات ایران را تضمین می‌کنند. تنها چیزی که می‌ماند، قانونمند شدن مناسبات در حوزه مطبوعات است که امیدوارم در آینده ایران تحقق پیدا کند. از همان روزی که انتشار رسانه‌های مستقل از دولت و حاکمیت در ایران ممکن شود، بی‌تردید ما دارای رسانه‌های خوبی خواهیم شد. اما بزرگ‌ترین نگرانی من این روزها بابت زبانی است که در رسانه‌های داخلی به‌کاربرده می‌شود. زبانی که به نظر من معجونی از اصطلاحات نظامی امنیتی، حوزوی، غربی و لمپنی است. زبان رسانه‌های ما دارد روزبه‌روز بی‌قواره‌تر می‌شود و من بسیار نگران این موضوع هستم. فکر می‌کنم روح فردوسی هم در این نگرانی با من شریک باشد!

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.