24 مرداد 1390

بهمن احمدي امويي ، روزنامه نگاری منتقد و مستقل

سهم روزنامه نگاراني عاشق و منتقد در سرزمینی به نام ایران

24 مرداد 1390

خبرنگاران ایران -نیکی رهجو:بهمن احمدي امويي در همان برخورد اول هم به دلت مي نشيند .خجالتي و محجوب است و بارها در بين جملاتي كه به كار مي برد از تو عذرخواهي مي كند، مبادا كه كوچكترين حركتش رنجشي را در دلت به وجود بياورد . شايد به همين خاطر بود كه وقتي دستگير شد و در زندان هم ماند همه مي پرسيدند بهمن چرا ؟ او كه آزارش به مورچه اي هم نمي رسد . اما اين فقط يك وجه از شخصيت اين روزنامه نگار است او در حرفه اش بسيار جدي است و شجاعت و استقامت يكي از خصايل اصلي اش .

حالا همه مي دانند كه بهمن احمدي امويي ، روزنامه نگار در زندان هيچگاه از مواضعش كوتاه نيامده و آنچنان محكم بر آنها ايستاده است كه به قول بازجوهایش هنوز زمان آزادي اش فرا نرسيده ،چون هنوز تنبيه نشده است .

در دوران زنداني بودنش دوبار دست به اعتصاب غذا زده است .يك بار در اعتراض به شرايط نامناسب بند 350 و يك بار ديگر به خاطر مرگ هدي صابر ديگر همكارش كه به خاطر اعتصاب غذا در زندان جانش را از دست داد .

به قول بهمن« صابر صبرش تمام شد از مرگ هاله * ، ما هم صبرمان تمام شد از مرگ صابر»

حالا تعداد روزهاي در انفرادي بودن ، تلفن نزدنش به خانواده و مرخصي نيامدنش آن قدر زياد شده كه حسابش از دست خيلي ها در رفته .

43 ساله است و از اهالی چهار محال و بختیاری، اقتصاد را در دانشگاه بابلسر آموخته است و سالها در اين رشته كار كرده به عنوان يك روزنامه نگار اقتصادي . هر وقت از كودكي اش صحبت مي كرد جز رنج ، سختي و كار زياد چيزي از او نمي شنيدي . روزهايي تا اوان هشت سالگی که با خانواده ای بزرگ در چادرهاي ايل بختياري زندگي مي كرد و بعدتر که به همراه خانواده به خوزستان رفتند، بیشتر در مدرسه هاي چادری كه در زمان جنگ ایران و عراق در شهرهای همیشه زیر بمب و موشک شهرهای این استان بر پا شده بودند، درس مي خواند.اندیمشک شهری که در آن دبستان، راهنمایی و دبیرستان رفت در جنگ هشت ساله ایران و عراق روزی نبود که در تیررس حملات موشکی و یا بمباران های هواپیماهای صدام حسین نباشد و او همه کودکی و نوجوانی اش و اوایل جوانی اش را در جنگ و زیر موشک و بمب گذراند.شاید همان خاطرات است که او را از هرجنگی متنفر کرده و حالا عاشق بی چون و چرای صلح است.

اما بهمن هميشه عاشق بود و با همين نگاه همه زندگي وحتي سختي هايش را مرور مي كرد .سختي هايي كه گويي پاياني براي او ندارند . موقع تعريف كردن خاطرات كودكي اش بویژه روزهای جنگ وموشک و بمب هميشه برق اشكي را در چشمانش مي بيني و خنده هايي كه بلندتر از هميشه است .انگار با همین خنده ها می خواهد که مخاطبش متوجه اشکهای حلقه زده درون چشم هایش نشود.

هم بندانش می گویند که او اين روزها در زندان اوين هم اين برق اشك را در چشمانش دارد اما فقط زماني كه از همسر روزنامه نگارش سخن مي گويد . همبندانش كه هر از گاهي براي مرخصي به بيرون از زندان مي آيند خطاب به ژيلا مي گويند كه بهمن سرسختانه و بدون كوچكترين سختي زندان را تحمل مي كند به قول آنها يكي از زندانيان بند 350 است كه خيلي خوب حبس مي كشد اما هر وقت سخن از ژيلا و عشق شان به ميان مي آيد ، تنها زماني است كه چشمانش اشک آلود مي شوند ، از دلتنگي و نگراني هميشگي براي همسرش كه اين روزها در تنهايي بار نبودن او را به دوش مي كشد .

ژيلا بني يعقوب ،همسرش ،هم روزنامه نگار است . شب بازداشت 30 خرداد ماه سال 88هر دو با هم بودند اما ژيلا را در روز تولدش دو ماه بعد در همان سال آزاد كردند . همان روزي كه بهمن در تماس تلفني كوتاه با خانواده همسرش نفسي از سر آسودگي كشيد و گفت به ژيلا تبريك بگوييد هم آزادي اش را و هم تولدش را .

اما كوتاه زماني نگذشته بود كه ژيلا هم با حكم يك سال حبس و 30 سال محروميت از روزنامه نگاري روبه رو شد ،حاكماني اين حكم را مي دادند كه انگار عشق او را به روزنامه نگاري خوب فهميده بودند و مي خواستند ساكتش كنند. همسرش را زنداني كرده بودند و حرفه اش را نيز اين گونه از او مي ستاندند .هر چند او هرگز ساكت نشد و در وبلاگ شخصي اش بارها درباره همسر زنداني اش و ديگر زندانيان سياسي نوشت. با احساساتي باز و شفاف كه هرگز عشق به همسرش را در آن پنهان نمي كرد .

يك بار خطاب به همسر زنداني اش نوشت :« بهمن عزیزم، چرا آنها من را آزاد کردند ولی تو را نه؟ من احساس گناه می کنم، به خودم می گویم شاید در بازجویی پس دادنم اشتباه کرده ام. شاید از خودم ضعف نشان دادم، شاید نشانه ای از پشیمانی از اعمالی که پیش از بازداشت مرتکب شده بودم از خودم بروز دادم اما تو فوی و مقاومی، من به همه این خصائص تو افتخار می کنم.»

بهمن احمدي امويي هم در روز تولد ژيلا برايش اين گونه نوشت : « 28مرداد تا ۱۳ سال پیش برای من تنها در این چند جمله خلاصه می شد آمریکایی ها آرزوهای ما را بر باد دادند و دمکرات ترین دولت تاریخ ایران را سرنگون کردند.. شعبان بی مخ خیلی ها را از کوچه پس کوچه های تهران دورخود جمع کرد و با فریادهای جاویدشاه و با کمک نیروهای خارجی و نظامی داخلی کودتا پیروز و مصدق سرنگون شد.. اما از هفدهم بهمن ماه ۱۳۷۶ که تو را در پاگرد پله های روزنامه همشهری دیدم چیزهای دیگری هم به خاطرات من از ۲۸ مرداد اضافه شد. تو از اینکه در چنین روزی متولد شده ای که یاد آور طعم تلخ ناکامی و شکست یک ملت است ،احساس خوبی نداری شاید دلت می خواست در روز دیگری متولد می شدی . اما عزیزم!شاید ژیلای هر روز دیگر با ژیلای ۲۸ مرداد فرق می کرد.»

او خطاب به همسرش نوشته است : «يك بار از من پرسیدی بهمن !اگر بخواهی چیزی در باره من بنویسی ،چه خواهی نوشت؟

و من در بند ۳۵۰ اوین به این سوالت فکر می کنم که اگر قرار باشد چیزی در باره ات بنویسم ،چه می نویسم: تو در کار خیلی جدی هستی و برایت فرق نمی کند که خواهر،همسر ،دوست یا غریبه همکارت باشد.همه باید در کار جدی و سخت کوش و منظم باشند.کار با نقص پذیرفته نیست .آدم بی توجه و غیردقیق اعصابت را خرد می کند.اینکه روزنامه نگار حضور ذهن و ذهن پرسشگر نداشته باشد تو را به هم می ریزد. و تو تنها اینها که گفتم نیستی .زندگی مجموعه ای از اتفاقات غیرقابل پیش بینی است و در سر هر پیچ و خمی می تواند سرنوشت را تغییر دهد.تو بزرگترین اتفاق زندگی من هستی.»

بهمن اين روزها تنها به جرم انتقاد كردن در زندان است . گزارش ها و مقالات او كه در نقد اقتصادي دولت محمود احمدي نژاد مي نوشت به مذاق دولتي ها خوش نيامد و اين روزنامه نگار را تنها به خاطر نوشتن و انتقاد كردن در دادگاه اوليه به هفت سال و چهار ماه زندان و در دادگاه تجديد نظر به پنج سال و چهار ماه حبس محكوم كردند .

موسسه جوایز هلمن-همت چند روز قبل به خانواده اش خبر دادند که بهمن موفق به دريافت جایزه جهانی هلمن -همت سال ۲۰۱۱ شده است.جايزه اي كه به روزنامه نگاراني تعلق مي گيرد كه به خاطر فعالیت هایشان به خاطر آزادی بیان مورد تعقیب و آزار و اذیت قرار گرفته اند.

حالا بهمن بيش از دو سال از حكم زندانش را در زندان اوين گذرانده است، در اين مدت يك بار به مرخصي آمده ،آن هم در اسفند سال 88 . نوروزي كه برايش طعم خوشي و آزادي نداشت و هر جمله از دوستان دربندش و خاطرات شان او را به فكر فرو مي برد ، از اينكه او بيرون بود و صدها زنداني سياسي و همكارانش در زندان انگار خجالت مي كشيد.

وقتي در باره زندان از او مي پرسيدي، خونسرد سرش را تكان مي داد و مي گفت:« زندان است ديگر، قبلا هزاران نفر در اين كشور براي آزادي و دمكراسي رنج آن را تحمل كرده اند ومن هم يكي از آنها .»

اما او يكي از زندانياني بود كه ماهها در سلول هاي انفرادي بند 240 محبوس مانده بود، همان سلول انفرادي كه بهمن مي گفت حتي نمي توانسته پاهايش را در آن دراز كند، آن هم در گرماي داغ تابستان 88 . وقتي از او در اين باره مي پرسيدي هم لبخند مي زد و سري تكان مي داد :« انفرادي لحظه هاي عجيب و غريبي را در اختيارت مي گذراد آنجا در يك خلا مطلقي و در آن تنهايي مي تواني همه زندگي ات را مرور كني ، لحظه لحظه اش را و بفهمي كه چقدر كساني را كه دوستشان داري برايت با ارزشند و زندگي چقدر زيباست .»

و اين تنها جملاتي است كه از بهمن در دوران مرخصي كوتاهش مي شنوي، او حالا در بند 350 زندان اوين است و بيش از يك سال است به مرخصي نيامده ،دوشنبه ها تنها روزي است كه او و ژيلا از پشت شيشه هاي قطور و میله های آهني كابين هاي سالن ملاقات زندان اوين و از پشت تلفن يكديگر را ملاقات مي كنند .همان شيشه هايي كه ژيلا بارها از آنها در وبلاگ اش نوشته است :« شیشه هايی تار و کدر ، آنقدر کدر که بارها به تو در طول ملاقات مي گويم نحوه نشستن ات را تغییر بدهی تا بتوانم صورتت را واضح ببینم و تو بارها جابجا مي شوي و من بارها جابجا مي شوم تا بتوانیم چهره های یکدیگر را از پشت شیشه تار کابین اندکی بهتر ببینیم .»

اما بهمن احمدي امويي و ژيلا بني يعقوب خوب مي دانند كه بايد قوي باشند و اين روزهاي سخت را تحمل كنند چرا كه تنها رنج اين دو است كه كساني را كه آنها را به زندان انداخته اند خوشحال مي كند .

به همين خاطر ژيلا كه در روز تولد همسرش هم از ديدار حضوري با او محروم شده بود، از پشت شيشه ها خطاب به او گفت : «مي دانم از رنج من و تو شاد می شوند.اصلا برای همین تو را به زندان انداخته اند که رنج بکشیم.سعی می کنم قوی باشم.اما برایم اهمیتی ندارد آنها عشق من و تو را به یکدیگر نقطه ضعف تلقی کنند که عین قوت ماست.بگذار به خاطر این عشق، بیشتر ما را آزار بدهند ، اما عزیزم، این رنج ها حاصلش در این دوسال فقط یک چیز بوده :عشق من به تو بیشتر شده است .»

آنها دستشان را از شيشه هاي كايبين بر روي هم مي گذارند و ژيلا سعی مي كند گرمای دست قوی بهمن را از پشت شیشه جذب کند و بعد بوسه ای از پشت شیشه و اين است سهم روزنامه نگاران عاشق در سرزميني به نام ايران .

پی نویس :

1-بهمن احمدی امویی یک زندانی عقیدتی است. مقاله های چاپ شدۀ او در نشریات مختلف و سایتها توسط بازجویان وزارت اطلاعات و مراجع قضایی ایران به عنوان سند علیه او ارائه شده است. مهم ترین مصادیق اتهامی وی، نگارش مقالات انتقادی در باره عملکرد اقتصادی دولت احمدی نژاد در روزنامه سرمایه و وب سایت شخصی اش و همچنین سردبیری یک وب سایت منتقد دولت عنوان شده است.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.