26 دی 1392

علیرضا فرهمند، مرد آرام و تیزبین مطبوعات

26 دی 1392

خبرنگاران ایران-صبا اعتماد:

علیرضا فرهمند را «مرد آرام و تیزبین مطبوعات» خطاب می‌کنند. مردی که با روزنامه‌نگاری زندگی و برای دل خودش روزنامه‌نگاری کرد و به قول حسن نمک دوست، استاد دانشگاه در رشته ارتباطات، هیچ‌چیز به اندازه و نوشتن درباره روزنامه‌نگاری او را به شوق نمی‌آورد؛ در این باب کسی هم به گرد پایش نمی‌رسید؛ اندیشمند روزنامه‌نگاری در طراز جهانی.

در یکی از روزهای سرد دی ماه، بیماری سرطان و 50 سال، ردپای سیگار در ریه‌های این روزنامه‌نگار، او را از پا انداخت و در سن 73 سالگی چشم از جهان فروبست.

علیرضا فرهمند سال‌های انقلاب، دبیر بخش بین‌الملل روزنامه کیهان بود. او هم جزو روزنامه‌نگاران اخراجی و پاک‌سازی دسته‌جمعی ای بود که ماندن در ایران را به رفتن ترجیح داد. ماند و ترجمه کرد. در دوره جنگ راهی اهواز شد تا ببیند حال‌وهوای جنگ چگونه است، و در حین جنگ، مردم در خیابان‌ها چه می‌کنند و پشت‌ویترین این مغازه و آن مغازه به تماشا ایستاده بود، یا شاهد گفت‌وگوهای خریدار و فروشنده شده بود؛ در سال‌های بعد به ویژه در دوره اصلاحات با همان آرامش همیشگی‌اش در روزنامه‌های دوم خردادی کار کرد. کار که نه به قول همکاران روزنامه‌نگارش، با روزنامه‌نگاری زندگی کرد و هر جا می رفت ستون فقرات تحریریه بود. در انتخابات اخیر هم با حدود صد نفر از صاحبان صنعت و اهل فکر به گفت‌وگو نشست و نظرشان را درباره سرنوشت آینده کشور جویا شد. گفت و گوهایی که فرهمند تنها برای دل روزنامه‌نگارش انجام داد و قرار نبود در جایی منتشر شوند.

رابطه خوب فرهمند با جوانان

بعد از مرگ این روزنامه‌نگار پیشکسوت در شبکه‌های اجتماعی خیلی‌ها یاد و خاطره او را گرامی داشتند و بر یکی از ویژگی‌هایی که تاکید می‌کردند رابطه خوبش با جوانان بود.

علی کدخدا زاده، روزنامه‌نگاری که فرهمند را همچون پدر خود می‌داند؛ می‌گوید:" از دنیا رفت با کوله باری از تجربه‌های روزنامه‌نگاری که به طور شفاهی به جوانان رسیده است. او بيش از 25 سال حكم معلم و پدري براي من داشت. رابطه خانوادگي ما پيوند عاطفي عميقي به وجود آورده بود. فرهمند به من روزنامه‌نگاري ياد داد اما از آن مهم‌تر" نگاه كردن" را به من آموخت. ياد داد كه هيچ وقت به آنچه مي‌داني مغرور نباش. ياد داد كه مرعوب هيچ متن و نويسنده‌اي نباش. ياد داد كه بايد از جنبه‌هاي مختلف ديد. فرهمند خيلي بزرگ بود. فقط يك دليل بگويم. معمولاً انسان‌هاي بزرگ شاگرداني دارند كه شبیه او مي‌شوند. اما فرهمند هرگز علاقمند به چنين چيزي نبود به همين دليل گروه بزرگ شاگردانش كه فرزندان او بودند به لحاظ ديدگاه تلقي و بينش نه تنها الزاماً شبيه او نيستند بلكه گاه بسيار تفاوت دارند."

محمد آقازاده نیز درباره او چنین می‌گوید:" نسلی از روزنامه‌نگاران بعد از انقلاب شاگردان اویند. خاموش و بی‌ادعا بود و کار می‌کرد و کار یاد می‌داد. سال‌ها زیر نظر او کارکردم و ندیده‌ام کسی مثل او چنان از دیدن یک مطلب خواندنی، تیتری زیبا، ترجمه‌ای روان یا گزارشی نوآورانه سر ذوق بیاید: همه خطوط چهره‌اش باز می‌شد؛ عین بچه‌ها خوشحال می‌شد و قهقهه‌هایی می‌زد که همه را در تحریریه سر شوق می‌آورد."

او همیشه به جوانان می‌گفت: روزنامه‌نگاری با پشت‌میزنشستن و فشار آوردن به فکر برای گفتن حرفی که دنیا را تکان دهد، حاصل نمی‌شود. باید کار میدانی کرد و در این کار ورزیده شد.

یکی دیگر از روزنامه‌نگاری که خواست نامش ذکر نشود؛ خاطراتی از فرهمند می‌گوید:" من در سال 1367 با علیرضا فرهمند در هفته‌نامه بشیر آشنا شدم. تازه جنگ ایران و عراق تمام شده بود و رسانه‌ها یواش یواش فضای بازتری برای کار پیدا می‌کردند. فرهمند در بشیر همه‌کاره بود. سردبیرش البته آقایی بود بنام سیاوش پورقاسمی و دبیری بخش ورزشی‌اش هم دست فرهمند نبود. دست اردشیر لارودی بود. ولی فرهمند ستون فقرات تحریریه بود؛ بدون ذره ای چشمداشت به اسم و رسم و اینکه در شناسنامه بشیر اسمش بیاید مثل موتور برای بشیر کار می‌کرد؛ از انتخاب گزارش اصلی و فرعی گرفته تا کمک به عکس و مطلب روی جلد؛ از انتخاب مهمان تا کمک به سردبیر برای نوشتن سرمقاله."

او ادامه می‌دهد:" بشیر بیشتر جوانانه بود برای همین هم آدم‌هایی مثل من و تازه‌واردهای دیگر برای کار مطبوعاتی سراغش می‌رفتند. در اولین آشنایی‌ام با فرهمند دیدم که چقدر به جوان‌ها میدان می‌دهد؛ بسیار استقبال می‌کرد از هر نوآوری و فکر بدیع.

بسیار فروتن بود و مهم‌ترین ویژگی یک روزنامه‌نگار را به نحو احسن داشت: این که خوب می‌شنید. خوب خوب گوش می‌کرد ببیند طرف چی می‌گوید بعد سؤال می‌کرد. مصاحبه‌هایش از این جهت خیلی درگیرانه بود. سؤال و جواب‌ها جداجدا نبود که به طور مصنوعی کنار هم چیده بشوند."

او ادامه می‌دهد:" در کنار توجهش به جوانان سعی کرد از افراد شناخته‌شده رسانه‌ای که به دلیل اختناق مطبوعاتی در سال‌های جنگ کناره گرفته بودند استفاده کند. این بود که از مرحوم هوشنگ حسامی، منتقد سینما و تاتر هم دعوت کرد به بشیر بپیوندد. فرهمند خودش از روزنامه‌نگاران کیهان پیش از انقلاب در روزنامه کیهان بود در دوره سردبیری امیر طاهری. دو سال بعد از انقلاب در سال 1359 بسیاری را از کیهان به بهانه داشتن افکار ضد انقلابی یا غیرانقلابی بیرون کردند. فرهمند را هم. بازخریدش کردند. خودش می‌گفت با همان پول آپارتمان فعلی‌اش در پیچ شمیران خریده است."

به باور این روزنامه‌نگار، فرهمند در «جامعه مدنی» از کسانی بود که در سیاست‌گذاری‌های کلان فکری نقش داشت و مهم‌تر در آموزش جوانان تازه‌کار. در ماهنامه «پیام امروز» هم نقشی مهم داشت. الآن بسیاری از آن جوان‌ها در همشهری، ایرنا، شرق، ... مشغول‌اند و عده‌ای هم به خارج از ایران رفته‌اند و در رسانه‌های فارسی‌زبان‌اند.

فرهمند مدت زیادی هم به کار در نشریات اداری و بولتن‌های سازمانی پرداخت. کار در این جاها برایش راحت بود چون اصولاً دوست داشت بدون اسم و رسم بنویسد و تأثیرگذار باشد برای جوانان و نورسیده‌های مطبوعات.

او در بخشی از خاطراتش درباره فرهمند می‌گوید:"چیزی که مرا بیشتر از همه علاقمند می‌کرد به فرهمند قدرت کم‌نظیرش در آسان نویسی و روان‌نویسی مفاهیم پیچیده بود. در ترجمه‌هایش این ویژگی کاملاً آشکار است. در «ریشه‌ها» زبان قدرتمند و شیرینش از همان مقدمه کتاب پیداست. من چون مترجم بودم از این بابت از فرهمند بسیار یاد گرفتم. ترجمه‌هایم را او ویرایش می‌کرد و چقدر هر ویرایشش آموزنده بود."

او ادامه می‌دهد:" در زندگی شخصی همکارانش بدون هیچ منتی کمک فکری می‌کرد. خانه‌اش پاتوق همیشگی دوستانش بود. یادم می‌آید وقتی قرار شد مجموعه‌ای که بشیر را درمی‌آوردند هفته‌نامه‌ای تازه بنام «امید» هم منتشر کنند جلسات اول در خانه او برگزار شد. این همان هفته‌نامه‌ایست که الآن هم منتشر می‌شود با اسم «امید جوان». روی جلد اولین شماره‌امید به ابتکار فرهمند، عکس کلوزآپ و بسیار بزرگ از هنرپیشه سینما، رویا نونهالی با آن صورت زیبایش چاپ شد که برای فضای رسانه‌ای آن زمان ریسک بالایی داشت و البته خطرساز هم شد. وزارت ارشاد مدتی سهمیه کاغذ ارزان امید را قطع کرد."

فرهمند مترجمی که در پی جنجال نبود

وقتی از نوشابه امیری،روزنامه‌نگار مقیم فرانسه درباره همکار روزهای روزنامه کیهان می‌پرسم؛ جواب می‌دهد:"کلاً مردی آرام و مهربان و زبان‌دان و تیزبین بود و برای من مثل روزنامه‌نگاران خارجی آن دوران بود؛ با تحلیل‌های دقیق و غیراحساسی و زبان فارسی بسیار پاکیزه."

همین زبان پاکیزه و سلیس و ساده نویس اش از او مترجمی برجسته ساخته بود.

مینو بدیعی هم خاطراتی از این روزنامه‌نگار در صفحه فیس بوکش در همین باره نقل می‌کند:" در آن تحریریه شلوغ و پر سروصدا در انتهای سالنی که کنارش اتاق تلکس بود، مردی آرام با سیمایی متفکر و عینک بر چشم همیشه سخت مشغول کار بود. مردی آرام که زبان دوم یعنی انگلیسی را مانند بلبل حرف می‌زد و آن قدر آرامش داشت که در برابر همه هیاهوی بچه‌های جوان تحریریه که سر از پا نمی‌شناختند آرام گذر می‌کرد. او در سرویسی خدمت می‌کرد و دبیر سرویس بود که غول‌های روزنامه‌نگاری و مترجمی دهه 40 و 50 تا اواسط آن برخاسته بودند، هوشنگ حسامی، عبدالله گله‌داری، حبیب چینی، حسام‌الدین امامی، دکتر علی‌اصغر حاج سید جوادی و ...نسل بعد آن‌ها علی ایثاری کسمایی، مهدی سحابی و نسل بعد از انقلاب دکتر یونس شکرخواه و محمد تاجیک ... از علیرضا فرهمند می‌گویم که روزنامه‌نگاری بسیار برجسته و مترجمی بسیار قابل بود و انگونه بر زبان انگلیسی تسلط داشت که همواره از او به عنوان یک مترجم بین‌المللی بهره می‌بردند."

اما به باور بدیعی، علیرضا فرهمند بدون تردید یکی از روزنامه‌نگاران متواضعی بود که هرگز در پی جار و جنجال و هیاهو نبود و بدون سروصدا به کارش ادامه می‌داد و می‌نوشت و می‌نوشت.

مینو بدیعی در ادامه خاطراتش می‌نویسد:" روزی در تحریریه روزنامه سخن از چاپ و انتشار کتابی بسیار ارزشمند به نام ریشه‌ها نوشته الکس هیلی بود که در تحریریه گفته شد که مترجم آن علیرضا فرهمند است. من این کتاب را که در سه جلد بود گرفتم و آن قدر روان و با نثر سلیس فارسی ترجمه شده بود که برای یک لحظه نمی‌توانستی خواندن آن را متوقف کنی و این همه از هنر علیرضا فرهمند بود. آلکس هیلی نویسنده سیاه‌پوست در حقیقت با نوشتن این رمان شجره‌نامه خانواده خویش را که از آفریقا آمده و در مزارع پنبه در آمریکا در اوایل قرن نوزدهم به بردگی گرفته‌شده بودند و سپس در جنگ انفصال و نبرد بین شمال و جنوب آمریکا و لغو برده‌داری و تبعیض نژادی در این سرزمین از یوغ و ستم سیاه‌پوستان و مزرعه‌داران جنوب آمریکا به در امده اند داستان‌ها حکایت کرده بود ... هیلی سپس به نسل‌های بعدی خانواده و اصل و نسب خویش اشاره کرده بود که همه آن‌ها با ترجمه سحرانگیز علیرضا فرهمند در خاطره و یاد خوانندگان می‌نشست."

علیرضا فرهمند، روزنامه‌نگار شایسته‌ای بود که در شرایط دشوار کسب خبرهای جهانی در دهه‌های 40 و 50 میلادی که اساس منابع خبری روزنامه‌ها منحصر به خبرگزاری‌های خارجی و ترجمه اخبار آن‌ها بود پذیرایی خارجه روزنامه کیهان را با قوت و قدرت بسیار هدایت می‌کرد و چه نابخردانه مترجم و روزنامه‌نگاری همچون علیرضا فرهمند را از روزنامه خویش راندند و او هرگز مأیوس نشد و همچنان وفادار به قلم و روزنامه‌نگاری به شایستگی قلم زد و نوشت.

جذابیت‌هایی که فرهمند در روزنامه‌نگاری می‌دید

حسن نمک دوست در یادداشتی که در روزنامه شرق و در ویژه‌نامه‌ای برای این روزنامه‌نگار منتشرشده؛ درباره فرهمند نوشته:" وقتی از او پرسیدم از اینکه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است پشیمان نیست، گفت «نه، خیلی هم خوشحالم».

برای فرهمند، روزنامه‌نگاری جذابیت داستان دنباله‌دار را داشت. اولین روزهای تجربه روزنامه‌نگاری‌اش را پشت دستگاه «تلکس» گذرانده: «در خبرهای «تلکس» انگار چند داستان پرهیجان پلیسی دنباله‌دار به موازات هم ادامه‌دارند. شوقی در انسان به وجود می‌آید که تحول بعدی خبر چه بود. چند ماه پس از شروع کارش بود که کندی را ترور کردند و این شوق و جذابیت داستان دنباله‌دار را در اوج آن احساس کرد.

نمک دوست از او می‌پرسد مقصودش از «جذابیت مونتاژ» چیست،: «مثل بازی «لگوی» بچه‌ها. به یک خبر واحد؛ می‌شود آرایش‌های مختلف داد. یعنی می‌شود پاراگراف‌ها را پس‌وپیش کرد، لغت‌ها را انتخاب کرد، لیدهای مختلف نوشت، تیترهای متفاوت زد و عکس‌های گوناگون انتخاب کرد. گاهی هم گذاشتن این خبر کنار آن خبر یا آن یکی کنار این یکی، معنای متفاوتی به خبر می‌دهد. خبر زیر دست آدم‌ها، غوغای خاموشی دارند و کشف این مرا به وجد می‌آورد.»

نمک دوست این جملات را از فرهمند به یاد می‌آورد:" روزنامه ارایه تزهای شخصی نیست و اگر قرار باشد هر کس در روزنامه نظرات خود را بیان کند دیگر چیزی از روزنامه باقی نمی‌ماند. وقتی خواننده گفت خوب نوشته این نشانه ضعف روزنامه‌نگار است. روزنامه‌نگار موفق کسی است که خواننده به جای تحسین کار او، به خود مضمون خبر واکنش نشان بدهد و بگوید: عجب! عجب واقعه‌ای! عجب پدیده‌ای..."

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.