15 دی 1392

خاطرات و مخاطرات روزنامه نگاری

15 دی 1392

خبرنگاران ایران -سعید رازی دوست:«مطبوعاتیان، تاریخ آفرینان مطبوعاتند و گفته ها و نوشته هایشان عمدتاً یکی از منابع قابل استناد برای پژوهش و نگارش تاریخ مطبوعات به شمار می رود. ایشان یا تاریخسازند یا شاهدان عینی بسیاری از وقایع بوده اند و از مطلعان پراطلاع محسوب می شوند.» آنچه در بالا آمده بخشی از نوشته پشت جلد کتاب «خاطرات و مخاطرات» است. این کتاب مجموعه ای است از یکصد خاطره از یکصد واقعه مطبوعاتی که به کوشش سیدفرید قاسمی گردآوری و منتشر شده است.

از آنجا که خبرنگاران به سبب وظیفه گزارشگری شاهدان وقوع بسیاری از حوادث تاریخی اند، طبعاً در جریان ابعادی از حوادث که برای عموم روشن نیست، قرار می گیرند. سال ها بعد وقتی روزنامه نگاران ابعاد پنهان وقایع را بیان می کنند، نکات ابهام بسیاری از میان می رود. در واقع و به بیان دیگر، آنچه روزانه در اخبار منتشر می‌ شود، تمام ابعاد وقایع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیست؛ چیزهایی که بعدها در قالب خاطرات روزنامه نگاران شرح داده می شود، ناگفته های بسیاری را بیان می دارد که در روزگار خود از بخت انتشار برخوردار نشده است.

تنظیم تاریخ مطبوعات، به عنوان یکی از ارکان مهم تاریخ معاصر، بدون بررسی و کاوش در خاطرات خداوندگاران جراید میسر نیست. خاطرات اهل جریده نه فقط بخشی است از قصه جریده و جریده نگاری، که یکی از کلیدهای ورود به دنیای پراسرار سیاست هم محسوب می شود. مطالعه خاطرات همواره سبب ملموس شدن شخصیت‌ ها و روشن شدن وضعیت مقاطع تاریخی می شود. گویی خاطرات، خواننده را به درون خانه ای می برد که تاریخ رسمی را فرصت و قدرت ورود به آن نیست.

سیدفرید قاسمی در یادداشت ابتدایی کتابش می نویسد: «بی تردید بهره گیری از خاطرات مطبوعاتیان شرط لازم برای شناخت پیشینه و سرگذشت مطبوعات است. این خاطرات و تجربیات برای روزنامه نگاران جوان عبرت آموز و برای پژوهشگران و علاقه مندان، اطلاعات ارزنده ای دربر دارد.»

کتاب «خاطرات و مخاطرات» جلد دوم کتابی است که پیشتر با نام «صد خاطره از صد رویداد» منتشر شده بود. بنا به نوشته گردآورنده، آنچه در کتاب خاطرات و مخاطرات آمده، «یکصد خاطره از یکصد واقعه مطبوعاتی و مجموعه ای است از خاطرات پراکنده ده ها روزنامه نگار، نویسنده و مدیر مطبوعاتی، از صدور فرمان مشروطیت به این سو.»

مهم ترین ایرادی که به این مجموعه می توان گرفت، نداشتن نمایه در انتهای کتاب است. این قبیل کتاب ها برای قابل استفاده بودن در پژوهش ها، بایستی دارای نمایه باشند. بدون نمایه محقق ناچار باید کل کتاب را در جست و جوی موارد مربوط به یک شخصیت یا نشریه بکاود که طبعاً از حوصله فرد خارج است و در صورت انجام، زمان بسیاری را از وی هدر خواهد داد. کتاب هایی از این قسم که فاقد نمایه باشند، خود به خود مخاطب اهل پژوهش را پس می زنند.

مورد دیگر نداشتن انضباط زمانی است. خاطرات بسیار پراکنده اند و معیار هم نشینی مشخصی ندارد. اما به هر حال، روزنامه نگاران می توانند به عنوان مطالعه ای حاشیه ای، به فراخور از این کتاب بهره ببرند.

در کتاب «خاطرات و مخاطرات»، یادداشت هایی از روزنامه نگاران شناخته شده ای چون محمدابراهیم باستانی پاریزی، اقبال یغمایی، ابوالقاسم حالت، نصرالله شیفته، عبدالرحمن فرامرزی، علی اکبر دهخدا، حسین مکی، کیومرث صابری، ‌مصطفی مصباح زاده، ایرج افشار، اسماعیل پوروالی، عباس پهلوان، فرامرز طالبی، علی اکبر کسمایی، منصور تاراجی، هوشنگ گلمکانی، احمد احرار و ... آمده است.

در کتاب دو جا به ماجرای دردناک ترور میرزاده عشقی اشاره شده است. نخست خاطره ای با تیتر «خواب عشقی»، به قلم حسین مکی در صفحه 45 و دیگری با تیتر «ترور عشقی» به قلم پرتو شیرازپور در صفحه 192. شیرازپور در بخشی از یادداشتش می نویسد: «عشقی را ـ که زخمی شده بود ـ به بیمارستان شهربانی بردند. در تختخوابی افتاده و لحافی رویش کشیده شده بود. رنگش به کلی پریده بود و عرق مرگ بر چهره پاک و دلربایش نشسته بود. تنش سرد شده و از سرما به خود می پیچید. او در زحمت و شکنجه و درد شدیدی فرورفته بود. ناله می کرد و داد می زد که یا مرا از اینجا بیرون ببرید یا یک گلوله دیگر به من بزنید و آسوده ام کنید. گلوله سربی در طرف چپ زیر قلبش گیر کرده بود... بعد از چهار ساعت درد و شکنجه، عشقی جوان چشم از جهان بربست...» (ص193)

عبدالرحمن فرامرزی، در خاطره ای ذیل عنوان «تحدید مطبوعات» نوشته است:‌ »دولت سهیلی چندین مرتبه ما را خواست که برای اصلاح مطبوعات طرحی بریزیم. روزی من به نخست وزیر گفتم: شما چرا اول به فکر اصلاح مطبوعات افتاده اید؟ چرا فکری برای اصلاح ادارات خودتان نمی کنید؟ چرا عدلیه را اصلاح نمی کنید که هم مردم از دست مأموران تأمین داشته باشند، هم مأموران از دست مطبوعات و هم مطبوعات از دست دولت؟...» (ص24) عمران صلاحی درباره «حزب خران» می نویسد: «رژیم پهلوی برای اینکه نشان دهد در مملکت دموکراسی وجود دارد، دو حزب فرمایشی به نام «مردم» و «ایران نوین» علم کرد، یا به قول مجله توفیق، «کژدم» و «اینا رو ببین»، که مثلاً با هم مبارزه می کردند. توفیق برای هجو این احزاب آمد حزب خران را علم کرد که سابقه اش به سال های 23 و 24 می رسید. با این شعار: «گاوان و خران بار بردار/ به ز آدمیان مردم آزار» این حزب، درستی و راستی و پاکی را خریّت می دانست و به نظرش آدم کسی بود که فاقد این خصلت ها باشد. به همین دلیل هر کس می خواست عضو حزب خران شود، باید سند خریت ارائه می داد؛ یعنی اینکه می گفت در زندگی چه کارهای نیکی انجام داده است. این سند باید از طرف سرطویله مرکزی تأیید می شد. روی این حساب خیلی ها نمی توانستند عضو حزب خران شوند؛ از جمله وزرا، وکلا و سیاستمداران...» (صص 126 و 127)

به خاطره ای هم در مورد ذبیح الله منصوری اشاره کنیم. این خاطره میزان شهرت منصوری را در روزهای اوج کاری اش نشان می دهد. منصوری کارکشته و پرکار که با پاورقی هایش مخطبان بسیاری را شیفته خود کرده بود، در تهران به چهره ای شناخته شده بدل می شود. جهانگیر پارساخو درباره منصوری چنین نقل کرده است: «بارها دیده بودم وقتی اتومبیلی توقف می کرد و از ذبیح الله منصوری می خواستند تا به مقصد برسانندش، قبول نمی کرد. روزی خودش علت را به من چنین گفت: اینها فقط از آن رو «بفرما» می زنند تا وقتی سوار شدم، پایان «پاورقی» را از من بپرسند! و اگر نگویم، بلافاصله بهانه می آورند که چون چیزی را در محل قبلی جا گذاشته اند، ناچار هستند تغییر مسیر بدهند!» (ص 80)

اما برای پایان این گفتار، به کریم پور شیرازی بپردازیم. این کشته راه قلم و آزادی، که در سال های نخست وزیری مصدق روزنامه شورش را منتشر می کرد و از دوستداران دولت ملی بود، پس از کودتا چندی زندگی پنهانی پیش می گیرد و سرانجام دستگیر می شود. پرویز خطیبی که در بدو ورود کریم پور به زندان با او هم سلول شده، خاطره نخستین ساعت های بازداشت کریم پور را از زبان او چنین نوشته است: «در حالی که چهل درجه تب داشتم مرا با ماشین به اینجا آوردند. وقتی از اتومبیل پیاده شدم عده ای سرباز و گروهبان را دیدم که در دو طرف صف کشیده اند و با فحش و عربده و سنگ پرانی از من استقبال می کنند. یکی از گروهبان ها پالان الاغی را آورد و روی دوش من گذاشت و مرا چند بار دور محوطه به دنبال خودش کشاند. وقتی به محوطه زندان رسیدم از شدت تشنگی می سوختم. از گروهبان آب خواستم و او رفت و کمی بعد با یک آفتابه به سراغم آمد. آفتابه را به دهانم گذاشت و گفت بخور. لبم که به محتویات آفتابه رسید، فهمیدم آب نیست، بلکه ادرار آن سرباز است. از فردا صبح مرا به توالت سربازخانه فرستادند تا با آب و جارو آنجا را تمیز کنم...» (ص 33) در ادامه خاطره به ماجرای دردناک مرگ کریم پور می رسیم که اگر خواستید خود آن را پی بگیرید. کتاب «خاطرات و مخاطرات» را نشر «به دید» در سال 1378، در 212 صفحه منتشر کرده است.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • برگ‌های مطایبه‌آمیز از تاریخچه ممیزی در روزنامه‌نگاری فارسی

    9 آذر 1394

    خبرنگاران ایران - سعید رازی دوست:اگرچه ممیزی یا سانسور امری است که اعمال آن با طنز، شوخی و مطایبه فاصلهء بسیاری دارد، بررسی خاطره‌های مطبوعاتی نشان می‌دهد در تاریخچه‌ی ممیزی در ایران، برگ‌هایی که خواندن‌شان امروز لبخند بر صورت می‌نشاند یا موجب خنده می‌شود، کم نیست؛ هرچند می‌توان در پس خنده‌های امروزین، بر رنجی که متحملان ممیزی کشیده‌اند گریست.سیدفرید قاسمی از نادر پژوهشگران تاریخ روزنامه‌نگاری ایرانی، در یکی از جلدهای مجموعهء «صدخاطره از صد رویداد» به نقل خاطره‌هایی می‌پردازد که گهگاه برای مخاطب امروزی خنده‌دار به‌نظر می‌رسد. قصهء تلخ سانسور و ترس، از دیرباز تا فرداها، هرگز از لبخند و تلخند خالی نبوده است و نخواهد بود.

  • خبرنگاران زن و تحصیلکرده ها به شبکه‌های اجتماعی علاقه بیشتری دارند

    20 مهر 1394

    این روزها استفاده از شبکه‌های اجتماعی هر روز در بین خبرنگاران رواج بیشتری پیدا می‌کند اما همه خبرنگاران نسبت به استفاده از این شبکه‌ها نظر مشابهی ندارند، برخی معتقدند استفاده از این شبکه‌ها فایده ای ندارد و اساساً نسبت به آن‌ها نظر مثبتی ندارند. برخی از آن‌ها معتقدند استفاده از این شبکه‌ها برای شهرت شان خوب است و این طور مردم بیشتر با مطالب و تولیدات آن‌ها آشنا می‌شوند.

  • نیوشا،عکاسِ خودآموخته‌ای که جهانی شد

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-نیوشا توکلیان خود را خیلی احساساتی و عاطفی می‌داند: «اگر چیزی قلبم را به درد بیاورد به دنبالش می‌روم تا روایت و قصه آن را بیرون بکشم، حتی اگر الزاماً در اطراف خودم و در حیطه تجربیات زندگی‌ام نباشد.» سال گذشته هم خبرساز شد به خاطر جایزه‌ای که پس داد و از قبولش سرباز زد، جایزه پنجاه‌هزار یورویی بنیاد «فتوژورنالیسم کارمینیک». به خاطر اینکه فکر می‌کرد با پذیرفتن این جایزه اجازه خواهد داد در اثرش دخل و تصرف شود. او به خاطر استقلال حرفه‌ای‌اش از این جایزه گذشت.