10 شهریور 1392

مصائب یک خبرنگار جنگ

روایت یک روزنامه نگار آزاد از جنگ سوریه

10 شهریور 1392

نوشته: فرانچسکا بوری

ترجمه و خلاصه: انوشه جاوید

توضیح: فرانچسکا بوری یکی از مسئولان حقوق بشر متولد ایتالیا بود که بسیاری او را با دو کتابش می‌شناسند؛ یکی در رابطه با کوزوو و دیگری در مورد اسرائیل-فلسطین. او زمانی که متوجه شد سردمدارانِ قدرت از نوشته هایش بیشتر از کارش به عنوان یک حقوقدان عصبانی می‌ شوند، به روزنامه ‌نگاری روی آورد.

او بالاخره برایم نوشت. بعد از بیش از یک سالی که برایش به عنوان خبرنگار آزاد کار می کردم . در این مدت دچار تب تیفوئید شدم و به زانویم شلیک شد. سردبیرم اخبار را دیده بود و خیال می کرد که من در بین روزنامه نگاران ایتالیایی به گروگان گرفته شده هستم و برایم ایمیلی فرستاد که در آن می گفت: « می توانی ارتباطی برقرار کنی؟ می توانی بازداشت خود را توئیت کنی؟»

در همان روز، من از یکی از پایگاه شورشیان برمی گشتم جایی که من ایستاده بود در وسط جهنم «حلب» بود و در میان گرد و غبار و گرسنگی و ترس، امیدوار بودم تا دوستی را با واژه محبت آمیز و آغوشی باز پیدا کنم.

در عوض من ایمیل دیگری از «کلارا» دوستی که تعطیلات خود را در خانه من در ایتالیا می گذراند دریافت کردم. او پیش از این هشت پیام «فوری» برایم ارسال کرده بود. امروز او به دنبال وسیله ای در خانه ام بود. بقیه پیغام ها در ایمیل به مانند همین بود: «امروز روز درخشانی بود؛ درخشان به مانند کتابت درباره عراق.» بدبختانه کتاب من درباره عراق نبود، درباره کوزوو بود.

مردم این تصویر رمانتیک را از یک روزنامه نگار آزاد دارند که با یک حقوق و دستمزد منظم به طور آزادانه آنچه را برای او جذاب است گزارش می کند. اما ما هرگز آزاد نیستیم. همه چیز برعکس است. واقعیت این است که تنها فرصت شغلی که دارم ، ماندن در سوریه است جاییکه فرد دیگری حاضر به ماندن در آن نیست. و حتی حلب هم نیست. اگر بخواهیم دقیق باشیم؛ اینحا خط مقدم است. چرا که سردبیران در ایتالیا تنها از ما درباره خون و بنگ بنگ ها می پرسند. من درباره اسلامگراها و شبکه های خدمات اجتماعی آنها می نویسم، درباره ریشه های قدرت آنها.

گزارش هایی که قطعا پیچیده تر از گزارش های خط مقدم است. من سخت در تلاش برای توضیح دادن هستم که تغییرش ندهند، که دست به آن نزنند و من این پاسخ را می شنوم: «این چیست؟ شش هزار کلمه و کسی کشته نشده است؟ »

در واقع، من باید این را زمانیکه سردبیرم از من خواست تا گزارشی درباره غزه بنویسم متوجه می شدم چرا که غزه به مانند همیشه زیر بمباران بود. من این ایمیل را دریافت کردم: «تو غزه را خوب می شناسی. چه کسی اهمیت می دهد که تو در حلب هستی؟» دقیقا. واقعیت این است، من عکس های تایم را که توسط آلسیو رومنزی گرفته شده بود، دیدم در زمانیکه کسی از وجود حمص خبردار نبود. من شات های تصویری او را زمانیکه به رادیو گوش می کردم دیدم؛ چشم هایی که به من خیره بودند. چشم های مردمانی که توسط ارتش اسد ، یکی یکی کشته شده بودند و هیچ فردی حتی اسم جایی به نام حمص را نشنیده بود. یک نقطه ضعف وجدان من را بند زد و من بلافاصله به سوریه آمدم.

حتی اگر درباره حلب، غزه یا رم هم بنویسی برای سردبیران و دبیران فرقی نمی کند. چرا که به هر حال شما برای هر نوشته تقریبا همان ۷۰ دلار را دریافت می کنید. با این وجود بهای نوشتن از کشوری همچون سوریه سه برابر است. جایی که خیلی چیزها بر اساس حدس و گمان و شایعات متعدد دهن به دهن می پیچد. برای مثال، من برای نوشتن مطلبی درمورد سوریه به خاطر یک شب خوابیدن در پایگاه شورشیان آن هم زیر آتش خمپاره، در حالی که زمین تنها زیرانداز و محل خوابم بود و نوشیدن از آب زرد و کثیفی که باعث شد به بیماری حصبه مبتلا شوم، ۵۰ دلار برای هر شب هزینه کردم و روزی ۲۵۰ دلار بابت کرایه ماشین دادم. همه اینها به آن معنی است که شما به جای اینکه خطرات و تهدیدات کارتان را به حداقل برسانید همه چیز را تا جایی که امکان داشته است به حداکثر تبدیل کرده اید. و البته در شرایطی که به سختی می توانید خود را بیمه کنید، مبلغ بیمه عمرتان تا ۱۰۰۰ دلار در ماه افزایش می یابد! ضمن اینکه نباید فراموش کرد که وضیعت توان مالی شما طوری تعریف شده که امکان به خدمت گرفتن یک مترجم یا دلال (کسی که به خوبی به منطقه و شرایط آن واقف باشد) هم از شما سلب شده است... درست همین وقت است که خودتان را در میان ناشناخته ها، تنها و سرگردان می یابید.

اما نکته قابل تامل این است که سردبیران و دبیران بهتر از هرکس دیگری می دانند که ۷۰ دلار واقعا مبلغی نیست که هم طراز زحمات، هزینه ها و پاسخگوی شرایطی که تحمل کرده اید، باشد. آنها خوب می دانند که اگر اتفاقی برای شما بیافتند یا حتی زخم کوچکی بردارید، ممکن است امید به زنده ماندنتان به سرعت تبدیل به حداقل شود. با این حال آنها مقاله شما را می خرند حتی اگر هیچ وقت حاضر نشوند بابت یک توپ فوتبال دست دوز مارک نایک که کودکی پاکستانی آن را دست کرده است، پولی بپردازند.

با وجود امکانات ارتباطی جدید، هر لحظه این وسوسه قوت بیشتری می گیرد که به سرعت انتقال اطلاعات ایمان بیاوریم. اما این مساله بر یک منطق خود متناقض استوار است: «حالا که محتوا استاندارد می‌ شود و روزنامه و مجله ‌ی شما دیگر خاص و منحصربه ‌فرد نیست؛ دیگر لازم نیست حقوقی به خبرنگاران بپردازید.» یعنی برای خبر، اینترنت که در دسترس است – و آن هم مجانی.

بحران امروز به جای کمبود خواننده، بحران رسانه است. خوانندگان جایی نرفته اند، و برعکس آن چیزی که بسیاری از سردبیران باور دارند، این خوانندگان خیلی هم باهوش هستند که به جای مطالب ساده، تقاضای مطلب سهل و سرراست را دارند. آن ها نمی‌ خواهند فقط بدانند، بلکه می‌ خواهند بفهمند.

هر وقت گزارش عینی از وقایع جنگ را مخابره می‌ کنم، چندین ایمیل به دستم می‌ رسد با این مضمون که: «بسیار خوب، مقاله ‌ی خوبی بود، پوشش خوبی روی واقعه می‌ داد؛ ولی من می‌ خواهم بفهمم در سوریه چه خبر است؟»

و من با کمال میل و رغبت جوابشان را می‌ دهم که نمی‌ توانم مقاله ‌ی تحلیلی بنویسم، چون سردبیران آن را رد می‌ کنند و می‌ گویند: «تو فکر کردی کی هستی، بچه؟» - در حالی که من سه مدرک دارم، دو کتاب نوشته ‌ام، و بیش از ۱۰ سال را در جنگ های مختلف -اول به عنوان مقام حقوق بشر و اکنون به عنوان خبرنگار- سپری کرده‌ ام.

جوانی من و ارزشش زمانی از بین رفت که در ۲۳ سالگی و در بوسنی، مغز انسانی متلاشی شد و تکه هایش به صورتم پاشید.

خبرنگاران آزاد در واقع خبرنگاران درجه دو به حساب می‌ آیند – حتی این ‌جا در سوریه که فقط خبرنگاران آزاد در آن حضور دارند. چون این جنگ کثیفی است؛ در واقع یک جنگ شهری بین شورشیان و دولتی هاست که چنان به هم نزدیک هستند که موقع شلیک، سر همدیگر فریاد هم می‌ کشند.

اولین بار که به خط مقدم قدم می‌ گذارید، باورتان نمی‌ شود؛ چرا که سرنیزه را فقط در کتاب های تاریخ دیده اید. جنگ های امروزی نبرد ماشین های خودکار هستند؛ اما این ‌جا جنگ متر به متر و خیابان به خیابان انجام می‌ شود و به اندازه ‌ی خود جهنم ترسناک است.

با این حال سردبیرانی که در ایتالیا هستند مثل یک بچه با تو رفتار می‌ کنند؛ تو عکسی می‌ گیری که ارزش چاپ شدن در صفحه ‌ی اول روزنامه را دارد، و آن ها می‌ گویند تو فقط شانس آورده ای که در موقع مناسب در محل مناسب حضور داشته ای.

تو یک مقاله ‌ی فوق ‌العاده می‌ نویسی –مثل همانی که من سپتامبر گذشته در مورد سوختن شهر قدیمی «حلب» در میانه ‌ی نبرد بین شورشی ها و دولتی ها نوشتم که یکی از میراث های فرهنگی ثبت شده در یونسکو است؛ من اولین خبرنگاری بودم که به این شهر وارد شدم- آن ‌وقت سردبیران می‌ گویند: «چه دلیلی بیاورم که نویسنده ‌ی خودم نتوانسته به شهر وارد شود و تو توانسته ای؟»

حتی یکی از این سردبیران به من ایمیل زد: «حاضرم این مقاله را ازت بخرم، ولی به شرطی که آن را به نام نویسنده ‌ی روزنامه ‌ی خودمان چاپ کنم.»

و خوب، صد البته که من یک زن هستم. همین چند وقت پیش یک روز عصر که ترکش های زیادی در فضا می‌ چرخید، گوشه ای نشسته بودم و قیافه ‌ام درست مثل همان کسی بود که ممکن است مرگش هر لحظه سر برسد؛ آن ‌وقت خبرنگاری از راه رسید و سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: «این ‌جا، جای یک زن نیست!»

به چنین آدمی چه می‌ توان گفت؟ احمق عزیز، این ‌جا، جای هیچ‌ کس نیست. اگر ترسیده‌ ام، به خاطر این است که عقلم هنوز سر جایش است.

چون حلب دیگر فقط باروت است و همه وحشت ‌زده اند؛ هنری فقط از جنگ حرف می‌ زند؛ رایان خودش را با آمفتامین سر پا نگه داشته است. و با این حال، با دیدن هر بچه ای که جنگ پاره ‌پاره ‌اش کرده است، به سراغ من که زن هستم می‌ آیند و می‌ خواهند حالم را بپرسند. آن ‌وقت وسوسه می‌ شوم جواب بدهم: «من هم مثل شما هستم...»

و آن عصرهایی که قیافه ‌ی رنجیده ای به خود می‌ گیرم، در واقع مواقعی هستند که دارم با فراری دادن تمامی احساسات از خودم محافظت می‌ کنم؛ همین عصرهاست که با استفاده از آن ها خودم را نجات می‌ دهم.

این روزها سوریه دیگر سوریه نیست. حالا سوریه سرزمینی است که تبدیل به یک بیغوله ای ناآشنا شده است. حالا دیگر کل این کشور یک بازار شام است. معجونی که در آن می توانی مرد ایتالیایی بیکاری را بیابی که به القاعده پیوسته است و مادرش در اطراف حلب به دنبالش می گردد تا وی را ادب کند. توریست ژاپنی را پیدا کنی که در خط مقدم درگیری های داخلی حاضر شده و تنها دلیلش از سفر به این کشور پاسخ گفتن به نیازش به یکی دو هفته هیجان است.

در این آشفته بازار جایی هم برای فارغ التحصیل مدرسه حقوق سوئد باز شده که برای جمع آوری شواهد و مدارکی از جنایات جنگی سر از خاورمیانه درآورده است؛ و البته موزیسین های آمریکایی با ریش های مدل بن لادنی که اصرار دارند این ظاهر با وجود چشم و ابروهای بلوند و قدهای بلندشان به آنها کمک می کند تا وارد گود شوند. آنها در حالی که ویولون هایشان را حمل می کنند با خودشان داروهایی را آورده اند که برای درمان مالاریا مفید است؛ حتی اگر اثری از مالاریا دیده نشود!

این روزها تعداد بیشماری افسر و نماینده و مامور از نهادها و اداره های مختلف سازمان ملل در حال رفت و آمد به سوریه هستند که وقتی به آنها می گویی کودکی را می شناسی که از بیماری لیشمانیوز (سالک) رنج می برد و آنها می توانند به او کمک کنند و تا این کودک و والدینش برای درمان به ترکیه سفر کنند، با پاسخی مواجه می شوی که به هیچ وجه تصورش را نمی کنی! آنها با جوابی بیهوده و واهی می گویند که نمی توانند کمکی کنند چون این موضوع مربوط به یک کودک نیست و به همه بچه ها و مراقبت های دوران کودکی آنها باز می گردد و باید کاری ریشه ای کرد...

اما موضوع چیز دیگری است؛ با همه این ها حقیقت این است که ما خبرنگاران جنگ هستیم. گروهی برادر و خواهر. ما سر زندگی مان قمار می کنیم تا فریاد زشت و گوشخراش خشونت را به گوش دنیا برسانیم. ما اغلب چیزهایی را می بینیم و با اتفاقاتی مواجه می شویم که بیشتر مردم دنیا هرگز نمی بینند. (تصورش را هم نمی کنند.) ما کوله بار پر و پیمانی از داستان های باورنکردنی و غیرقابل تصور برای تعریف سر میز شام داریم. اما حقیقت زشت و کثیف این است که ما (خبرنگاران جنگ) به جای اینکه تبدیل به یک صدای واحد شویم؛ بدترین دشمنان خودمان هستیم و دلیل آن فقط این است که بر سر پول با هم رقابت می کنیم. حقیقت کثیف این است که وقتی شما برای یک مقاله تقاضای ۱۰۰ دلار را دارید، کس دیگری حاضر است با ۷۰ دلار آن را بنویسد موضوع کم بودن پول نیست، بلکه این است که پول برای نوشتن در مورد جدیدترین دوست‌ ختر برلوسکونی بیشتر است.

رقابت فوق‌ العاده شدید است. مثل «بئاتریس» که امروز من را به غلط راهنمایی کرد تا فقط خودش در مورد تظاهرات بنویسد و به دلیل دروغ او، من از میان تک‌ تیراندازها سر در آوردم. در حالی که مثل صدها نفر دیگر فقط می‌ خواستم در مورد تظاهرات مطلبی به دست بیاورم.

با این حال وانمود می‌ کنیم این‌ جاییم تا کسی نتواند بگوید: «ولی ما نمی‌ دانستیم در سوریه اوضاع از این قرار است.»

در حالی که ما برای بردن جایزه، برای خودی نشان دادن به این‌ جا آمده ایم. طوری جلوی پای همدیگر سنگ می‌ اندازیم انگار یک قدم بیشتر با پولیتزر فاصله نداریم، در حالی که جایزه ای در کار نیست.

ما میان رژیمی گیر کرده ایم که تنها در صورت ضدیت با شورشیان ویزایت را صادر می‌ کند و شورشیانی که اگر با آن ها موافق باشی، تنها آن چیزی را که دلشان می‌ خواهد نشانت می‌ دهند. در حقیقت، ما مایه ‌ی آبروریزی هستیم. دو سال دیگر خوانندگانمان به زحمت یادشان خواهد بود که دمشق کجاست، و دنیا هم وقایع سوریه را با عنوان «آشوب» نام می‌ برد، چون هیچ ‌کس از اوضاع سوریه سر در نمی‌ آورد – چون این ‌جا فقط خون است و خون و خون.

به همین دلیل است که سوری ها دیگر تحمل ما را ندارند. چون ما به دنیا چیزهایی مثل عکس آن بچه ‌ی هفت ساله با سیگار و کلاشینکوف را نشان می‌ دهیم. کاملاً مشخص بود که این عکس شکاری نیست و دستکاری شده است، با این حال همین عکس در روزنامه ها و وب ‌سایت های سرتاسر جهان منتشر شد و صدای مردم در آمد که: «این سوری ها! این عرب ها! چقدر بربر و عقب‌ مانده هستند!»

اوایلی که به این‌ جا آمده بودم، سوری ها جلویم را می‌ گرفتند و می‌ گفتند: «متشکریم که جرایم این رژیم را به جهان نشان می‌ دهید.» اما امروز مردی جلویم را گرفت و گفت: «شرم بر تو!»

اگر واقعاً چیزی از جنگ می‌ فهمیدم، به بیراهه ‌ی نوشتن در مورد شورشی ها و دولتی ها، شیعه و سنی نمی‌ افتادم. چون تنها داستانی که موقع جنگ باید تعریف شود، زندگی بدون وحشت است. ممکن است همه چیز در یک لحظه به پایان برسد. اگر این را می‌ دانستم، دیگر این‌ قدر از دوست داشتن و جرات کردن در زندگیم نمی‌ ترسیدم؛ در عوض حالا این‌ جا هستم و در این گوشه ‌ی تاریک و بدبو زانوهایم را در بغل می‌ فشارم و حسرت تمام کارهایی را می‌ خورم که فرصت انجامشان را پیدا نکردم و حرف هایی که هیچ وقت به زبان نیاوردم.

شمایی که فردا هم زنده هستید، منتظر چه نشسته اید؟ چرا به اندازه ‌ی کافی عشق نمی‌ ورزید؟ شمایی که همه چیز را دارید، چرا این ‌قدر وحشت‌ زده اید؟

منبع:

سایت CJR ، اول جولای ۲۰۱۳

پی نوشت:

*در این نوشته به جز نام آلِسیو رامِنزی، سایر اسامی ذکر شده برای حفظ حریم خصوصی افراد عوض شده اند.

*این مطلب ترجمه ای خلاصه شده از بخش هایی از گزارش این روزنامه نگار ایتالیایی است. برای مطالعه کل مطلب به لینک منبع مراجعه کنید.

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail

2 پيامهاى سخنگاه

پاسخ به اين مقاله

  • نوآوری‌های خبر‌نگاران در فضای خشونت‌بار مکزیک

    2 آذر 1394

    خبرنگاران ایران- گزارش‌گران محلی مانند اسپینوزا با بزرگ‌ترین خطرات مواجه‌اند. مشکلات اسپینوزا زمانی شروع شد که در سال ۲۰۱۲ یک مقام رسمی دولت به او گفت یا دست از پوشش اعتراضات دانشجویی بردارد یا «به سرنوشت رِجینا دچار می‌شود». که اشاره‌ی او به رجینا مارتینِز گزارش‌گر پروسسو بود که همان سال در خانه‌اش در خَلَپه خفه‌اش کرده بودند. مقامات رسمی مرگ او را به دزدان نسبت دادند اما اسپینوزا و سایر روزنامه‌نگاران معتقد بودند که دلیل قتل او گزارش‌ جرائم است. در ماه مه اسپینوزا تابلویی در بازار اصلی خَلَپه روبه‌روی ادارات دولتی نصب کرد که روی آن نوشته بود «بازار رِجینا مارتینز». هدف از این کار ادای احترام به مارتینز و اعتراض به روند تحقیقات بود.

  • روزنامه‌نگاری روباتی: آینده به سرعت از راه می‌رسد

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-روبات ها می توانند از طریق بانک عظیمی از متن های قابل مقایسه‌ که برای تولیدشان هزینه زیادی پرداخت شده است، زبان آموزی کنند. آن ها از راه مقایسه ی گزارش هایی که در طول دهه ها توسط اتحادیه ی اروپا و سازمان ملل تهیه شده‌اند و با صرف هزینه های گزاف توسط انسان به زبان های مختلف ترجمه شده اند، ترجمه به زبان های مختلف را انجام می دهند. وقتی از آنان ترجمه ای درخواست می شود، این ترجمه های از قبل انجام شده را برای یافتن الگوهای مشابه یا بخش‌هایی که بتوانند آنان را به هم وصل کنند، جست وجو می کنند.روبات ها درها را به روی کمپانی‌های جدید خبری خواهند گشود که وقتی نظم اوضاع به هم می‌ریزد، سر میرسند و قادرند فن آوری را آنگونه که مناسب است به کار گیرند.

  • بهشت امن ترکیه برای روزنامه‌نگاران خارجی جهنم می‌شود

    13 مهر 1394

    خبرنگاران ایران-برای سال‌ها ترکیه به‌عنوان بهشت امن روزنامه‌نگاران آزاد و محل و مرکزی باثبات و با فضایی امن برای روزنامه‌نگاران خارجی بود. آن‌ها می‌خواستند حوادث بعد از بهار عربی را پوشش دهند. اما از زمانی که روزنامه‌نگاران خارجی بحران‌های متعدد دولت ترکیه را پوشش خبری دادند و گزارش‌هایی درباره تظاهرات پارک گیزی استانبول در سال 2013 و واقعه نگران‌کننده معدنچیان در سال 2014، نوشتند، مورد تهدید مستقیم قرار گرفتند. مقامات ترکیه درحالی‌که خبرهای قابل‌قبول و قابل استنادی درباره درگیری‌های جنگجویان کرد با نیروهای داعش و دیگر گروه‌های درگیر در عراق و سوریه، وجود داشت، با دستور کتبی، از روزنامه‌نگاران خارجی خواستند که دراین‌باره سکوت کنند.