4 تیر 1392

روایت زندگی محمد کلانتری « پیروز »

از نبرد طبقاتی تا شعر و شاعری در مجلات

4 تیر 1392

خبرنگاران ایران: محمد کلانتری در سال ۱۳۰۶ شمسی در شهر مشهد متولد شد . پدرش از سال ۱۳۱۲ کارمند راه آهن شد و او در همین سال به همراه مادر و پدرش که در بخش ریل گذاری کار می کرد به ساری و سپس فیروز کوه و نهایتا در سال ۱۳۱۵ به تهران نقل مکان کردند . وقتی به تهران آمد هشت سال بیشتر نداشت و در مکتب خانه تعلیم یافته بود. برای اولین بار در تهران با یک امتحان ورودی برای کلاس دوم ابتدایی به مدرسه راه یافت و تا کلاس ششم ابتدایی در دبستان های دقیقی و شریعت تهران درس خواند. او در دبستان دقیقی با غلامرضا تختی و در دبستان شریعت با مهدی سهیلی همکلاسی بود.

در شهریور ۱۳۲۰ آتش جنگ جهانی دوم به ایران سرایت کرد و اوضاع کشور نابسامان گشت . پدرش بیکار شد و او نیز مدرسه را رها کرد و در کنار پدرش مشغول به کارهای مختلفی شد و نهایتا دو سال بعد از آن هر دو در کارخانه بلورسازی استخدام شدند.

او در همین سالها جذب حزب توده شد . در سالهایی که تشکل های کارگری اوج گرفته بود و احزاب چپ و راست در کشور فعال بودند و او نیز که به قول خودش « زاده ی فقر و پرورده تبار زحمت بود » همراه با بسیاری از همکارانش در کارخانه بلورسازی در شورای متحده مرکزی وابسته به حزب توده نام نویسی کرد اما به زودی اسمش در لیست سیاه رفت و از کارخانه اخراج شد.

در ۱۳۲۷ پدرش در سن ۴۸ سالگی به علت بیماری یرقان درگذشت و سرپرستی مادر ، دو خواهر ، برادر و همسرش را به عهده گرفت . پس از اخراج از بلورسازی و مدتی بیکاری ، به معرفی یکی از آشنایان به یکی از تجار معروف آن روزگار – احمد غضنفر یزدی ( صاحب کارخانجات روغن نباتی جهان ، چیت جهان ، چاپ جهان و... معرفی شد ودر حجره ی او در چهارراه گلوبندک به کار تحصیل داری مشغول شد و تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ( سال کودتای شاه و امریکا ) در این تجارتخانه کار می کرد .

در همین سالها بود که به شعر و شاعری علاقمند شد :« شعرهایی می سرودم و برای روزنامه های «خودی !» می فرستادم که بیشترشان به «سبدیات !» .»

بعد از کودتای ۲۸ مرداد به همراه خواهرش که در سازمان زنان وابسته به حزب توده فعالیت می کرد ، دستگیر شد او شش ماه و خواهرش یکسال در حبس بودند .

مجله ی امید ایران در سال ۱۳۳۳ دوره جدیدش را شروع کرده بود و مدیر مسول و صاحب آن علی اکبر صفی پور بود . امید ایران یکی از مجله هایی بود که پس از کودتا منتشر می شد و بیش از سایر مجله ها چپ روی می کرد و محمد کلانتری نیز با این که پس از آزادی از زندان ، از حزب توده به عنوان عضو آن ، بریده و کناره گیری کرده بود و به قول خودش «هر کورسویی را چراغ راه می پنداشتم و به سویش می رفتم و به مبارزه منهای وابستگی معتقد بودم » ، بطور اتفاقی و وقتی که برای درج آگهی فوت مادر دوستش به مجله امید ایران رجوع کرده بود با مهدی فشنگچی آشنا شد و به واسطه ی همین آشنایی در آن جا مشغول به کار شد.

کار او در مجله پادویی و رساندن عکس به گراورسازی و مطلب به چاپخانه بود . او از اینکه در مجله ای کار می کرد که چپ رو و مردمی است به خود می بالید و با دلبستگی و علاقه ی خاصی کار می کرد و گهگاهی نیز اشعار خود را در صفحه ی شعر مجله چاپ می کرد . کسانی که در این مجله قلم می زدند اکثرا توده ای یا هوادار جناح چپ بودند که با علاقه و دلبستگی و بعضی ها بدون چشم داشت مادی در مجله کار می کردند یا مطلب می دادند .

در سالهای اولیه انتشار مجله امید ایران که وضع مالی صفی پور خوب نبود، روزی تصمیم گرفته بود که فرش های خانه اش را بفروشد و پول آن را صرف مجله کند . کلانتری که سنگر فکری اش را در حال انهدام می دید ، سند خانه اش را به مدیر داد که آن را به رهن بگذارد یا بفروشد و خرج مجله کند. با این رفتار او اشک در چشمان مدیر جمع شد و او را در آغوش گرفت و از حمایت و همدلی اش شاد شد و پیشنهاد او را نپذیرفت .

بعد از اینکه چند سال از عمر مجله امید ایران گذشت ، به زعم کلانتری و دیگر همکارانش مدیر سیاست دیگری انتخاب کرده بود و بعضی وقتها مدیر در عین اینکه « چپ » می زد ، گاهگاهی هم نظر به « راست » داشت و در چنین مواقعی آنها مقاومت می کردند و یکبار هم که توان مخالفت را ازدست دادند ، تصمیم گرفتند دسته جمعی استعفا دهند . آنها متنی را آماده کردند تا به روزنامه های کیهان و اطلاعات بدهند اما حتی برای هزینه ی این آگهی ها هم پولی نداشتند و سه روزفعالیت کردند تا این پول را تهیه کنند . متن آگهی بدین مضمون چاپ شد :« بدین وسیله به علت عدم توافق در سبک و روش مجله امید ایران و به نتیجه نرسیدن نظراتمان با مدیر مجله از این تاریخ هیچ گونه همکاری با این مجله نداریم » .

امضاها عبارت بودند از : محمود پاینده ، خلیل سامانی ، نصرت اله نوحیان، پرویز آزادی ، محمد نوعی ، خسرو پیله ور ، کوروش بزرگمهری ، محمد کلانتری .

« این آگهی چاپ شد و دوستان هریک پی کار دیگری رفتند و گاهگاهی بدون برنامه و قرار قبلی و بطور تصادفی یکدیگر را می دیدیم و از کاری که کرده بودیم به خود می بالیدیم و هیچ یک از ما اعتصاب شکنی نکرد و به مجله بازنگشت . این کار ما مدیر را مجبور به حفظ خط مشی و روش مجله کرد که به خوانندگان مجله چنین تفهیم کند که خواسته های ما بی جا و بی پایه بوده است و ما هم واقعا همین را می خواستیم که در حد توان وامکاناتش زبان گویای مردم بلادیده و ستم کشیده باشد ، چه ما در آن باشیم ، چه نباشیم . تنها کسی که از جمع ما در مجله ماند «کارو » بود ».

جدایی کلانتری و دوستانش چند ماهی به طول انجامید . بعضی در مطبوعات و کارهای دیگر مشغول شدند اما اکثرا بیکار بودند و خود او تنها حقوق بگیر این جمع بود .

نشر شعرهای اجتماعی و سیاسی

بعد از درگذشت یکی از فرزندان مدیر مجله و حضور کلانتری در مراسم خاکسپاری او صفی پور تقاضایی را بر یک کارت ویزیت و بدین مضمون به دست او رساند :« کلانتری جان ، امید ایران بدون تو ، شور و حال گذشته را ندارد . خواهش می کنم ما را تنها نگذاری و به مجله که خانه تو هست بازگردی .صفی پور » .

و بدین ترتیب کلانتری دوباره کارش را در مجله شروع کرد و علاوه بر صفحه ی ادبی ، صفحه ای بنام « کارگران » را تنظیم کرد : « صفحه ادبی را قبلا ناصر نظمی تنظیم می کرد که شعرهای عاشقانه را انتخاب می کرد و صفحه روبروی آن را که مدیر در اختیار من قرار داده بود ، مخصوص شعرهای اجتماعی و سیاسی شد. البته من هرگز مخالف عشق و عاشقی نبوده و نیستم بلکه عشق پاک و نیالوده را مکمل زندگی انسانی دانسته و می دانم . اما در روزگارانی که ابر ستم و ظلم جز باران و تگرگ مرگ بر سر ما نمی بارید ، عشق و عاشقی حرف پوچ و بی معنایی بود ، خصوصا برای کسانی که بار رسالت خدمت به مردم را بر دوش داشتند و احساس وظیفه می کردند »

بعد از اینکه محمود عاصمی از سردبیری مجله کناره گیری کرد ، کلانتری نیز به همراه او کناره گرفت و پس از مدتی بیکاری به معرفی محمود تفضلی در استودیو فیلم برداری « ایران نما» که فرخ غفاری و سیاوش عماد گرداننده ی آن بودند استخدام و مشغول به کار شد. زمانی که او با سمت مدیر تدارکات به کار پرداخت فیلم « جنوب شهر » غفاری آماده اکران بود . او سه سال در « ایران نما » که از نظر او فضای بسیار سالم و بالنده ای را داشت کار کرد و اما بعد از این مدت و زمانی که استودیو بیکار شده بود، بقول خودش قبل از اینکه عذرش را بخواهند از آنجا رفت.

بعد از این قضایا ، کلانتری با اینکه به زعم او مجله امید ایران به « شاه نامه » تبدیل شده بود اما زمانی که حسین سرافراز به سردبیری مجله انتخاب شده بود و او هم که به قول خودش « گویا کار مطبوعاتی اش در امید ایران خلاصه می شد » به مجله برگشت .

در سال ۴۲ جدال قلمی سختی بین رهی معیری و محمد کلانتری درگرفت که بسیار دامنه دار بود و داستان از این قرار بود که از رهی تک بیتی در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شده بود که گویا متعلق به آصفی هروی بود و کلانتری هفته ی بعد در امید ایران نوشت که « آصفی هروی همین رهی معیری است ! » و این داستان ادامه دار شد . از یک طرف او و رحمت موسوی و از طرف دیگر مهدی سهیلی ، مهرداد اوستا ، علی اکبر کنی پور ، انجوی شیرازی ، حسن معلم و کمال زین الدین به هجمه ای علیه یکدیگر در مطبوعات آن روزگار دست زدند .

صفی پور مدیر مجله امید ایران نهایتا نماینده مجلس شورای ملی شد . کلانتری در این باره می گوید : « آیین دوست یابی و تلاش مدیر در نزدیک شدن به اقبال ها و هویدا ها به بارنشست و هوای نمایندگی مجلس به سرش زد » .او در همین باب می گوید : « من فعالیتهای سالهای اولیه او را در اداره مجله اش ستوده ام – که ستودنی بود- اما آنجا که رسالت و قداست مطبوعاتی اش را قربانی پول پرستی کرد ، خود به خود ، حرمت و قداست اجتماعی خود را نیز از دست داد »

دل کندن از امید ایران

در سال ۱۳۵۱ کلانتری برای همیشه از امید ایران دل کند :« مدیر پس از رسیدن به وکالت مجلس مجله رها کرد و نمی خواست پولی را صرف این بلندگو بکند اما فشنگچی نمی خواست مجله به تعطیلی کشانده شود و به جایی رسیدیم که مجله را ما دو نفر می گرداندیم ... در سال ۵۱ به یاد زندگی مادی و عائله ام افتادم و اینکه ۴۵ سال از عمرم را با رنج و زحمت سپری کرده ام ...حتی بیمه نشده بودم ...تصمیم گرفتم برای همیشه از امید ایران جدا شوم »

او سپس به مدد فرخ غفاری و ایرج گرگین در مجله تماشا مشغول به کار شد و مطالب سیاسی را به سفارش گرگین می خواند تا اغلاط کمتری داشته باشئد :« اولین شماره ای که خواندم غلط فاحشی از چشمم گریخت و در سرمقاله جمله ی « اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر » با حذف « یو» به صورت « اعلیحضرت همان شاهنشاه آریامهر» چاپ شد که گرگین به چاپخانه تلفن زد ... و گفت اگر محرمعلی خان ( از ماموران دون پایه شهربانی و سازمان امنیت که ماموریتش کنترل چاپخانه ها و نشریات از دوران رضاخانی تا سال ۵۷ بود ) یا شخص دیگری سوال کرد بگو گرگین آن را خوانده و خودت را لو نده ! ... و من در دل به انسانیت و جوانمردی اش آفرین گفتم »

در سال ۱۳۵۷ هویدا امتیاز بسیاری از نشریات را لغو کرد و جمع بسیاری از نویسندگان و کارکنان آن نشریات بیکار شدند و قرار شد دولت به مدیران و کارکنان نشریات تعطیل شده ، بابت « خرید خدمات » مبلغی بپردازد . تماشا از این قاعده برکنار ماند .چون ارگان رادیو و تلویزیون و صاحب امتیازش رضا قطبی بود .

کلانتری پس از پانزده سال کار در مجله ی تماشا که بعد از انقلاب به نام مجله ی سروش تغییر نام یافته بود در سال ۱۳۶۵ که به شصت سالگی رسیده بود باز نشسته شد .

از او چهار مجموعه شعر به نام های « پایان شب (۱۳۳۴) ، سرود صحرا ( ۱۳۳۶) ، سرود خورشید (۱۳۴۱) ، سپیده دم ( ۱۳۵۷) منتشر شده است .

« روزگار سالهای ۱۳۳۳ کجا و سال های هویدایی ! کجا ؟ ... روزگاری حتی تحمل شنیدن نام چنین خودفروشانی را نداشتیم و بعدها مستقیم و غیر مستقیم بیشترمان از لحاظ فیزیکی و قلم در خدمت این اراذل بودیم تا لقمه نانی به دست آوریم و عائله مان گرسنگی نکشند »

سایت حزب توده ایران در سال ۱۳۸۸ و زمان درگذشت محمد کلانتری از او اینگونه یاد کرد:"رفیق کلانتری در دوران انقلاب، در سنین جا افتادگی و فرزانگی، نیز به تکاپو بود؛ چرا که هم شعرهای انقلابی - سیاسی اش را می سرود و به دست مردم می سپرد و هم در عرصه پیکارهای مردمی حضوری فعال داشت. اما در گیر و دار فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی، ستم جباران حکومت ولایی را بر نتابید، و سکته کرد و خانه نشین شد. او پس از سال ها زندگی مرارت بار، در پاییز ۱۳۸۸، با قلبی سرشار از آرزوها و آرمان های انسانی، چشم از جهان فروبست."

به روایت حزب توده، رفیق کلانتری آخرین سخنانش در دمِ فرجامین چنین بود: ”آرزوها و خواسته های من و ما در دل جوانان میهن ام ایران همواره در جوشش و طغیان خواهد بود و بی وقفه خواهد بالید، و آنان را در راه های نبرد طبقاتی، که همانا راه سوسیالیسم است، به پیش خواهد راند.“

منابع مورد استفاده:

- پژوهشنامه تاریخ مطبوعات ایران،سال یک،شماره یک،۱۳۷۶،

- http://www.tpiran.org/2010-03-24-01...

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.