16 مهر 1391

ردپای یک قصه نویس در مطبوعات ایران

مهدی آذر‌یزدی، از قصه نویسی تا روزنامه نگاری

16 مهر 1391

خبرنگاران ایران -تا نامش را می‌شنویم؛ فوری می‌گوییم: مهدی آذریزدی؟ همان نویسنده داستان‌های کودکان و نوجوانان؟ ‌خالق"قصه های خوب برای بچه های خوب"؟ در حالی‌که کمتر کسی سراغش را از مطبوعات ایران می‌گیرد.مهدی آذر‌یزدی جز کتاب، در مطبوعات نیز ردپایی از خود به جا گذاشته است. . از شیر کوه(چاپ یزد) تا روزنامه های ایران و اطلاعات، آشفته،اطلاعات هفتگی،گلهای رنگارنگ ،کاریکاتور،چلنگر،نامه علمی و ... و شماری دیگر از نشریه ها آثار او را با نام شناسنامه ای و نام های پوشیده / مستعار همچون م.الف، مفرد، م. آ.اعلانچی،صریح،پروفسور مارچ،تماشاچی، سید عبدالحمید خلخالی و ... می‌توان خواند.

مهدی آذر یزدی متولد سال 1300 در روستای خرمشاه یزد است و به قول خودش:" خرمشاه - محله اي در حومه يزد-، روستايي بود كه زندگي اهالي آن، چه مسلمان و چه زرتشتي، بيشتر از راه كشاورزي و به اصطلاح رعيتي مي‌گذشت. پدر من هم در كشاورزي، مقداري صيفي كاري صحرايي داشت و يك باغ انگور هم به نام «باغ عابديني» داشتيم كه مال مادرم بود. ضمناً دو تا باغ اربابي هم در آن جا بود كه پدرم كار باغباني آن‌ها را بر عهده داشت و تمام تابستان و زمستان ما در اين كارها مصرف مي‌شد. "

کودکی هایش را در روستا بوده تا زمانی که اولین کتاب را به دستش می دهند. او در خاطراتش از اولین کتابی که "آقا سید غفور" به دستش داده؛ اینگونه نوشته است:" يكي از چيز هايي كه سید غفور از چمدان سفري اش درآورد و من اولين بار با آن آشنا شدم «ديوان حافظ» بود؛ كه از دو جهت برايم تازگي داشت. يكي اين كه «ديوان حافظ» را تا آن روز نديده بودم. يكي هم اين كه كتابي آن قدر نو و تازه چاپ نديده بودم. چند تا كتابي كه هميشه توي خانه ما بود، همه كهنه بود و «ديوان حافظ» را هم با همه شهرتش در خانه نداشتيم. پدر من فقط با اشعار نوحه و قصايد مدح پيشوايان مذهبي الفت داشت. غزليات را نمي پسنديدند. مي گفت: بايد به فكر آخرت باشيم."

همین ویژگی پدر بود که مانع تحصیل مهدی آذر یزدی شد. پدرش معتقد بوده مدرسه آدم را فاسد مى كند و مى‌گفته به فكر آخرت باشید. حساسیت دیگر پدر هم به خاطر این بوده كه مدرسه محله متعلق به زرتشتى ها بوده كه پدر با آنها میانه اى نداشته. عقده مدرسه نرفتن و بچه ها را با كیف و لباس مدرسه دیدن همیشه براى مهدى آذریزدى باقى مى ماند. تا جایى كه وقتى در پنجاه سالگى براى اولین بار یك كلاس درس مى بیند نمى تواند جلوى گریه خود را بگیرد. الفبا را از پدر یاد گرفته و خود را با كتاب ساخته است.

بعد از مدتى كار كردن با پدر، در یك جوراب بافى مشغول شد و بعد در یك كتابفروشى كه معبر او بود به دنیاى جدیدش كه خلاصه مى شد در كتاب، همدم تمام تنهایى هایش. وقتى با كتاب آشنا شد، فهمید دنیا از خرمشاه هم بزرگتر است. آن روزها دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن در سال چهارم دبیرستان ایرانشهر درس مى خواند و از این كتابفروشى كتاب مى خرید. آذریزدى مى دید دیگران دكتر و استاد مى شوند. متوجه شد راه دیگرى ندارد جز اینكه با كتاب خودش را بسازد. بیست و یك ساله بود كه راهى تهران شد و اینجا مشغول به كار در چند انتشاراتى و كار تصحیح و ویرایش.

او در طول 88 سالی که زندگی کرد؛ در كتاب فروشي هاي «خاور»، «ابن سينا»، «امير كبير» دو بار، «بنگاه ترجمه و نشر كتاب»، «روزنامه آشفته»، «روزنامه اطلاعات» و «چاپ خانه علمي» سه چهار نوبت و هر نوبت به مدت شش ماه تا چند سال كار كرده است. هر وقت نمي توانست با جايي جور بيايد، از كار موظف و مستمري گرفتن دست بر مي داشت و فقط كار فردي غلط گيري و فهرست اعلام نويسي و ... را انجام مي داد.

خودش در بخشی از خاطراتش نوشته است:" مدت چهل و هفت سال اقامت در «تهران» از كتاب دور نشده ام، ولي به كار هاي مختلفي دست زده ام و هر وقت از هر جا بد مي آوردم، «چاپ خانه علمي» دوباره پناهگاه من بود. دو بار كتاب فروشي داير كردم و هر دو بار ورشكست شدم. دو بار با يكي از كساني كه در چاپ خانه آشنا شده بودم شريك شدم و به كار عكاسي حرفه اي پرداختم و هر دو بار مغبون و پشيمان شدم. يك بار يك عكاس خانه را خريدم؛ ولي بعد از يك سال واگذار كردم؛ چون با وضع من جور نمي آمد."

خاطراتی از کار در روزنامه آشفته

چگونه پای مهدی آذریزدی به روزنامه ها و مطبوعات باز شد؟ خودش در خاطراتش اینگونه می‌نویسد:"از هجده سالگي در يزد «روزنامه توفيق» را مي‌خواندم. چون در زندگي خودم، هيچ نوع شادي و نشاط و تفريحي وجود نداشت، خواندن روزنامه فكاهي، دريچه اي بود براي تفريح خاطر و نكته سنجي و لطافت و ظرايف گفتار. وقتي آمدم «تهران»، در سال هاي بعد از «جنگ جهاني دوم»، چند روزنامه فكاهي پيدا شد كه همه را مي خواندم. يك وقت هم هوس كردم شعر فكاهي بسازم. آن وقت ها در «خيابان اكباتان» يك كتاب فروشي اي داير كرده بودم كه پس از سالي، درش تخته شد. اولين شعري را كه ساختم، براي «روزنامه آشفته» فرستادم كه در «چاپ خانه مظاهري» واقع در همان خيابان چاپ مي شد. يادم نيست موضوع شعر چه بود؛ ولي «آقاي عماد عصار» -مدير «آشفته»- كه «ع. راصع» امضا مي كرد، آمد توي آن كتاب فروشي نشست و تشويق كرد و گفت: "ادامه بده."

بعد ها نيز گاه گاه چيزي براي آن نشريه مي فرستادم و چاپ مي شد. بعد، اجباراً مغازه را بستم و براي دومين بار به «چاپ خانه حاج محمد علي علمي» برگشتم. اما همچنان براي «روزنامه آشفته» شعر مي‌ساختم و مي بردم توي «پاساژ رزاق» -نبش «لاله زار»-، توي صندوق روزنامه مي‌انداختم و فرار مي‌كردم و بعد كه چاپ مي شد، خوشحال مي شدم. صندوق حلبي، خالي بود و دامبي صدا مي‌كرد. اما ديدار هاي «عصار» ديگر تجديد نشد. يك بار، پسر «آقاي عصار» كه مرا نمي شناخت، آن جا ايستاده بود. وقتي خواستم برگردم، صدايم زد. تعجب كردم. ايستادم. گفت: "آقا جانم با شما كار دارند!"

ناچار وارد دفتر روزنامه شدم. «آقاي عصار» با خوشحالي و خوشرويي تعارف كرد و مرا نشاند و يكي دو ساعت با هم حرف زديم. «آقاي عصار» روزنامه نويس، نمايش نامه نويس، هنرپيشه، هيپنوتيزور و خيلي خوش زبان و باتجربه و دنيا ديده بود و از لحاظ سياسي، آن روز ها، طرفدار «سيد ضياء الدين طباطبايي» بود. «روزنامه آشفته» در قطع نيم ورقي، مثل «توفيق» و «بابا شمل» و «گل آقا»ي حالا چاپ مي شد و فكاهي و سياسي بود. در هر شماره، دو سه تا شعر و بقيه، مطالبي با زمينه سر به سر گذاشتن وكلاي مجلس، به نام «كرسي نشين ها» و مانند اين ها داشت.

آن روز «آقاي عصار» پرسيد: "در «چاپ خانه علمي» چه قدر حقوق مي گيري؟" گفتم: "ماهي صد و بيست تومان." گفت: "از ما دو برابر آن را بگير و با روزنامه كار كن." گفتم: "مسئله پول نيست. من از «آقاي علمي» رودربايستي دارم. تازه چهار ماه است كه به آن جا برگشته ام و نمي توانم بگويم مي روم." گفت: "اين را من درست مي كنم."

تلفن را برداشت و به «حاج محمد علي علمي» تلفن زد و گفت: "«آقاي علمي»! من «عصار»م، مدير «روزنامه آشفته». ما به شما خيلي ارادت داريم؛ يعني به شما ايمان داريم. كار هاي خوبتان را مي بينيم و كتاب هاي تان را مي خوانيم. ولي يك خواهش از شما دارم. دلم مي خواهد تقاضايم را رد نكنيد. در عوض با هر نوع كاري كه از دستم برآيد محبت شما را جبران مي كنم." «آقاي علمي» پرسيد: "چه مي خواهيد؟" «آقاي عصار» گفت: "اين «آذري»تان را بدهيد به ما. اين جوان دلش مي خواهد نويسنده باشد، شاعر باشد، روزنامه نويس باشد؛ و توي چاپ خانه نمي شود. اينجا مي شود. شما مانع شكوفايي ذوقش و آينده اش نشويد."

«آقاي علمي» -«حاج محمد علي»- گفت: "والله ما حرفي نداريم. اختيارش دست خودش است. مي خواهد اينجا باشد، براي ما عزيز است؛ مي خواهد، آن جا باشد. اگر صلاحش در اين است، ما چه حرفي داريم! اينجا كارگاه است؛ زندان كه نيست. ما ازش راضي هستيم. اگر خودش آن جا راضي تر است، نگاهش داريد. اما اين بچه، اينجا غريب است؛ تنها است و توي چاپ خانه مي خوابد. آن جا چه كار خواهد كرد؟ اگر با شما خيال مي كنيد راحت تر است، خير او را بر كار چاپ خانه ترجيح مي دهيم. هر وقت بخواهد مي تواند جابجا بشود. اختيار ما هم دست شما است."

هفته بعد اثاثم را برداشتم و به «دفتر آشفته» در «پاساژ رزاق منش» رفتم و آن جا منزل كردم. خدا مي داند كه چه قدر «آقاي عصار» به من مهرباني مي كرد. من براي روزنامه، هفته اي يكي دو تا شعر طنز آميز مي ساختم و چيز هايي مي نوشتم و خوشحال بودم كه دارم شاعر و نويسنده مي شوم. بيست و چهار سالم بود كه براي اولين بار كراوات به گردن من بسته شد. «آقاي عصار» آن را به گردنم بست و گفت: "دهاتي بازي بس است! در دفتر روزنامه بايد آراسته و مرتب بود." شب همان جا مي خوابيدم و ظهر ها براي ناهار، همراه «آقاي عصار» به خانه اشان مي رفتم. بعد از «آقاي مدرس زاده» -مدير «گلبهار يزد»-، هيچ كس را اين قدر مهربان و بامحبت نديده بودم.

شعر هايم را در «آشفته»، «الف. مفرد» امضا مي كردم. «آقاي عصار» كه با «ملك الشعراي بهار» دوست بود، مرتب مي گفت: "«ملك» گفته: `اين «الف. مفرد» آينده اش خوب مي شود.`" او به هزار زبان، مرا تشويق مي كرد.

48 سال میانی عمر آذریزدی،از کتابفروشی تا روزنامه نگاری

اگر عمر آذر یزدی را به یزد نشینی و تهران گزینی تقسیم کنیم؛ او دو دوره – حدود دو دهه آغازین و دو دهه پایانی- در یزد و یک دوره که حدود 48 سال میانی را در بر می گیرد در تهران گذراند. در دو دهه اول عمر او ،کتابخوانی و کتابفروشی و در دو دهه پایانی کتابخوانی و کتاب نویسی دیده می شود. 48 سال میانی عمر وی نیز با کتابخوانی و کتاب نویسی ،کتابفروشی،کتابگزاری و کتابشناسی سپری شده است. همچنین در این دوره در کارنامه مطبوعاتی او از عکاسی و نویسندگی و گردانندگی تا نمونه خوانی، تصحیح و چاپکاری را می‌‌بینیم. از شیر کوه(چاپ یزد) تا روزنامه های ایران و اطلاعات،مجله های آشفته،اطلاعات هفتگی،گلهای رنگارنگ ،کاریکاتور،چلنگر،نامه علمی و ... و شماری دیگر از نشریه ها آثار او را با نام شناسنامه ای و نام های پوشیده / مستعار همچون م.الف، مفرد، م. آ.اعلانچی،صریح،پروفسور مارچ،تماشاچی، سید عبدالحمید خلخالی و ... می توان خواند.

1325 ذهن ایرانیان معطوف به تب و تاب های سیاسی بود و کمتر کسی به کتاب و نشر می اندیشید. بسیاری از صاحبان قلم و اندیشه نیز جذب حزب ها و گروهها شده بودند. هیچ نهادی و فردی خود را متولی ثبت و ضبط آثار منتشر شده نمی دانست. در این فضا، مهدی آذر یزدی ثابت کرد که می توان با دست تهی و بی هیچ امکاناتی کارنامه ای در خور بر جای نهاد. او مجله مجموعه راهنمای کتاب را انتشار داد. فهرست کتابفروش ها،ناشران و .. را تدوین کرد که امروز"مرجع نشر" می نامندش. اطلاعات کتابشناختی آثار منتشر شده را فراهم آورد که اکنون " کارنامه نشر" نام دارد. پس رواست که مهدی آذر یزدی را یکه و تنها خانه کتاب دهه 20 بنامیم.

یکی دیگر از نکته هایی که یادآوری آن ضرورت دارد سیاق مجله نگاری آذر یزدی است. او افزون بر ارائه مطالب معیارمند-البته در حد توان- برای آگاهی رسانی به شیوه های گوناگون متوسل شده و از جمله طنز گونه هایی را به نگارش درآورده است تا خواننده خود را خسته نکند. نمونه ای از این نوشته ها چنین است: " به فریادمان برسید. اینجانبان امضاکنندگان ذیل از دست کتابفروشی ها و چاپخانه علمی به تنگ آمده ایم. زیرا این آقای چاپچی،این آقای کتابچی ماجرا جوی مرتجع مدتی است در عین حال که بسیاری از رفقای ما را با گرفتن حق الپرچین به دست مردم داده است ولی عده کمی از ما بی گناهان را بدون رسیدگی به پرونده در سیاهچال زیر زمین حبس کرده یا در قفسه ها لق و لوق انبار به بند کشیده است و برای آزاد کردن هر یک نفر از ماها وجه الضمان نقد می خواهد و امید است شما خوانندگان این نامه سربسته به فریادمان برسید و با دادن چند ریال جان ما را نجات بدهید. ما قول می دهیم که برای شما رفیق های خوبی باشیم."

زندگی در تنهایی

او در خاطرات خود به تنهایی‌هایش و اینکه تا کنون ازدواج نکرده اشاره کرده است:" من هيچ وقت كار دولتي نداشته ام؛ چون مدرك تحصيلي هم نداشتم و اصلاً راه استخدام شدن را بلد نبودم. ازدواج نكردم؛ چون نمي توانستم زندگي خانوادگي را اداره كنم و هميشه از بي كاري و بي پولي مي ترسيدم. با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم؛ چون هميشه و در همه جا، از بچگي، با تحقير روبرو بودم. بنابراين از آن جا كه نمي خواستم مناعت و مختصر اعتماد به نفس باقي مانده ام را از دست بدهم، همواره به تنهايي و انزوا و گوشه گيري پناه مي بردم.

معمولاً با حداقل درآمد و قناعت، مرتاضانه زندگي مي كنم و در تنها چيزي كه قناعت نمي كنم، خريدن كتاب و مجله است. تاكنون چند بار كتاب خانه نسبتاً مطلوبي براي خود جمع آوري كرده ام؛ اما وقتي بي كار و بي پول شده ام آن ها را فروخته ام و بعداً دوباره شروع كرده ام. تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده است كه كتاب تازه شناخته اي را كه لازم داشته ام بخرم و شب، آن را به خانه ببرم؛ خانه اي كه نمي دانستم يك ماه بعد در آن هستم يا نه."

تاكنون پنج بار خانه هاي كوچكي از 35 متري تا 100 متري خريده و به ضرر فروخته است می‌نویسد:" در كار معامله بي عرضه ام. از آخرين باري كه در سال 1354 يك خانه 40 متري را در «نازي آباد» فروختم، ديگر نتوانستم خانه اي بخرم. حسرت اين كه يك اتاق مناسب براي كار داشته باشم، شريك عمرم شده؛ عمري كه ديگر سال هاي آخرش فرا رسيده است."

آثار آذریزدی

شمار آثار مهدي آذر يزدي به نظم و نثر به بيش از 30 اثر مي‌رسد كه آن‌ها را مي توان چنين نام برد: دوره هشت جلدي «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» شامل دفتر هاي «قصه هاي كليله و دمنه»، «قصه هاي مرزبان نامه»، «قصه هاي سندباد نامه و قابوس نامه»، «قصه هاي مثنوي مولوي»، «قصه هاي قرآن»، «قصه هاي شيخ عطار»، «قصه هاي گلستان و ملستان» و «قصه هاي چهارده معصوم»؛ دوره ده جلدي «قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن» شامل دفتر هاي «خير و شر»، «حق و ناحق»، «ده حكايت»، «بچه آدم»، «پنج افسانه»، «مرد و نامرد»، «قصه ها و مثل ها»، «هشت بهشت»، «بافنده داننده» و «اصل موضوع»؛ «گربه ناقلا»؛ «شعر قند و عسل»؛ «مثنوي بچه خوب»؛ «قصه هاي ساده براي نوآموزان»؛ «تصحيح مثنوي مولوي»؛ «گربه تنبل»؛ «خودآموز مقدماتي شطرنج»؛ «خودآموز عكاسي براي همه»؛ «قصه هاي پيامبران»؛ «ياد عاشورا»؛ «تذكره شعراي معاصر ايران»؛ «لبخند»؛ «چهل كلمه قصار حضرت امير(ع)»؛ «دستور طباخي و تدبير منزل»؛ «خاله گوهر» و آثاري ديگر كه هنوز به چاپ نرسيده است. او در سال 1343 به سبب نگارش كتاب «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» از سوي «سازمان جهاني يونسكو» به دريافت جايزه نايل آمد. همچنين در سال 1345 براي نگارش كتاب هاي «قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب» و «قصه هاي تازه از كتاب هاي كهن» از سوي «بنياد پهلوي»، جايزه سلطنتي كتاب سال را به خود اختصاص داد. كتاب هاي وي از طرف «شوراي كتاب كودك» نيز كتاب برگزيده سال شده اند. او در سال 1379 به سبب نگاشتن داستان هاي قرآني و ديني، «خادم قرآن» شناخته شد.

مهدی آذریزدی آخرین‌بار به کرج رفته بود تا نوشتن را از سر بگیرد و دو کار نیمه کاره اش را کامل و به چاپ بسپرد که راهی بیمارستان شد و 18 تیرماه 1388 جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

اگر آغازین سال های عمر آذریزدی را ایام عسرت نام نهیم باید سال های پایانی عمرش را روزگار حسرت بنامیم. آذریزدی با حسرت نشر آثار چاپ نشده اش با این دنیا وداع کرد. پس از بسته شدن دفتر عمرش سازمان ها و نهادهایی اعلام آمادگی کردند تا چاپ نکرده های آذریزدی را به چاپ برسانند.

منابع:

- مطبوعات ایرانی،سید فرید قاسمی،نشر علم ،1385

- وب سایت مهدی آذریزدی http://www.azaryazdi.com/index.php

http://ghoolabad.com/index2.asp?id=32

http://www.azaryazdi.com/biography

http://hamshahrionline.ir/details/85145

  • Version imprimable de cet article Version imprimable
  • envoyer l'article par mail envoyer par mail
  • نسیم شمال و داستان بردن روزنامه‌نگاران به دارالمجانین

    3 آبان 1394

    خبرنگاران ایران-بررسی در این مورد می‌تواند موضوعی جذاب باشد. کدام روزنامه‌نگاران به دارالمجانین برده شده‌اند؟ اگر کسانی توانسته‌اند با سعی و همت، صاحب نسیم شمال را از دارالمجانین برهانند، آیا دارالمجانین حکم نوعی زندان را برای روزنامه‌نگاران منتقد داشته است؟ اگر چنان نبود، چرا اشرف‌الدین از کسانی که مسبب «استخلاص‌«اش شده‌اند قدردانی می‌کند؟ درباره‌ی اشرف‌الدین یا به تعبیر مردمی، آقای نسیم شمال بسیار می‌توان نوشت، اما برای پایان این گفتار، بخشی از مقالهء سعید نفیسی آورده می‌شود: «اشعار او از هر مادهء فرّاری، از هر عطر دلاویزی، از هر نسیم جانپروری، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می‌کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده‌ام.

  • روزنامه نگاری اهل همین شهر

    3 مهر 1394

    خبرنگاران ایران- مطالب سینمایی‌اش را با اسم منصور ملکی می‌نوشت و مطالب غیرسینمایی اش را بانام حسن ملکی. متولد ۱۳۲۱ و دبیر ادبیات در مدارس شهر تهران بود در روزنامه‌هایی چون ابرار و آریا به‌عنوان دبیر گروه فرهنگی فعالیت داشت و نقدهایی را در حوزه فیلم، ادبیات هنرهای تجسمی، منتشر می‌کرد. مجموعه شعر «دو کبوتر کنار پنجره ما» در سال ۸۳ و «تا با توام همیشه باتوام» عنوان گزیده‌ای از نثرهای شاعرانه کهن فارسی در سال ۹۲ ازجمله آثار مکتوب اوست.منصور ملکی برادر محمد ملکی بود، همان مبارز سیاسی نستوه و فعال سیاسی معروف سالهای اخیر. خیلی‌ها درباره این وابستگی خانوادگی بین آن‌ها چیزی نمی‌دانستند تا همین روزها.

  • پرویز نقیبی، از خبرنگاری جنگ و سردبیری تا روزنامه فروشی

    16 شهریور 1394

    خبرنگاران ایران-پرویز نقیبی، یکی از نام‌آورترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سال‌های پیش از انقلاب است. در 21 سالگی، با نوشتن داستانی کوتاه برای مجله‌ء «اطلاعات هفتگی» گام به دنیای روزنامه‌نگاری گذاشت. او که تجربه‌ء کار در مجله‌های «روشنفکر» را در سال‌های جوانی اندوخت، با سردبیری مجله‌های روشنفکر و «تماشا» و سردبیری صفحه‌های لایی روزنامه‌ء «آیندگان» در سال‌های فعالیتش به «جان پرشورِ روزنامه‌نگاری ایران» بدل شد. او کتاب «گل‌هایی که در جهنم می‌روید» را در شرح زندگی و کار «محمد مسعود»، روزنامه‌نگار مشهور و مقتول، نوشت. همچنین وی نخستین خبرنگار ایرانی‌ای است که برای تهیه گزارش از جنگ ویتنام به این کشور سفر کرد. کتاب «چرا ویت‌کنگ می‌جنگد» حاصل همان سفر است.